X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطرات جبهه های جنگ . . .! ! !

چند روز پیش اخیر، خبر و چند عکس در سابت ها منتشر شد که بدجوری حال و هوایم را به هم ریخت.
خبر این بود:

شورای شهر سوسنگرد به بهانه اعتراض برخی از کسبه محل که این تانک را مزاحم فعالیت خود می دانستند طی هفته گذشته اقدام به برداشتن این تانک از چهارراه طالقانی سوسنگرد کرد.
این تانک مدل تی 72 از سی و یک سال پیش تاکنون به عنوان نماد مهم مقاومت و پایداری سوسنگرد در دوران دفاع مقدس محسوب می شد و یاد و خاطره شهدا و ایثارگران را در اذهان بینندگان زنده می کرد.

فرمانده قرارگاه حفظ ابنیه و آثار سرزمینی دفاع مقدس خوزستان گفت: متاسفانه در سال 84 شاهد به سرقت رفتن 6 دستگاه تانک منهدم شده عراقی در پل سابله بین دو منطقه بستان و دهلاویه بودیم که متاسفانه سارقان این موضوع هنوز پیدا نشده اند و یا هر مدت یک بار شاهد برش خوردن ادوات به جای ماده از جنگ هستیم.

در همین رابطه ناصر ربیعه عضو هیئت رزمندگان ثارالله سوسنگرد، ضمن ابراز تاسف عمیق از چنین اقدامی در گفت وگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت: مردم انقلابی ما از حذف نابجای این نماد مهم مقاومت، بسیار ناراحت هستند و انتظار دارند این نماد هر چه سریعتر به جای خود بازگردانده شود.
وی تاکید کرد: مسئولین امر هنوز هیچ اقدامی در جهت رسیدگی به خواست مردم انجام نداده اند اما ما همچنان تا رسیدن به هدف خود این مسئله را پیگیری خواهیم کرد.

خیلی ساده! یعنی:
تانکی که بیش از 30 سال تمام، نماد تجاوزگری و جنایت اشغال گران بعثی بود، چون مزاحم احوال و اوقات و کسب و کاسبی عده ای خاص بود، از صحنه تاریخ حذف شد!

حالا که کار به این جا رسید، بگذارید سر دلم را باز کنم و برای ادای دین و احترام به دلیرمردان سوسنگردی که برای دفاع از دین، شرافت و سرزمین و خانه خویش، جان پاک خود را فدا کردند، حقیقتی تلخ را چه بسا برای اولین بار، بازگو کنم.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، باید این حقیقت تاریخی را بپذیریم که:
هنگامی که ارتش متجاوز بعث صدامف مرزهای رسمی را زیر شنی تانک های پولادین خود قرار گرفت، صدام که در ذهن مریض خود استقبال بی نظیر و چشمگیر مردم عرب زبان خوزستان را می دید، با واقعیتی بسیار تلخ روبه رو شد.
مقابله مردمی که خانه و کاشانه شان زیر بمب ها و توپ های صدامیان ویران می شد، عرصه را بر ارتش بعث تنگ کرد.

در آن میان، تنها چشم امید صدام به مزدوران و خودفروختگانش بود که در قالب "حزب خلق عرب" در خرمشهر، بستان و سوسنگرد، از هفته ها قبل تلاش کرده بودند تا زمینه را برای ورود پیروزمندانه صدامیان به خاک پاک جمهوری اسلامی ایران مهیا کنند.

و آن شد که در برخی خاطرات می خوانیم:
در بعضی شهرها مثل سوسنگرد و بستان، عده ای مزدور، با قربانی کردن گاو و گوسفند در برابر قدوم سربازان متجاوز، از آنان استقبال کردند و ...

تابستان 1363 که در اردوگاهی کنار رود سابله در بستان مستقر بودیم، وقتی برای مرخصی به سوسنگرد می رفتیم، مردم خود آن سامان می گفتند:
"وقتی عراقی ها شهر را اشغال کردند، تعداد اندکی از مزدوران که از آمدن ارتش عراق ذوق زده شده بودند، در برابر تانک های آنان گاو و گوسفند قربانی کردند و به رقص و پای کوبی پرداختند. حتی صدام وقتی برای مشاهده فتوحات سربازانش به سوسنگرد آمد، در همین مسجد کنار رودخانه کرخه، برای تعداد کمی از مردم که نتوانسته بودند از شهر خارج شوند، سخنرانی کرد و فردی بدبخت را که زمان شاه امام جمعه منصوب حکومت طاغوت بود و با پیروزی انقلاب اسلامی از طرف مردم برکنار شده بود، مجددا به امامت جمعه سوسنگرد برگزید که پس از آزادی سوسنگرد به درک واصل شد."

راست و دروغش با خود اهالی سوسنگرد که با همت همان دلیرمردان بود که پوزه خائنین و اشغال گران به خاک مالیده شد و سوسنگرد عزیز به آغوش ایران اسلامی بازگشت و خائنان راه فرار در پیش گرفتند ...!!!

نه!
فرار به عراق، نه!
ماندند. همچون کفتار به گوشه ای خزیدند تا زهر و کینه خویش را بر جان مردم مقاوم جنوب و خوزستان عزیز بریزند.

و امروز، آن چه می بینیم و می شنویم، ادامه مسیر همان خائنان پستی است که نمادهای مقاومت ملت شریف سوسنگرد در برابر متجاوزان را طاقت نمی آورند.

خلق عرب، خلق بعث، خلق صدام، هرچه و هر که باشند، با این عمل رذیلانه خود، در حق عرب زبانان و فارسی زبانان خوزستان که از سال های کهن تا امروز، دوست و برادر در کنار یکدیگر زیسته اند، خیانتی بس نابخشودنی مرتکب شده اند.

آن چه جای تاسف بسیار دارد، این است که مسئولین امر که به دنبال مشابه سازی و کپی برداری موزه های جنگ با بودجه های چندصد میلیاردی هستند، در برابر تحریف و تخریب این اثر که با قرار داشتن در وسط شهر سوسنگرد، نماد تجاوزگری بعثیان در حق مردم است، و نشانی از موزه ای مردمی به وسعت خوزستان عزیز، سکوت اختیار کرده اند!

راستی!
اگر اعضای فداکار! حماسه آفرین! و خدوم!!! شورای شهر سوسنگرد به دنبال بازستاندن خسارت تانک منهدم شده به پس مانده های صدام هستند، توجه کنند:

کسی که توانست ماشین جنگی صدامیان را در سوسنگرد منهدم کند و ارتش اشغالگران را زمین گیر سازد تا مبادا خوزستان را اشغال کنند، هنوز در قید حیات است. او کسی نیست جز ستوان نیروی هوایی "حسین اخوان" که باوجودی که محل خدمتش آن جا نبود، مزاحم ارتش صدام شد و دوشادوش برادرش "کاظم" (که قریب 30 سال پیش به همراه احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی و تقی رستگار توسط مزدوران صهیونیسم در لبنان ربوده شدند) به آفریدن حماسه های بس شگفت پرداخت.

از دیگر جرم های عظیم او این که، سردار شهید دکتر "مصطفی چمران" که سوسنگرد آزادی اش را مدیون او و همرزمان شهیدش است، در یکی از نوشته های خود در خصوص حماسه سوسنگرد این گونه آورده است:
"شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می‏زد و هنگامی که شجاعت و مقاومت‏های تاریخی آنها در نظرم جلوه می‏کرد، قطره اشکی بر رخسارم می‏غلتید. ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان" را به یاد می‏آورم که با بدن مجروح، با آن روحیه قوی، از پشت تلفن با من صحبت می‏کردند، درحالی که سه روز بود که غذا نخورده و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانه‏ای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از این که حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب می‏توانند اموال مردمی را که از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یک دکان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود، از آنها استفاده کنند. این تقوا در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آن چنان قلبم  را می لرزانید که سر از پا نمی شناختم."


حدود 13 سال پیش، هنگامی که فیلم سینمایی "آژانس شیشه ای" توسط "ابراهیم حاتمی کیا" ساخته و پخش شد، مقاله ای با عنوان " آژانس شیشه ای یا گیشه ای" در نشریه "شلمچه" نوشتم. در آن جا به کپی برداری مستقیم و کامل از فیلم آمریکایی "بعد ازظهر یک روز سگی" که سال ها پیش از آن ساخته شده بود، پرداختم. آقای حاتمی کیا در دو سه مصاحبه و برنامه تلویزیونی خود را به در و دیوار کوبید تا این موضوع را تکذیب کند. حتی مدعی شد که اصلا فیلم "بعد ازظهر یک روز سگی" را ندیده است! ولی بعدا در تلویزیون گفت که آن فیلم را دیده و فقط کمی از سوژه آن الهام گرفته است!

اخیرا آقای "علی رضا بذرافشان" کارگردان محترم سریال کمدی "نابرده رنج"، در تازه ترین مصاحبه خود با هفته نامه همشهری جوان، خیلی قاطعانه کپی برداری و حتی شباهت ساخته اش به فیلم سینمایی اخراجی ها را رد کرده و برای دوقبضه کردن ادعایش، مدعی شده است:

"از اخراجی ها خوشم نمی آید و نمی خواهم که سریال نابرده رنج با اخراجی ها مقایسه شود ... من از اخراجی ها خیلی بدم می آید و تلاش ندارم فیلمی مثل آن بسازم. اگر کامبیز دیرباز بازیگر نقش اول نابرده رنج نبود کسی به اخراجی ها گیر نمی داد وگرنه الان دوسه سریال دهه شصتی دیگر هم روی آنتن است ولی کسی مقایسه ای نمی کند. کار من هیچ ربطی به اخراجی ها ندارد. در آن جا عده ای آدم بد دهن و اراذل راه می افتند و به جبهه می روند و شوخی هایی می کنند و الکی متحول می شوند."

خب حق دارید! البته بنده قصد مقایسه ندارم چون اخراجی ها کجا و سریال کمدی نابرده رنج کجا!!!
و صد البته جای تشکر دارد که مثل دیگران، مدعی نشده است که سوژه اخراجی ها اول در ذهن او متولد شده و دهنمکی آن را از مغز او به سرقت برده است!

با همه احترامی که برای آقای بذرافشان به عنوان یک هنرمند و کارگردان قائلم، ولی چون از دروغ و ادعای واهی بدم می آید، قصد کردم تنها گوشه ای از کپی برداری های آشکار و چندتایی تفاوت های اخراجی ها و نابرده رنج را بنویسم.
ان شاالله دیگر دوستان هنرمند! وقتی خواستند از روی دست دیگران فیلم بسازند، دقت بیشتری به خرج دهند.
شاید هم سوژه و موضوع تمام شده که اینها به کپی برداری افتاده اند!

 

پوستری از فیلم اخراجی ها 1

شباهت های اخراجی ها و نابرده رنج:
در هر دو:
نقش اصلی و محوری داستان مجید - اسد با "کامبیز دیرباز" است.
تیپ ظاهری و حتی گریم مجید - اسد "کامبیز دیرباز" یک سان است.
نقش مادر مجید - اسد را "مینا جعفرزاده" بازی می کند.
تیپ ظاهری و حتی گریم مادر مجید - اسد "مینا جعفرزاده" یک سان است.
مادر مجید - اسد پیرزنی دل سوز فرزندش با لهجه آذری است.
نام خواهر مجید - اسد "مرضیه" است.
خواهر مجید - اسد مجرد است و خواستگار دارد.
وقتی مجید - اسد به جبهه می رود، پدرش فوت کرده و او مرد خانه است.
مقطع پایانی جنگ مورد توجه فیلم ساز است.
جنگ در منطقه غرب کشور مورد توجه است.
مجید - اسد با مادر و خواهرش زندگی می کند و هیچ برادر یا خواهر دیگری ندارد.
مجید - اسد در منطقه "پامنار" در جنوب تهران زندگی می کند.
مجید - اسد لات بی خطری است.
مجید - اسد مدتی در زندان بوده است.
مجید - اسد در قسمتی از فیلم موتور "سوزوکی 250" - که نسلش ورافتاده - سوار می شود.
مجید - اسد برای رسیدن به هدف شخصی و خاص، به نیتی دیگر راهی جبهه می شود.
مجید - اسد در جبهه تحت تاثیر موقعیت قرار می گیرد و متحول می شود.
مجید - اسد و همراهش نماز نمی خوانند!
مجید - اسد بدون این که آموزش نظامی ببیند به جبهه می رود.
مجید - اسد در جبهه "تیربارچی" است.


گوشه ای از تفاوت های "اخراجی ها" با "نابرده رنج":در اخراجی ها صحنه های جنگی شباهت بسیار زیادی به واقعیت دارد و بر همین اساس بر مخاطبان تاثیر زیادی می گذارد.
در نابرده رنج تمامی صحنه های جنگی "کمدی" و "مضحک" است که فقط مورد خنده بینندگان قرار می گیرد ولی به عنوان یک فیلم "خنده آور" مورد پذیرش است.

در اخراجی ها پرداختن به تصویر دشمن و نیروهای عراقی، بسیار نزدیک به واقعیت است ولی در نابرده رنج آدم های دست و پا چلفتی ای هستند که هر چه بیشتر از آنها کشته می شود مثل قارچ می رویند! مثلا در درگیری روستای "سلمت آباد" فقط 3 جیپ حامل سربازان عراقی به روستا می آیند، ولی تعداد کسانی که کشته شدند و بقیه که سالم ماندند، چند برابر آنهاست!

در اخراجی ها در 2 ساعت بیننده به نتیجه مطلوب می رسد، ولی در نابرده رنج بیننده مجبور است آب بستن و کش دادن های غیر منطقی برای زیاد شدن شمارگان قسمت ها و صدالبته دستمزد! را تحمل کند.

در اخراجی ها کارگردان فیلم چون خودش در جبهه بوده دل سوزی و حساسیت خاصی نسبت به ثبت حقیقت جبهه دارد، ولی کارگردان نابرده رنج که به دلایل منطقی خودش جنگ را ندیده، جبهه را دست مایه حادثه ای و جذاب کردن فیلم خود نموده است.

در یک کلام:
داستان اخراجی ها کاملا واقعی است، ولی داستان نابرده رنج فقط زاییده ذهن نویسنده اش است.

+

مصاحبه پایگاه اطلاع رسانی "حریم یاس" با حمید داودآبادی
گفت‏وگو از: زینب مومنی
هو الرئوف
حمید داودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سال‏های پیروزی انقلاب اسلامی، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستم‏شاهی بود، با شروع جنگ از آن‏جا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه مى‏کرد، با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده سرانجام توانست به جبهه اعزام شود.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "۱۵ خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار۱۴ کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس- ساجد (WWW.SAJED.IR) به‌عنوان بزرگ‌ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.

اولین کتاب خاطرات او "یاد یاران" بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبه‌رو گشت. کتاب "از معراج برگشتگان" آخرین کتاب خاطرات اوست که به‌تازگی وارد بازار کتاب شده است.

فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آن‏چه در ادامه مى‏خوانید، حاصل گفت‏وگوی ما با وی درباره‌ی کتاب "از معراج برگشتگان" و ناگفته‌های ایشان از این کتاب است.

- در ابتدا درمورد انگیزه‌تان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و این که نوشتن آن چقدر طول کشید؟
* نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگ‌ترین عاملی که باعث شد با جزئیات ریز به این خاطرات بپردازم، این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده مى‏شد، برایش ارزش قائل بودم. من به‌عنوان یک بچه بسیجی نمى‏رفتم که بجنگم، مى‏رفتم که وظیفه‌ام را انجام دهم. ما جنگ نمى‏رفتیم، جبهه مى‏رفتیم. یک روز یک نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام مى‏شد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه، شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان، عقبه. ما با بچه‌ها زندگی مى‏کردیم. شاید یکی از علت‏های موفقیت کتابم این است که به روابط آدم‏ها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه‌ی خودم مى‏دانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.

دکتر "علی شریعتی" جمله‌ی ‌زیبایی دارد، مى‏گوید: "آنان که رفتند کار حسینی کردند، و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند؛ وگرنه یزیدى‏اند."
یعنی مصطفی کاظم‏‌زاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند؛ آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: "ما رأیت إلاّ جمیلا."
شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم‏زاده چیزی جز زیبایی مى‏بینید؟ از شهدای این کتاب بدتان مى‏آید یا این‏که احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داودآبادی این کتاب را نمى‏نوشت و این وظیفه را انجام نمى‏داد، یزیدی بود.
خدا را شاهد مى‏گیرم که من امروز را مى‏دیدم. من شاید هنوز هم نمى‏خواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه‌تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: "خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگه‌دار، بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه‌راه مرگ شلمچه چه گذشت." این همان ورق کاغذ است که مى‏خواهم داد بزنم و بگویم.

- چطور در طول این سال‏ها اسم اشخاص، اسم مکان‏ها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهن‏تان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مى‏نوشتید؟
* بله، یادداشت برداری مى‏کردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشت‏ها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته‌ها را پیدا کردم، دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی مى‏کردم و برایش ارزش قائل بودم.

- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو مى‏کردم ای کاش مى‏شد من هم در این فضا قرار مى‏گرفتم. آن‏قدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمنده‌ها و دوستى‏‌ها را زیبا تصویر کرده بودید.
* این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به‌نام "یاد ایام". حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور "کریستف بالایی" رئیس "انجمن دوستی ایران و فرانسه"، سمیناری در تهران گذاشتند به‌نام " بررسی خاطره ‌نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه". ایشان کتاب "یاد ایام" را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان مى‏گفت، با همین عبارت که "من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگ‌های دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی این‏گونه ندیده‌‌ام."
چرا؟ چون کتاب من، جنگ نیست جبهه است. شما آدم‏ها را در سخت‏‌ترین شرایط مى‏بینید ولی اصلا سختی نمى‏‌فهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک مى‏گویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی مى‏گرفتیم. جنگیدن، گوشه‌ای از هدف ما بود نه همه هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمى‏بیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض مى‏کردم. کسی تیر مى‏خورد، مى‏رفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب مى‏بینید صحنه‌ها زیاد است، هیچ غلوّی نشده، کلمه‌ای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.

- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
* اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم "یاد یاران" بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب "از معراج برگشتگان" قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دست‏‌نوشته‌ی آقا بود. ان‏شاالله در چاپ بعدی جبران مى‏شود.

- بیشتر دل‏تنگ کدامیک از دوستان شهیدتان مى‏شوید؟
* مصطفی کاظم‏‌زاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام مى‏فرمایند: "اگر کسی کلمه‌ای به من بیاموزد، مرا بنده‌ی خود کرده است." این کلمه، کلمه‌ی شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوان‏ها یاد داد. امام روح های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه‌ی ما قرآن مى‏خوانیم، مى‏شنویم، ولی کم‏تر کسی آن را درک مى‏کند. همه‌ی ما "ألم یعلم بأن الله یری" را مى‏گوییم و مى‏دانیم خدا مى‏بیند، ولی باورش نمى‏کنیم.

مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بنده‌ی خود کرد. با وجود این‏که نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید، اما یک جاهایی مى‏دیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی، به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانواده‌های مذهبی زیاد داریم اما به آنها مى‏گویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهب‏شان هیچ چیز نمى‏دهند؛ نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمى‏کنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمى‏کنند. اما آدم‏‌هایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغه‌هاى‏شان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسئولی بود و در این راه از جان‏شان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند، بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگوى‏شان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.

برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که مى‏شد، بچه‌ها اذان که مى‏گفتند، عراقى‏‌ها شروع مى‏کردند پشت بلندگو ترانه‌های خواننده‌های زمان طاغوت را پخش مى‏کردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. این‏که صدای الله اکبر این‏قدر برای دشمن سنگین بود.

- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و این‏که بچه‌های ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامده‌‌اند و هدف بالاتری هم دارند؟
* بله دقیقا. و این بهایی بود که بچه‌های ما پرداخته بودند برای این‏که صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.

- به نظر مى‏رسد برخی مواقع کمی تند رفته‌اید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتاب‏تان به این راحتی اسم اشخاص را برده‌اید؟
* یک نویسنده‌ی غربی مى‏گوید: "اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی، درمورد دیگران هم نمى‏توانی بگویی." در این کتاب بیشتر از آن که به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را برده‌ام! جاهایی که خودم مى‏ترسیدم را چرا نمى‏گویید؟ جاهایی که پاهایم مى‏لرزید، جایی که روز اول در عملیات بیت‏المقدس درمى‏روم و فرار مى‏کنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و مى‏گفتند بد است، ننویس ترسیدم. مى‏گویند بسیجی ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داودآبادی این‏جا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.

- خب قبول کنید یکی از ویژگى‏‌های ایرانى‏‌ها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت مى‏شوند.
* همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمى‏کردم، شما بقیه را باور نمى‏کردید. چون مى‏دیدید من دارم از خودم تعریف مى‏کنم و از دیگران بد مى‏گویم. دوم این‏که من در این کتاب قسم خوردم همه‌ی آن‏چه را که دیده‌ام بنویسم. حالا مى‏خواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسه‌ای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!

- یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کرده‌اید که ایشان ترسو بودند…
* مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.

- آخر آقای کارگر الان هستند!
* باشند!

- به شما تذکری ندادند؟
* ایشان را ندیدم. چه مى‏خواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه بچه‌های گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه مى‏کنید و مى‏بینید داودآبادی یک بچه‌ای است که یک جاهایی مى‏ترسد. من وقتی خودم مى‏ترسم نمى‏آیم مسئولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین مى‏ترسیدم و مى‏گفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. این‏که ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آن وقت فرق من با صدام چه مى‏شود؟ بچه بسیجی را تلف کردم من. بعضى‏‌ها متاسفانه این نبودند. شاید براى‏شان پست و مقامی که امروز مى‏گیرند مهم‏تر بود از خون بچه‌ی جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همه‌ی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه مى‏کردند. من اگر یک‏بار اشتباهی مى‏کردم نباید دفعه‌ی بعد این مسئولیت را قبول مى‏کردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمى‏شد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آن‏چه دیده بودم مسئولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحه‌‌ای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.

- من قبل از این‏که کتاب شما را بخوانم از بسیجى‏‌ها و رزمنده‌ها انسان‏هایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر مى‏خوردم به خودخواهى‏‌ها و غرورهای آدم‏ها که باعث یک‏سری مشکلاتی مى‏شد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
* این‏که شما مى‏گویید یکی از موفقیت‏های کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدم‏های عادی بودیم. شما هم مى‏توانید مثل مصطفی کاظم‏زاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داودآبادی مى‏شوید! این خواستن را من مى‏خواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچه‌های تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهاى‏مان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمى‏دادم شما شک مى‏کردید. مى‏گفتید داودآبادی چه "آرنولد"ی از خودش درست کرده! آن وقت شما در همه‌ی کتاب فقط داودآبادی را مى‏دیدید. چون مى‏خواهد از خودش تعریف کند که من این‏قدر آر.پی‌.جی زدم، این‏قدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داودآبادی را چیز بى‏‌ارزشی مى‏بینید. جمله‌ای زیبا از امام (ره) است که مى‏فرمایند: "خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقام‏تان بالا برود که آن ‌موقع شما حیوانید ولی فکر مى‏کنید انسانید." من اگر با این کتاب مى‏خواستم داودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.

- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
* من با فرمانده‌ها رفیق نمى‏شدم. فرمانده‌ها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را مى‏بینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش مى‏کنم و هنوز هم او را فرمانده خودم مى‏دانم. حاج "محمود امینی" فرمانده گردان حمزه. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف مى‏زند احساس غرور مى‏کنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز این‏قدر او برایم قشنگ و دل‏نشین است. من حاج محمود را فرمانده نمى‏دیدم، امیر مى‏دیدم. فرمانده دیدن نظامى‏گری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشکر است نمى‏توان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است مى‏کنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.

- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
* من با احساساتم زندگی مى‏کنم. قدر لحظه لحظه را مى‏‌دانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمى‏خورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را مى‏خورم که من عکسی دارم و دور سفره نشسته‌‌ایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم‏الحضور و گوشه‌ی سفره خالی است و داریم غذا مى‏خوریم در کاسه‌های روحی. و این درحالی ست که ما امروز در ظروف یک‏بار مصرف غذا مى‏خوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید هم‏کاسه شوم. عشق مى‏کردم سعید قاشق دهنى‏‌اش را در این غذا زده و من دارم از این غذا مى‏خورم و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچه‌ها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه‌ی سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند این‏جا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش "ألم یعلم بأن الله یری" بود. شما وقتی خدا را با خود هم‏سفره مى‏بینی مگر مى‏توانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوان‏ها را بلند مى‏کنیم مى‏بریم شلمچه که بنشینید این‏جا گریه کنید. چرا که خدا این‏جا نزدیک است. خدا را در شلمچه مى‏خواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه برمى‏گردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟

- من هم با شما هم‏عقیده‌ام. من باید در همین لحظه‌ای که این‏جا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
* چه بسا وقتی این‏جا نشستی خدا به تو نزدیک‏تر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به‌درد نمى‏خورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برنده‌ای. این‏جا روی به خدا آوردی برنده‌ای. این‏جا شرط است.

- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
* من تا به حال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگى‏نامه‌ی "سیّدحسن نصرالله" را دارم کار مى‏کنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه‌ی خصوصی با ایشان داشتم. کتاب "از معراج برگشتگان" ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.

- از کتاب‏های دفاع مقدس و از دیگر نویسنده‌ها چه کتابی را مطالعه کرده‌اید؟
* 6 سالی که مشغول نوشتن کتاب "از معراج برگشتگان" بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتاب‏های احمد دهقان، داود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌ام. از کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.

- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
* بله. کار اصلى‏ام نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم، اما هیچ کاره‌ام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو، باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کرده‌‌اند از بیت‏المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام "پاره‌های پولاد" که به خاطر آن بین ایران و لبنان سفر مى‏کردم و هزینه‌ی این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، مى‏رفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مى‏نویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی مى‏روم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب "پاره‌های پولاد" کل تاریخ عملیات شهادت ‌طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.

یک‏بار با سیدحسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمى‏توانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و براى‏مان مشکلاتی درست مى‏شود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ مى‏کنیم. کامل‏ترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت ‌طلبانه، همین کتاب "پاره‌های پولاد" است. چون همه‌ی منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش مى‏دادم کتاب‏ها را از آمریکا برایم مى‏فرستادند.

یا کتاب "تفحص" برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوان‏ها عکس بگیرم. با دیدن استخوان‏ها گفتم: من به خاطر این استخوان‏ها هم که شده یک کتاب مى‏نویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا مى‏کنید. کار سفارشی یا کلیشه‌ای یا تکراری نمى‏کنم.

- نوشتن کتاب "پاره‌های پولاد" چند سال طول کشید؟
* حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه مى‏خواست و البته کارم را هم با دقت انجام مى‏دهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه‌ی منطقه را کشیدم. خاک آن‏جا را در مشتم مى‏گرفتم که مثلا "صلاح غندور" این‏جا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان مى‏رفتیم منطقه، همان جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف مى‏کرد. در میدان مین راه مى‏رفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار مى‏کشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب تفحص را مى‏خوانید روی شما تاثیر مى‏گذارد و تکان‏تان مى‏دهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوه‌تان را بخورید و تخیل‏پردازی کنید، تاثیر نمى‏گذارد. یا کتاب پاره‌‌های پولاد کامل‏ترین سند از عملیات استشهادی مى‏شود که سیّدحسن نصرالله هرجا مى‏خواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع مى‏دهد و به من مى‏گوید تو بیشتر از من به مسئله اشراف داری.

- و آخرین سوال من درمورد وبلاگ‌تان و فعالیت‏های اینترنتی است.
* این هم عرصه‌ای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاش‏مان را مى‏کنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دل‏نوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.

- وبلاگ‌تان یک مقدار حالت اعتراضی ندارد؟
* همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهنده‌ی نظرات خود آدم است. یک جاهایی مى‏خواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" و مى‏بینید که چه فریادها و اعتراضاتی مى‏خواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا این‏که من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه مى‏زنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه مى‏کنند، خیلی ناراحت مى‏شوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش "آن‏که فهمید، آن‏که نفهمید" دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه مى‏کنم. و اساس کارم بر پایه این آیه از قرآن بود که "هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ - آیا کسانی که مى‏دانند با کسانی که نمى‏دانند برابرند؟ زمر-۹" مثلا دو تا بچه محل را مقایسه مى‏کنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار مى‏کند، پاک مى‏شود و در نهایت هم شهید مى‏شود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمى‏شود و ادعای خدا و پیغمبری مى‏کند، اما یک شب که مى‏‌آید جبهه به بهانه‌ی مریضی از جبهه درمى‏رود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان مى‏کند. با همین عکس‏ها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آن‏که فهمید این است که شهید مى‏شود و آن‏که نفهمید…

- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
* شهدا عین نماز مى‏‌مانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمى‏شود. اگر نماز نخوانم من ضرر کرده‌ام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر مى‏کنیم. و مواظب باشیم اگر مى‏خواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهداف‏شان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او "وقتی جنازه‌ی مرا تشییع مى‏کنید در آن‏جا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد." همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواس‏مان باشد که با شهدا نمى‏خواهیم به شهدا برسیم، با شهدا مى‏خواهیم به خدا برسیم.

شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر مى‏کردیم جهاد پله‌ای ست. اول جهاد اصغر مى‏کنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همه‌ی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن مى‏فرماید: "إن أکرمکم عندالله أتقیکم" نمى‏گوید جانباز، نمى‏گوید سابقه‌ی جبهه… مى‏گوید هر که تقوایش بیشتر نزد خدا گرامى‏تر. یعنی شما اگر امروز تقواى‏تان بیشتر باشد، از داودآبادی جلو زده‌اید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را مى‏دهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته‌ی ما غبطه مى‏خورند، مى‏بازند. یک‏بار طلبه‌ای برای آقا نامه نوشته بود که من مى‏خواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت مى‏بینم. آقا جواب داده بودند حواس‏تان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.

- ان‏شاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
پایگاه اطلاع رسانی حریم یاس

www.harimeyas.com/1390/04/5878.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 18:10  توسط حمید داودآبادی  |  یک نظر

در هفته های اخیر، شاهد پخش سریال جذاب "نابرده رنج" به کارگردانی "علیرضا بذرافشان" از شبکه 3 صدا و سیمای جمهوری اسلامی هستیم که به حق جای خود را در میان مخاطبان باز کرده است.
این سریال که باید آن را کپی مستقیم فیلم سینمایی "اخراجیهای 1" ساخته "مسعود دهنمکی" بدانیم، به تحولات روحی و درونی چند نفر که دارای مشکلات اجتماعی می باشند و با کشانده شدن ناخودآگاه به جبهه های دفاع مقدس، تحت تاثیر آن فضای معنوی قرار گرفته و متحول می شوند، پرداخته است.

یکی از نکات جالب این سریال - که به واقع فضاسازی دهه 60 در آن به طور کاملا صحیح و زیبا صورت گرفته است - تصویری است که بر دیوار اتاق کارآگاهان اداره آگاهی به چشم می خورد.

پس از فرار اسد و عماد از زندان، بیننده متوجه تصویر آن دو نفر بر دیوار اداره آگاهی می شود که در کنار مثلا چند متهم فراری و تحت تعقیب دیگر در صحنه های مختلف کرارا به چشم می آیند.

با کمی دقت می شود فهمید عکس دو تن از متهمین فراری، متعلق است به "محسن مخملباف" کارگردان فراری سبزلجنی که هماکنون در کنار رقاصه ها و بازندگان و وازدگان سیاسی در کشورهای مختلف، به حراج وطن، دین و شرف خود پرداخته است و او که در اوایل دهه 60 متعصب خشکه مقدس تندرویی بود، این کار را از خانواده خود شروع کرد!

 

عکس دیگر، متعلق است به "علی زرکش" فرد شماره 2 و از رهبران خائن و جنایتکار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در مرداد ماه 1367 هنگامی که همراه مسعود رجوی و ارتش به اصطلاح آزادی بخششان برای کمک همه جانبه به صدام وحشی به ایران حمله کرده و شهر اسلام آباد غرب را اشغال کردند، کشته شد.

علی زرکش که چند صباحی بود به برخی شیوه های رهبری رجوی بر سازمان اعتراض داشت، مورد غضب او قرار گرفت و بنا بر اظهار شاهد عینی "سعید شاهسوندی"، در حین عملیات "فروغ جاویدان" اشغال خاک ایران، توسط محافظین رجوی به ضرب گلوله از پشت سر کشته شد تا رجوی برای نوکری آمریکا و صدام هیچ مانعی نداشته باشد!

برای شناخت بیشتر علی زرکش به اینجا و اینجا نگاه کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 17:38  توسط حمید داودآبادی  |  3 نظر

از "فرودگاه بین المللی رفیق حریری" بیروت که خارج می شوی، در بزرگراهی قرار می گیری که برای ورود به هر نقطه بیروت باید از آن عبور کنی.

مناطق مستضعف شیعه نشین در جنوبی ترین نقاط بیروت در "ضاحیه"، "اوزاعی"، شیاح"، اردوگاه های "صبرا" و "شتیلا" و ...
مناطق تقریبا مرفه سنّی نشین در بیروت غربی همچون محل توریستی و خوش گذرانی صخره های "روشه" و مراکز فرهنگی تفریحی و ... در خیابان "الحمراء".
مناطق شرقی و شمالی بیروت که اکثرا مسیحی نشین هستند و بخصوص در "جونیه" مراکز تفریحی، کازینو، قمارخانه و عیاشی شیوخ عرب.

از همه مهم تر، "سفارت ایالات متحده آمریکا" در منطقه "دیرعوکر" بیروت شرقی که مرکز و مامن مسیحیان مارونی یا همان "فالانژیست ها"، "حزب کتائب" یا "قواة اللبنانیة" است. (آنان که چهاردهم تیر ماه سال 1361که حاج احمد متوسلیان عزیز را به همراه تقی رستگار، سیدمحسن موسوی و کاظم اخوان در شمالی ترین نقطه بیروت در منطقه "برباره" به اسارت گرفتند.)

برای رسیدن به همه این جاها، هر که باشی، چه بخواهی و چه نخواهی، باید از "جادة الامام الخمینی (قدس سره)" عبور کنی!

خیابان امام خمینی (ره) در لبنان

"جادة الامام الخمینی (قدس سره)" بیروت - عکس از خبرگزاری فارسwww.davodabadi.persianblog.ir

شیعه حزب اللهی باشی، یا سنی متعصب!
مسیحی فالانژیست باشی، یا سیاستمدار وابسته!
کمونیست دوآتشه با تصویر "چه گوارا" بر تی شرتت باشی، یا توریست و به دنبال گردش و ...
رئیس جمهوری اسلامی ایران باشی، یا نخست وزیر ترکیه!
وزیر خارجه قطر باشی، یا شیوخ عرب حاشیه خلیج فارس!

همه و هر که باشی، باید و باید به هنگام ورود به لبنان، چشم در چشم و تصویر زیبای امام خمینی بیندازی و وارد پایتخت این کهنه عروس مجروح خاورمیانه شوی!

حالا!
سیاستمداران، نظامیان و جاسوسان غربی و بخصوص آمریکا که نقش برآب شدن تمامی توطئه ها و نقشه های شان را از چشم همین امام خمینی می بینند، چگونه باید نگاه بر تصویر او بیندازند که ناخواسته به همه مسافرین سلام می کند! و باید از جاده و مسیر امام خمینی بگذرند تا به سفارت آمریکا در دیرعوکر برسند؟!

غربی های تروریست که همواره از هر حرکت حق طلبانه و انقلابی هراس دارند و فقط جرات بمباران های کور و قتل عام کودکان و زنان بی گناه را در عراق، افغانستان و لبنان و فلسطین دارند، به هیچ وجه جرات ندارند نگاه ناپاک خویش را در چشمان مصمم و قاطع امام خمینی بیندازند.

به همین دلیل، مقامات آمریکایی، برای ورود به بیروت، هواپیماهای شان در فرودگاه بین المللی کشور "قبرص" در وسط دریای مدیترانه در آن سوی سواحل لبنان بر زمین می نشیند و ژنرال های وحشت زده، جاسوسان کهنه کار و سیاستمداران توطئه گر، برای این که حتی لحظه ای چشمشان به تصویر امام خمینی نیفتد و مجبور نباشند از جاده امام خمینی بگذرند، سوار بر "هلی کوپتر" اختصاصی، مستقیم به منطقه بسته امنیتی دیرعوکر در بیروت شرقی می روند و در باند کنار سفارت شان پا بر زمین بیروت می گذارند!

واقعا چه صفایی دارد وقتی از جاده بیروت وارد لبنان می شوی و در وسط جاده های منشعب، جاده شهید سیدهادی نصرالله و جاده شهید سیدعباس موسوی، دیدگان را صفا می دهد!
بخصوص که بخواهی طرف جنوب مقاوم بروی و در "بوابة فاطمه"، بسم الله گویان و با نیّت "قربة الی الله" سنگی در مشت گرفته و "یازهرا" گویان، به طرف نگهبانان هراسان صهیونیست چپیده در سنگرهای عظیبم بتونی در مرز فلسطین اشغالی بیندازی!
خدا توفیق دهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 7:29  توسط حمید داودآبادی  |  یک نظر

این هم تصویری از جناب آقای "سیدحسین موسوی" (معروف به سیداحمد) شاه کلید پشت پرده که قریب 20 سال پرونده چهار گروگان ایرانی در دست او بود ولی تا امروز هیچکس و حتی هیچ کمیته پیگیری جز خودش از محتوای پرونده مطلع نشده است!

البته ایشان اصلا خوش ندارد تصویری از او منتشر شود چون بیشتر علاقه مند است با عنوان "دکتر موسوی" در روزنامه شرق و مجله الشراع لبنان و ... مقاله های آنچنانی منتشر کند و فقط به عنوان یک تحلیلگر ساده!!! شناخته شود نه چیز دیگر!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 16:5  توسط حمید داودآبادی  |  نظر بدهید

ظاهرا برخی دوستان، از مصاحبه ها و نوشته های اخیر بنده در زمینه سرنوشت چهار دیپلمات، برداشت های متفاوتی کرده و عده ای نیز رنجیده اند، که لازم است توضیحاتی در این رابطه بدهم:

بنده امسال به هیچ وجه قصد نداشتم درباره چهار دیپلمات کاری بکنم. نه مصاحبه نه مقاله. چون این موضوع و پرونده، همان ماه رمضان سال گذشته و آن چه در برنامه راز گفتم، حداقل برای خودم تمام شد. حالا به هر نتیجه ای رسیدم، با عرض معذرت از شما، برای خودم است. اگر دوستان دقت کنند حتی خیلی وقت است که سایت "چهار دیپلمات" را هم به روز نمی کنم.

چندی پیش هم به اصرار برخی دوستان و به دلیل پی گیری خانواده "شیخ محمدعلی توسلی" که او نیز جزو ایرانیان مفقود شده در لبنان در دهه 60 است، جلسه ای 3 ساعته با مسئول قدیمی و اصلی پرونده چهار دیپلمات آقای "سیدحسین موسوی" داشتیم که بیشتر مرا در تصمیم خود بر کناره گیری از ماجرا، ترغیب کرد.
یکی از دلایل این کناره گیری هم جمله ای به ظاهر ناگفته ولی معلوم از لحن کلام و برخوردها بود که "اصلا به تو چه؟!" و بنده هم چون دیگر پا به سن گذاشته و آدم محتاطی شده ام، ترجیح دادم همان "سیدرائد موسوی" فرزند دیپلمات اسیر "سیدمحسن موسوی" به جای عمویش "سیدحسین" - که قریب 20 سال مسئول اصلی و شاه کلید این پرونده بود – قضیه ا را پی گیری کند. راست هم می گویند! بنده نه با موسوی نسبتی دارم، نه با اخوان و رستگار و متوسلیان. بسیجی و خبرنگار بودن هم دیگر این روزها دلیل دل سوزی نمی شود!

برادری از "سایت بسیج هنرمندان" تماس گرفت و خواست که با آنها مصاحبه کنم. بنده قبول نکردم ولی آقای "رسولی" سردبیر سایت شان اصرار کرد که این کار را بکنم که ناچار پذیرفتم . گفت وگو انجام و سانسور شده و نصفه نیمه در سایت "بسیج هنرمندان" منتشر شد. دو روز بعد به هر دلیل که برای خود عزیزان محترم است، متن مصاحبه کاملا از سایت "بسیج هنرمندان" حذف شد.

این گفت وگو در خبرگزاری فارس نیز منتتشر شد و در پی آن، سفارت ایران در بیروت با انتشار بیانیه ای، کلا گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" را تکذیب کرد. به دنبال آن، آقای رسولی تماس گرفت و خواست که جوابیه ای برای بیانیه سفارت بدهم و گفت که الان از خبرگزاری فارس در این رابطه تماس می گیرند. دقایقی بعد، خانمی از "خبرگزاری فارس" تماس گرفت و درخواست مصاحبه پیرامون تکذیبیه سفارت کرد. ولی از انتشار آن خودداری کردند که خودم کامل آن گفت وگو را به همراه تصاویر آقای سفیر در وبلاگم منتشر کردم و البته چند روز بعد خبرگزاری فارس جوابیه را منتشر کرد.

به دنبال این ماجراها، برخی جروبحث ها در تهران و بیروت پیش آمد که لازم است پیرامون آن توضیحاتی بدهم:
این که بنده نامی از برخی افراد و دوستان برده ام که به بنده اعتماد کرده و جلسه گفت وگو با سفیر ایران در بیروت را برقرار کردند و چه بسا برخی حرف های خصوصی زده شد، اشتباهی بود که بنده مرتکب شدم و همین جا از آنان پوزش می طلبم.

ظاهرا خانواده موسوی که در بیروت به سر می برند، به خصوص همسر محترم ایشان خانم "مجتهدزاده" از پی گیری های سفارت ایران در بیروت بسیار راضی هستند و حتی اظهار داشته اند "کارهایی که طی یک سال گذشته درباره پرونده چهار گروگان انجام گرفته، به اندازه تمام تلاش 28 سال گذشته بوده است." الحمدلله. اگر خانواده موسوی به عنوان یکی از چهار گروگان مظلوم که بیشترین فشار دوری و هجران بر همسر آن عزیز و به خصوص فرزند بزرگوارش آقا سیدرائد است، این گونه نظر دارند، بنده کی باشم که بخواهم در این رابطه نظری خلاف بدهم!
 
بنده از عرف دیپلماتیک و سیاست سفارت خانه ها و وزارت خارجه هیچ گونه اطلاعی ندارم و شاید بر همین اساس توقع داشتم که اسناد و مدارک و حتی پرونده خود را به راحتی در اختیار بنده قرار بدهند. چه بسا اسنادی در این رابطه باشد که دلیلی بر دسترسی امثال بنده به آن وجود نداشته باشد. شاید هم تقصیر از خود من باشد که زیادی خودیش را خودمانی و دوست فرض کرده و با یک برنامه "راز" به خود مغرور شده ام!

ضمن پوزش از آقایان "ابراهیم حورشی" و "غضنفر رکن آبادی" اعلام می دارم که هر آن چه در آن جلسه گذشت کاملا خصوصی بوده که اصلا به درد انتشار نمی خورد و دلیلی هم بر انتشار آن نیست.
ولی ای کاش جناب آقای سفیر همان اول می گفت که این جلسه خصوصی است و قرار نیست منتشر شود و یا حداقل مسئولین دفتر ایشان در گزارشات خود این جلسه را یادداشت می کردند که به اشتباه کل مصاحبه را تکذیب نکنند.

در نهایت این که، امیدوارم خانواده این چهار عزیز بپذیرند که هر تلاشی بنده و دیگران طی سال های گذشته برای روشن شدن سرنوشت این چهار عزیز مظلوم انجام داده ایم، فقط و فقط در راستای احقاق حق نظام اسلامی و سربازان مخلص ولایت از رژیم اشغال گر و غاصب صهیونیستی و مزدوران فالانژیستش در لبنان بوده و به هیچ وجه قصد جسارت یا بی احترامی و یا نادیده گرفتن تلاش هیچ کدام از عزیزان نبوده و نیست و بنده را حلال کنند و بپذیرند که دیگر دنبال همان نویسندگی خاطرات دفاع مقدس بروم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 17:51  توسط حمید داودآبادی  |  یک نظر

در پی صدور بیانیه سفارت ایران در بیروت و تکذیب گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان، یکی از خبرگزاری ها گفت وگویی با بنده داشت که به دلایل خاص خودش، از انتشار آن خودداری کرد. برای روشن شدن اذهان مخاطبین محترم و این که معلوم شود چه کسی کذب می بافد و بر مرکب دروغ یکه تازی می کند، متن صحبت ها را منتشر می کنم.
فقط امیدوارم این بحث ها به هرچه سریع تر روشن شدن وضعیت چهار گروگان مظلوم بعد از 29 سال کمک کند!

گفت وگوی بنده سفیر ایران در بیروت برمی گردد به 29 آذر 1389. ما در لبنان بودیم و ساعت 7 شب با آقای با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان دیدار و مصاحبه داشتیم.
با بیانیه ای که سفارت ایران مبنی بر تکذیب گفت وگو با ایشان داده، یا باید بگوییم سفیر عوض شده، که اگر این گونه باشد راست می گویند؛ ما با سفیر جدید احتمالی هیچ گونه مصاحبه ای نداشتیم! ولی با شخص آقای "غضنفر رکن آبادی"، ایشان اگر یادشان باشد ما با دوتا دوربین از این مصاحبه فیلمبرداری کردیم در همان سالنی که تابلوی چهار دیپلمات را هم زده اند.
قبل از ایشان با آقای "ابراهیم حورشی" (لبنانی الاصل که مسئول امور مطبوعاتی سفارت ایران در بیرو.ت است) مفصل صحبت کردیم و من ار ایشان هم پی گیری کردم که آیا اصلا کمیته خاصی یا چیزی در این جا دارید یا نه؟

من این نکته را جدید می گویم:
آقای ابراهیم حورشی گفت: "یک نفر لبنانی هست که در ماشین پشت سر این دیپلمات ها بوده"
که به ایشان گفتم: "ما چگونه می توانیم با این شخص مصاحبه بکنیم؟" که گفت:
"سفیر اجازه نمی دهد. به خود سفیر بگویید، شاید اجازه داد که بتوانید بروید با این صحبت بکنید." آقای حورشی می گفت: "این شخص موقعی که ایرانی ها دستگیر می شوند، توی ماشین عقبی بوده و می دیده که چه وقایع و حوادثی می گذشته."
من از آقای حورشی که مثلا مسئول مطبوعاتی سفارت است سوال کردم: "شما کتاب کمین جولای را این جا دارید؟" که گفت: "نه متاسفانه. یک جلد برای ما بفرست." گفتم: "مگر شوخی است؟ یک همچین کتابی درباره وضعیت گروگان ها را ندارید؟" که بعد گفتم: "ما می خواهیم از اسناد شما استفاده کنیم."

من به دنبال نامه ای بودم که حدود سال 1374 سفارت ایران در بیروت به وزارت خارجه لبنان زده و مدعی شده بود که ایرانی های ربوده شده در لبنان 7 نفر هستند از جمله "شیخ محمد توسلی". که ایشان گفت: "ما هیچ پرونده ای درباره چهار دیپلمات هم نداریم چه برسد به دیگران." و بهانه شان این بود که "ما هر چه اسناد داشته باشیم می فرستیم به وزارت خارجه در تهران و این جا چیزی نگه نمی داریم."
گفتم: "خب شما در سفارت ایران در بیروت یک ستاد خاصی، یک کمیته ای، یک میز خاصی ندارید در رابطه با این چهار گروگان؟" که گفت: "نه نداریم یک همچین چیزی."
بعد با خود آقای رکن آبادی که مصاحبه کردیم و فیلم کامل آن هم هست، به ایشان متذکر شدم. بنده همه یافته های خودم از پرونده را برای ایشان گفتم. حتی بعضی چیزها که غیرقابل انتشار عمومی است، با ایشان در میان گذاشتم. ایشان خیلی قاطع گفت: "من آمده ام که این پرونده را حل بکنم و به جاهای خوبی هم رسیده ام."
یک چنین صحبت هایی ایشان کرد.
گفتم: "اگر واقعا با این قاطعیت می خواهید موضوع را حل کنید، من خوشحالم ولی این که شما در این جا چیزی از پیگیری های قبلی ندارید، از پرونده های قبلی، کمیته هایی که بوده اند، آیا از اینها چیزی در اختیار دارید؟" ایشان گفت: "من برنامه های خاصی خودم دارم و انشالله موضوع را حل می کنم."
صحبت ما هم این بود که وقتی شما هیچ چیزی ندارید، بر چه اساس می خواهید موضوع را پیگیری و حل کنید؟

30 سال است که حدود چهار – پنج کمیته پیگیری در رابطه با این قضیه تشکیل شده؛ هر کمیته هم خودش مستقل عمل کرده، و وقتی که کمیته ای عوض شده، دولت عوض شده، مجلس عوض شده، کمیته پیگیری در مجلس بوده، در دولت بوده، این کمیته به هیچ وجه یافته های خودش را به کمیته های بعدی نداده است. به عنوان نمونه آقای "سیدحسین موسوی" - برادر "سیدمحسن موسوی" که از چهار گروگان است - حدود 18 سال مسئول پرونده بوده. یعنی در بحرانی ترین شرایط از سال 1361 که اینها اسیر شدند تا 18 سال بعد ایشان مسئول مستقیم پرونده بود. آقای "سیداحمد موسوی" معاون پارلمانی سابق رئیس جمهور که الان سفیر ایران در سوریه است، و در مقطعی ایشان مسئول کمیته پیگیری چهار دیپلمات بود، وقتی در جلسه ای با ایشان صحبت می کردیم، گفت:
"آقای سیدحسین موسوی که 18 سال پرونده دستش بوده، حتی یک برگ هم از آن پرونده که بابتش هزینه های بسیاری هم شده، به ما نداده است!"
اصلا ایشان به هیچ کمیته ای سند نداده وقتی هم اعتراض می کنند، می گوید: "خودتان بروید پیگیری کنید و حقایق را کشف کنید."

وقتی شما 18 سال مسئول پرونده بودی و هزینه های کلانی هم بابت این پرونده شده، کمیته های جدیدی که تشکیل می شوند نباید از این اسناد و یافته ها استفاده بکنند؟ من می خواهم این را بگویم متاسفانه هر کدام از این کمیته ها که تشکیل شده، شروع کرده از صفر رفتن به دنبال این که خب اولین افراد چه کسانی بوده اند که دیده اند و اسناد و مدارک چی بوده؟
من خوشحالم که غالب این کمیته های پیگیری، استنادشان به کتاب "کمین جولای 82" بوده است. یعنی اگر این کتاب نبود، حضرات تمام شان صفر عمل می کردند!

صرف برگزاری مراسم سالگرد در لبنان یا تهران یا هر جای دیگر، که نشان پیگیری نیست. تا به حال حدود 30 سال است که خانواده ها را برای این گونه مراسم می برند. من نمی دانم کدام خانواده ها را امسال برده اند که اعلام کردند مراسم با حضور خانواده های چهار دیپلمات در بیروت برگزار می شود! چون تا آن جا که اطلاع دارم، از خانواده اخوان که کسی نرفته، متوسلیان و رستگار هم آن چنان کسی را دیگر ندارند که بروند. نمی دانم کدام افراد هستند.

این جا من یک سوال مهم از سفیر ایران در بیروت دارم:
زمانی که آقای "احمدی نژاد" رئیس جمهور کشورمان به لبنان رفت، در یک حرکت بسیار زیبا در سخنرانی مهم خودش، به موضوع این چهار دیپلمات اشاره کرد. در همان حال خانم "مریم مجتهدزاده" - همسر آقای سیدمحسن موسوی و مسئول فعلی دفتر امور زنان ریاست جمهوری - به همراه فرزندش آقای "سیدرائد موسوی" در آن مراسم در بیروت حضور داشتند.

سفارت ایران در بیروت، همان روز، همان جا که تمام رسانه های خبری دنیا بر روی این اشاره مهم آقای احمدی نژاد حساس شده بودند و روی این مسئله زوم کردند، جا نداشت یک کنفرانس خبری و مطبوعاتی با حضور این دو نفر از خانواده گروگان ها بگذارد؟

اصلا از سفر آقای احمدی نژاد به لبنان، ما هیچ استفاده ای درباره چهار دیپلمات نکردیم. یعنی اگر ایشان همان حرف ها را نمی زد، ما هیچ دستاوردی از آن سفر در رابطه با این پرونده نداشتیم.
و بعد از سفر آقای احمدی نژاد، سفارت ایران در بیروت برای پیگیری این مسئله چه کاری انجام داد؟ چند کنفرانس خبری، رسانه ای، مطبوعاتی گذاشتند یا کمیته پیگیری فعال راه اندازی کردند؟

آقایان سفارت ایران به جای بیانیه دادن و تکذیب کردن مصاحبه ای که فیلم کامل آن موجود است، به این سوال ها جواب بدهند. البته اینها باید به رئیس جمهور، خانواده گروگان ها و ملت ایران جواب بدهند نه به امثال بنده!

متاسفانه برخی حرف های گفته شده در آن جلسه قابل انتشار نیست، ولی اگر آقای رکن آبادی اشتیاق و اصرار داشته باشند که معلوم شود چه کسی دروغ می گوید، می توانم آن فیلم را منتشر کنم!          

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 14:28  توسط حمید داودآبادی  |  نظر بدهید

گفت وگوی اختصاصی با نویسنده کتاب "کمین جولای 82"
در قضیه مک فارلین، یک پای معامله، چهار دیپلمات ایرانی بود و افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه‌ای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که در ازای معاوضه دیپلمات‌های ایرانی، مانع وقوع آن افتضاحات شوند اما ...

گروه سیاسی "خبرگزاری دانشجو": اگر به مناسبت سالگرد ربوده شدن حاج احمد متوسلیان و همراهانش، به دنبال یک فرد مطلع باشی تا کاملترین جزئیات این پرونده را در اختیارت بگذارد؛ یکی از اولین نام هایی که با آن برخورد می کنی، "حمید داودآبادی" است.
 
داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس است اما به واسطه علاقه یا احساس وظیفه، تحقیقات کاملی روی پرونده ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان انجام داده و نتیجه این تحقیقات در کتاب "کمین جولای 82" منتشر شده که معتبرترین و کامل ترین کتاب در مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود.
با داودآبادی درباره برخی از ابعاد این اتفاق به گفت وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می آید:

http://www.aviny.com/News/84/07/03/147175_orig.jpg

 
* اقدام فالانژها؛ قابل پیش بینی یا غیرمنتظره؟- زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت. دولت "بشیر جمیل" هم که در راس کار بود فاقد تسلط بر حکومت بود. واضح است که وقتی در منطقه ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می توان گفت اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش بینی بود. ضمن این که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان گیری ها برای بار اول نبود که رخ می داد.

* نجات حاج احمد در همان ساعات اولیه!
- صحبت هایی مبنی بر این که می شد حاج احمد و همراهانش را در همان ساعات اولیه نجات داد و شایعاتی مبنی بر این که مسئولان، اجازه چنین کاری را نداده اند بی پایه و کذب محض است.
حاج ابراهیم همت و ‌نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند، حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بیسیم از بعلبک و بیروت، سراغ آنها را می گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی کنند. فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که چهار دیپلمات را در زمان ربایش همراهی می کرده، به نیروهای ایران اطلاع می دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده اند.
‌فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می ‌خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است؛ یعنی همان روز، یک پست ایست وبازرسی ایجاد کرده بودند و هر کسی شیعه بوده دستگیر می کردند و می کشتند. حتی این پست ایست و بازرسی در روز بعد دیگر وجود نداشته و باید پرسید چگونه ممکن بوده در همان ساعات اولیه، برای آزادی آنها اقدام بشود؟

http://www.warpic.ir/wp-content/uploads/shahid-212-copy.jpg

* حمله اسرائیل به لبنان با یک بهانه ساختگی!
- بهانه حمله اسرائیل به لبنان، ترور سفیر اسرائیل در لندن بود. تروری که بعدها مشخص شد توسط گروه ابونضال که عامل صدام بودند انجام شده است. رئیس این تیم تروریستی در دادگاه اعتراف کرد که وظیفه ما انحراف جنگ ایران و عراق بود به صورتی که ایران در جنگ پیشرفت نکند. پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند. در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.
تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند؛ اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی داد و هراس خاصی از اسرائیل داشت که اجازه نبرد به ما نمی داد.
 
* واکنش امام به حضور رزمندگان در لبنان!
- شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام (ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: "همه شما را گول زده اند؛ سریع تمام نیروها را برگردانید. اگر یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده اند آیا می توانید آن را پر از نیرو کنید؟"
آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده اند.

* حضور در لبنان و تضعیف جبهه در عراق!
بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می دادند، صدام در یک سخنرانی می گوید: "وقتی ایرانی ها خرمشهر را از ما گرفتند، من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند."
این نشانه وحشت دشمن است. آنها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح، یا ادامه جنگ.
بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهای مان را به لبنان بردیم، در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک های مدرن تی 72 که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد. در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم. این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق بود برای منحرف کردن ما.

* موضع مسئولان کشور درباره ربودن دیپلمات ها:- مواضع مسئولان، بسیار عادی بود. به این صورت که وزرات خارجه نامه اعتراضیه ای ارسال کرد. در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص بنود با چه کسی طرف هستیم. گروه فالانژیست ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند! وقتی مزدوران اسرائیل نیروهای ما را اسیر کرده اند، چگونه از طریق دیپلماتیک از آنها بخواهیم که اسرای ما را آزاد کنند؟
البته قول ها و وعده هایی از سوی لبنانی ها داده می شد که علتش این بود که "بشیر جمیل" تمایلی به درگیری با ایران نداشت اما افرادی مثل ایلی حبیقه انسان هایی جنایتکار و وحشی بودند که مسئولان اصلی پرونده چهار دیپلمات ایرانی آنها بودند و بشیر جمیل نتوانست در مقابل آنها به توفیقی برسد.
 
* ربایش متوسلیان و تاثیرات بین المللی:
- ما، در آن زمان درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تاکید داشتند این سوال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می کند؟ به همین خاطر هیچ عکس العملی نمی توانستیم نشان بدهیم. اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری هایی شد. به ویژه به واسطه گروگان های غربی که در لبنان اسیر بودند. غرب از ایران می خواست که برای آزادی این گروگان ها وساطت کند. ایران هم همیشه ادعا داشت که گروگان های ما در این معامله چه می شوند؟
آنها وعده پیگیری می دادند تا در نهایت "خاویر پرز دکوئیار"، دبیرکل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده اند.
حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان هایشان، آنها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند. آنها قول همکاری دادند و گروگان هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تاسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان هایتان را پیگیری کرده ایم و آنها کشته شده اند.

* آیا متوسلیان زنده است؟

- ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات ‌آنها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است. اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده است و برای روشن شدن تکلیف آنها کارهای مهمی انجام داده است.

دوره هایی بوده که گروگان های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی ها بوده اند و ایران برای آزادی آنها واسطه می شده است. اگر قرار بود متوسلیان در دست آنها باشد قطعا او را تحویل می دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان های آنها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته است و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه های بالایی در این گروگان گیری ها بپردازند.

حتی در قضیه "مک فارلین" یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده اند که این اخبار تاکنون مطرح نشده است. غربی ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان هایش اعلام می کرد.
یعنی افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه ای که برای آن پرداخت کردند، به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.
http://snn.ir/news.aspx?newscode=13900414168

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 9:54  توسط حمید داودآبادی  |  یک نظر

خبرگزاری فارس: بخش رسانه‌ای سفارت ایران در لبنان خبر منتشره به نقل از داودآبادی مبنی بر گفت‌وگوی وی با سفیر ایران در بیروت را تکذیب کرد و گفت که کمیته پیگیری 4 دیپلمات به صورت جدی پیگیری وضعیت آنهاست.

به گزارش خبرگزاری فارس، بخش رسانه‌ای سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت با صدور بیانیه‌ای خبر منتشره به نقل از حمید داودآبادی محقق و نویسنده درباره گفت‌وگویش با سفیر ایران در بیروت درباره 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان را تکذیب کرد.

در این بیانیه با تأکید بر اینکه اظهارات داودآبادی مبنی بر اینکه سفارت ایران در لبنان درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده یک برگ پرونده ندارد، خلاف واقعیت است، آمده است: بر خلاف نقل قول اعلام شده کمیته پیگیری سرنوشت 4 دیپلمات در لبنان به صورت جدی پیگیر امور مربوط به این عزیزان می‌باشد.

مراسم بزرگداشت چهار دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان فردا (چهارشنبه) با حضور خانم مریم مجتهدزاده مشاور رئیس جمهور و همسر سید محسن موسوی یکی از 4 دیپلمات ربوده شده در لبنان، خانواده این چهار نفر و با حضور "عدنان منصور " وزیر خارجه لبنان و جمعی از شخصیت‌ها از سوی سفارت ایران در بیروت در محل اتحادیه روزنامه‌نگاران برگزار می‌شود.

داودآبادی در اظهاراتی عنوان کرده بود: سال گذشته که با سفیر ایران در لبنان صحبت می‌کردم، گفتم آیا شما درباره‏ این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ پاسخ دادند خیر! ما در رابطه‏ با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!

در چهاردهم تیر ماه 1361 خودروی سیاسی سفارت جمهوری اسلامی ایران که در حمایت پلیس دیپلماتیک لبنان از شهر بندری طرابلس به بیروت بازمی‌گشت، خلاف ضوابط بین‌المللی و مصونیت دیپلمات‌ها در منطقه برباره توسط مزدوران مسلح تحت امر اسرائیل موسوم به «قوات اللبنانیه» متوقف و 4 دیپلمات ایرانی به‌ نام‌های «سید محسن موسوی» کاردار سفارت، «احمد متوسلیان» وابسته نظامی، «تقی رستگارمقدم» کارمند سفارت و «کاظم اخوان»خبرنگار و عکاس ایرنا ربوده شده اکنون 29 سال است که خانواده‌های این عزیزان در انتظار بازگشت آنها به سر می‌برند.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004141088

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 19:10  توسط حمید داودآبادی  |  2 نظر

مصاحبه‏ى اختصاصی سایت بسیج هنرمندان با حمید داودآبادی
گفت وگو از: علی‌رضا ملوندی
در آستانه‏ى 14 تیرماه و بیست ونهمین سالروز ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در بیروت، مصاحبه‏ای با "حمید داودآبادی" ترتیب دادیم. کسانی که در زمینه‏ى پرونده‏ى چهار دیپلمات ربوده شده‏ى ما در لبنان پی‌گیر هستند، حتماً حمید داودآبادی و کتاب "کمین جولای 82 " را می‌شناسند.
حمید داود آبادی محقق بسیجی است که به قول خودش 18 سال روی این پرونده کار کرده است و قطعاً اطلاعات بسیاری درباره‏ى زوایای پنهان این قضیه دارد که این موضوع از لابلای حرف هایش هم پیدا بود.
پیش از این‌که به دفتر داودآبادی بروم، شنیده بودم که فردی دوست داشتنی و خوش برخورد است! و وقتی که او را از نزدیک دیدم فهمیدم که درباره‏ی این "متولد ماه مهر"، بی‌راه نمی‌گفتند و آقا حمید بسیار دوست داشتنی بود؛ یک بسیجی مخلص، کهنه کار و دل‏سوز برای انقلاب که در این وانفسای زمانه، قدر امثال او را دانستن، غنیمتی است که نباید به سادگی از دست داد.
علاوه بر اینها، داودآبادی را باید نویسنده‏ی موفقی هم دانست که علاوه بر "کمین جولای 82" کتاب‌هایی همچون "دفاع مقدس در اینترنت"، "پاره‏های پولاد"، "آیا می‌دانید؟"، "پرواز پروانه‏ها"، "یاد یاران" و ... را نیز نوشته است که "آقا" درباره‏ی کتاب آخری (یاد یاران) تقریظی به این شرح نوشته‏اند:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در این‌‌جا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوان‌هایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم. "

خوشا به سعادت داودآبادی که "آقا" با این صمیمیت راجع به کتابش نظر داده‏اند!
هم چنین جا دارد در همین‌جا از ایشان تشکری مضاعف کنم، چرا که در اوایل مصاحبه برق قطع شد و آقا حمید با نور تلفن همراهش به من کمک می‌کرد تا بتوانم از حرف هایش خلاصه برداری کنم!
بدون توضیح اضافه، مصاحبه‏ی ما با حمید داودآبادی را می‌خوانید:


* اگر به صورت خلاصه بخواهیم بگوییم که در طی این چهار سال برای دیپلمات‌های ربوده شده‏مان چه کرده ایم، چه باید گفت؟
- باید بگوییم که پی‌گیری کردیم ولی راه‏ها بسته بوده، یعنی یک طرف فالانژیست‌ها و یک طرف اسرائیل بوده، و هردوی اینها دشمنان مکّاری هستند و به هیچ قول‏شان نمی‌شود اعتماد کرد.

*  مثلاً چه کارهایی برای‌شان کرده‏ایم؟
- ببینید مثلاً همواره در تبادل‏هایی که حزب‌الله با اسرائیل داشته در مذاکراتی که می‌شد و چه بسا ما از آنها خبر نداشتیم این چهار گروگان مطرح بودند، یعنی وقتی که نماینده‏ی آلمان یا سازمان ملل و ... که واسطه می‌شدند، حزب‌الله همیشه مسئله‏ی این دیپلمات‌ها را مطرح می‌کرد، که آخرینش هم همان قضیه‏ی دو سرباز اسرائیلی بود که سیدحسن نصرالله در آن‌جا اشاره‏ای به این موضوع کرد. هر جا که قرار بود معامله‏ای در این خصوص بشود و نظام احساس کرده است که باید معامله‏ای از موضع قدرت کند، این کار را کرده است و پی‌گیری‌هایی هم در خود منطقه‏ی لبنان از افراد مختلف انجام داد اما نتیجه‏ای در بر نداشت.

*  یعنی این قضیه به مکّار بودن طرف مقابل مربوط می‌شود یا این‌که ضعف ما هم در این عدم موفقیت دخیل بود؟
- نه! ببینید آن زمان که اینها اسیر شدند، ما درگیر یک جنگ بزرگ و خانمان سوز بودیم که خیلی از دشمنان غربی پشت صدام بودند، لبنان هم درگیر جنگ داخلی بود، یعنی تا شش سال بعد که جنگ تمام شد، فرصتی برای پی‌گیری این قضیه نبود. چون لبنان از این دست حوادث زیاد دارد، آدم ربایی در لبنان یک امر عادی است.

*  که برای اتباع آمریکا هم در آن مقطع اتفاق افتاد.
- بله! وقتی یک کشور درگیر جنگ داخلی می‌شود این حوادث در آن اتفاق می‌افتد و متاسفانه چهار گروگان ما هم در این حوادث بحرانی که بر منطقه حاکم بود، گم شدند. یعنی این‌که بگوییم نظام برای به دست آوردن اینها تلاشی نکرد، کذب است! من به عنوان کسی که حدود بیست سال است روی این پرونده کار می‌کنم می‌توانم با قاطعیت بگویم که هر کجا که نظام احساس کرده می‌تواند برای این قضیه کاری کرد، انجام داده؛ چه در دولت آقای هاشمی، چه حتی در دولت آقای خاتمی و چه در دولت آقای احمدی‌نژاد، این تلاش ها صورت گرفته است گرچه موقعیت‌ها و شیوه‏ها با هم فرق داشته است. ممکن است در بعضی موارد به دنبال شیوه‏ی تندتر باشیم، اما کلیّت کار این است که تلاش شده است.

*  آقای داودآبادی! در این مدت چه کارهایی باید می‌کردیم که نکردیم؟ یعنی این خلأ را شما حس می‌کنید؟
- نه! کاری از دست ما بر نمی‌آمده!

*  یعنی هر کار که می‌توانستیم بکنیم انجام دادیم؟ حتی در زمینه‏ی تبلیغاتی و جا انداختن این قضیه برای مردم؟!
- ببینید این مسئله‏ای نیست که بتوان با تبلیغات آن را حل کرد، بعضی‌ها اشتباه می‌گیرند! مثلاً طومار پر کردن فایده‏ای ندارد، به برخی از دوستان هم گفتم طومار پر کردن شما به چه دردی می‌خورد و چه تاثیری بر روی این مسئله می‌تواند داشته باشد؟! و در ثانی آن طوماری که شما خطاب به سازمان ملل پر کردید کجاست؟! در یکی از اتاق ها در گوشه‏ای افتاده است. این قبیل کارهای تبلیغاتی، شانتاژ است که هیچ پاسخی نمی‌دهد، اگر قرار است کاری صورت بگیرد، اول از همه باید به دست دیپلماسی خارجی یعنی وزارت خارجه‏ی ما حل بشود و در وهله‏ی بعد ارگان‌های ذی‌ربط این چهار نفر باید برای‌شان تلاش کنند. نمی‌توان پذیرفت که سپاه برای متوسلیان و وزارت خارجه برای موسوی هیچ کاری نکرده‏اند! واقعاً کار کرده‏اند؛ چون امروز که بیست و اندی سال از پایان جنگ می‌گذرد، هنوز هم در بیابان‌های فکه در جست‌وجوی استخوان‌های شهدای‌مان هستیم، هنوز هم بچه‏های تفحص به روی مین می‌روند و شهید می‌شوند تا بتوانند پیکرهای شهدا را پیدا کنند و به آغوش خانواده‏های‌شان برگردانند؛ با این وصف آیا می‌توان پذیرفت که ما به سادگی از این چهار عزیزمان بگذریم و تلاش نکنیم؟! همین که شما امروز آمدید و پی‌گیر این قضیه هستید نشان می‌دهد که این قضیه زنده است، این خیلی مهم است.

* آیا تغییرات سیاسی در دولت‌ها و جابجایی آنها، تغییری در شدت و ضعف تلاش ها برای پی‌گیری این پرونده ایجاد کرده است؟
- ببین تغییرات در عملکردها به مسائل مختلفی بستگی داشته، مثلاً در یک مقطعی خانواده‏های این عزیزان خیلی بر این قضیه اصرار کردند و بر روی آن کار تبلیغاتی کردند، دولت و مجلس وقت، کمیته‏ی پی‌گیری تشکیل دادند. من اعتقاد دارم که خیلی از این اقدامات سوپاپ اطمینان و آرام کردن بود.

* آرام کردن چه کسی؟
- خانواده‏ها! در زمان مجلسی که دست اصلاح طلبان بود یک کمیته‏ی پی‌گیری تشکیل شد و در دولت هم کمیته‏ای دیگر تشکیل شد! نقطه‏ی مشترکی که همه‏ی این کمیته‏های پی‌گیری داشتند این نگاه بود که این کمیته یک راه بن‌بست را باید طی کند! مثلاً من سال گذشته با سفیر ایران در لبنان صحبت می‌کردم، به ایشان گفتم آیا شما درباره‏ی این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ ایشان پاسخ دادند خیر! پرسیدم اتاق خاصی برای پی‌گیری سرنوشت اینها دارید؟ گفتند نه! گفتم آیا پرونده‏ای برای اینها در سفارت تشکیل شده است؟! ایشان مجدداً گفتند نه! ما در رابطه‏ی با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!!!! (داودآبادی این سخنان آقای سفیر را با خنده‏ی تلخی می‌گوید!) و حتی کتاب "کمین جولای 82" که در کمیته‏های مختلفی که تشکیل می‌شد مورد استفاده قرار می‌گرفت و به آن استناد می‌شد و در واقع روزشمار و سند راجع به این قضیه است، سفارتخانه‏ی ما در بیروت نداشت!
بزرگ ترین دلیل من برای بن‌بست دیدن این پرونده از جانب مسئولین این است که هیچ کدام از این کمیته‏های پی‌گیری تا امروز به هیچ جا پاسخ گو نبوده‏اند! نه در مجلس و نه در دولت! نگفته‏اند که نتیجه‏ی این همه سال تلاش، چه بوده است! شاید یکی از شیوه‏های بد دیگر این بوده است که هر کمیته برای خودش کار می‌کرده، مثلاً کمیته‏ای که در دولت اصلاحات به دستور رئیس جمهور وقت تشکیل شد، در دولت بعد ادامه پیدا نکرد.

* یعنی کمیته‏ای که در یک دولت تشکیل می‌شد در انتهای زمان آن دولت تعطیل می‌شد و رئیس جمهور بعدی کمیته‏ای دیگر تشکیل می‌داد؟
- بله دقیقاً! هر مجلس و دولتی که عوض شده، کمیته‏ای جدید تشکیل داده است.

* پس هیچ موقع یک انسجام و عزم ملی برای این قضیه وجود نداشته است؟
- نه! هیچ دیدگاه ملی راجع به این قضیه وجود ندارد.

* آقای داودآبادی! با توجه به حرف های شما، این بن‌بست نتیجه‏ی اهمال خود ماست، آیا این بن‌بست روزی باز می‌شود؟!
- همه‏ی کمیته‏هایی که تشکیل می‌شود با این نگاه تشکیل می‌شود که این یک پرونده بسته شده است. چند وقت پیش نزد یکی از افرادی بودم که 18 سال مسئولیت این پرونده را برعهده داشت (آقای سیدحسین موسوی برادر سیدمحسن موسوی، دیپلمات ربوده شده در لبنان) ایشان به من گفت بیایید جمعیت‌های دانشجویی تشکیل دهیم، به سازمان ملل طومار بنویسیم و ... به ایشان گفتم: ببینید آقای موسوی! سازمان ملل 15 سال پیش، زمانی که "خاویر پرز دکوئیار" (دبیرکل اسبق سازمان ملل) آمد و به خانواده‏ها پیام تسلیت به مناسبت کشته شدن این عزیزان را داد، پرونده‏ی اینها را بست! ما برویم سازمان ملل و بگوییم که این پرونده را مجدداً باز کنید؟! این شدنی نیست!
طومار چه فایده‏ای دارد؟! باید بگردیم و شیوه‏های جدید برای پی‌گیری پیدا کنیم، این خیلی مهم است. به نظر من یکی از دلایل به بن‌بست رسیدن پرونده‏ی دیپلمات‌ها این است که برخی از آقایان فقط به دنبال زنده بودن اینها هستند و به دنبال تعیین تکلیف پرونده‏ی اینها نیستند.
تعیین تکلیف با این‌که شما بگویید "فقط می‌خواهیم اینها را زنده بیابیم" فرق دارد. این موضوع یعنی این‌که شما نمی‌خواهید هیچ چیزی مبنی بر شهادت دیپلمات‌ها را بپذیرید و این بزرگ ترین ایراد این پرونده است که من تاکنون دیده‏ام.
بعضی از این کمیته‏ها که تشکیل شده است سلیقه‏ای بوده‏اند! اگر کمیته‏ای که تشکیل می‌شود بر مبنای غیرت و اهداف نظام تشکیل شده باشد برای این‌که کمیته‏ی ‏بعدی همه‏ی راه‏ها را مجدداً طی نکند، تمام اسناد و مدارک را تحویل می‌دهد که تاکنون چنین نشده است.
باید برای تعیین تکلیف اینها تلاش کنیم، برویم و بگردیم هر نتیجه‏ای که به دست آمد را قبول کنیم؛ دو نتیجه بیشتر ندارد یا شهادت گروگان‌ها یا اسارت‌شان! اگر نتیجه شهادت بود که باید برویم دنبال این‌که پیکرشان را به کشور بازگردانیم و اگر اسارت بود که خدا را شکر می‌کنیم و با اثبات این موضوع برای آزادی‌شان در مراجع بین‌المللی تلاش می‌کنیم.

* یعنی ما در طی این مدت فقط دنبال این بودیم که بگوییم دیپلمات‌های‌مان زنده هستند؟
- ببینید این‌که ما بگوییم در زندان‌های اسرائیل چند ایرانی هستند دلیلی بر زنده بودن اینها نیست. چون در زندان‌های اسرائیل کم ایرانی وجود ندارد، 10 -15 نفر از نیروهای مجاهدین خلق به جرم مشکوک بودن به جاسوسی خیلی سال است که در زندان‌های اسرائیل هستند، هواپیماربایی که هواپیمای ایران را ربود هنوز در زندان است و حتی حدود دو سال بعد از قضیه‏ی حاج احمد و دوستانش، سه ایرانی دیگر اسیر شدند که اینها هم در زندان‌های اسرائیل بودند و این دلیلی بر این نیست که دیپلمات‌ها در زندان‌های اسرائیلند؛ همان‌طور که در برخی گزارش ها مطرح می‌شود تعدادی ایرانی را در زندان‌های اسرائیل دیده‏اند، پس آنها دیپلمات‌های ما بوده‏اند.
من به دوستانی که پی‌گیر این قضیه بودند گفتم اسامی این زندانی‌ها را در بیاورید، به سادگی می‌توان از طریق گزارش هایی که اسرائیل داده است و سایر موارد دیگر این کار را کرد، این کار بسیاری از قضایا را مشخص می‌کند.

* با همه‏ی این کارهایی که انجام دادیم و ندادیم، در مقطع کنونی چه کار می‌توان کرد؟
- بزرگ ترین وظیفه‏ای که برعهده‏ی من و شماست این است که بدانیم اینها برای چه رفتند و ما در قبال‏شان چه وظیفه‏ای داریم. هر سال جمع می‌شویم و می‌گوییم که اینها زنده‏اند یا شهید شده‏اند، چه فایده‏ای داشته است؟! آیا ما منتظر این هستیم که استخوان‌ها یا بدن مجروح شان بیاید و همه چیز تمام شود؟! این همه شهید که هر سال در همین تهران روی دست‌ها تشییع می‌شود چه شد؟! این چهار نفر هم یکی از همان سه – چهار هزار شهیدی هستند که در طی این سال‏ها تشییع شدند، مگر غیر از این است؟! ما راه اینها را گم کردیم و فقط به پیکرشان چسبیدیم!

* سوال‏تان را خودتان جواب دهید! چهار دیپلمات برای چه رفتند و ما در قبال‏شان چه وظیفه‏ای داریم؟
- اینها برای دفاع قاطعانه از ارزش های انقلاب اسلامی رفتند و متاسفانه امروز درحالی که آمریکا این‌جاست و با قلدری تمام به تمام دنیا لشکرکشی و جنایت می‌کند و به این کارهایش افتخار می‌کند، به سرنگون کردن هواپیمای مسافربری ما در سال 67 افتخار می‌کند؛ رسانه‏های ما خجالت می‌کشند که بگویند گروگان‌های‌مان برای دفاع از شیعیان مظلوم لبنان رفتند و این افتخار را پنهان می‌کنند!
این کار ظلم به این چهار نفر نیست؟ من مجله‏ای سراغ دارم که یک ویژه‏نامه برای اینها منتشر کرده است و عکس حاج احمد را هم روی جلد کار کرده‏اند که آن را هم یکی از مسئولینش به من می‌گفت با هزار فشار و دعوا توانستیم عکس حاجی را روی جلد بزنیم، ولی شما در این مجله نمی‌فهمید که حاج احمد چه شد و کجا رفت! طرف به من می‌گفت که به ما گفتند ننویسید که حاج احمد به لبنان رفت!! پس بگوییم حاج احمد چه شد و به کجا رفت؟! ما چه چیزی را می‌خواهیم پنهان بکنیم؟! آیا لبنان رفتن اینها خطا و جرم بود؟ اگر این‌گونه بوده که به دنبال پی‌گیری سرنوشت‌شان هم نباشیم، می‌خواهیم آنها را آزاد کنیم تا در این‌جا آنها را به پای میز محاکمه بکشانیم؟ اگر هم افتخار بوده پس چرا پنهان می‌کنیم؟!

* هنرمندان در این سال‏ها چه کار کرده‏اند و چه کار باید بکنند؟
- نکته‏ی خوبی را اشاره کردی، اگر این چهار نفر غربی بودند مطمئن باشید که در این مدت صد فیلم سینمایی برای‌شان ساخته بودند، هنرمندان در طی این بیست و نه سال برای مظلومیت این چهار نفر چه کار کرده‏اند؟! نویسنده‏های‌مان، محققین‌مان، داستان نویسان‌مان، کارگردانان‌مان و از همه بالاتر بسیجی‌های هنرمندمان در طی این بیست و نه سال، بیست و نه اثر هنری در قبال این چهار نفر خلق کرده‏اند؟! حالا می‌خواهیم اینها را برگردانیم که چه کار بکنیم؟! آیا راه اینها این‌قدر هم ارزش نداشت؟!

*  نظر شما درباره‏ی خاطره‏گویی‌هایی که امروز تعداد آنها زیاد شده است چیست؟
- امروز متاسفانه خاطره‏گویی‌های اختصاصی مُد شده است، خاطره‏ای که فقط خود شخص زنده است بقیه زنده نیستند تا صحت و سقم آن را بگویند، اینها سندیت ندارند و امروز عده‏ای که بعد از سی سال خاطره‏گویی می‌کنند فقط برای توجیه خودشان این کار را می‌کنند نه برای دفاع از ارزش های انقلاب و امام(ره) و این خطرناک است.
 
* در مقابل این آفت چکار باید کرد؟
- باید همه‏ی کسانی که احساس وظیفه می‌کنند و دل‏سوز هستند بیایند و صادقانه و خالصانه خاطرات خودشان را بگویند که اگر اینها نگویند، برای ما خاطره و تاریخ خواهند ساخت،. امروز تحریف بسیار داریم و باید به صحیفه‏ی امام(ره) مراجعه کنیم. خیلی از خاطراتی که مطرح می‌شود وقتی به سخنان امام (ره) مراجعه می‌کنیم با حقیقت جور در نمی‌آید. خط کش ما، ملاک شناخت خاطرات ما باید سخنان امام (ره) باشد.

هنرمندان بسیجی برای حاج احمد و دوستانش چه کار کرده‏اند؟
*  اگر بخواهیم در این زمینه یک کار بسیجی وار انجام دهیم باید چکار کنیم؟
- بیایید روح حماسی و ارزشی این چهار نفر را به بسیجی‌های امروز بشناسانید، مخصوصاً حاج احمد متوسلیان که خیلی روح بلندی داشت و این روحش تاثیر گرفته از خود امام (ره) بود.
ببینید حاج احمد و سه دوست دیگرش بزرگ بودند، آنها را گُنده نکنیم! ‌بزرگی آنها را درست نشان دهیم. گُنده کردن این است که ما بیاییم حاج احمد را یک فرمانده شکست ناپذیر و ... نشان دهیم یا این‌که یک پوستر چهل متری از احمد بزنیم، این یعنی گُنده کردن! ولی وقتی که بچه شیعگی حاج احمد را نشان دهیم، اخلاقش را نشان دهیم، "أشداء علی الکفار، رحماء بینهم" بودنش را نشان دهیم،‌ بزرگی حاج احمد را نشان دادیم. کار بسیجی این است که بیاییم این چهار نفر را به هم بشناسانیم.

* کار بسیجی هنرمند چیست؟
- بیایید وسط میدان، بسیج هنرمندان و خود بسیج وجودش را از حاج احمد متوسلیان دارد. ما چقدر حاضریم از سرمایه‏های مادی‌مان برای این چهار نفر سرمایه گذاری کنیم؟! تا کجا حاضریم برای اینها کار کنیم؟! آیا حاضریم ریسک کنیم و برای اینها فیلم سینمایی بسازیم؟!
کارهای احساسی مثل شعر و ... را رها کنید.‌ این‌جور شعرها در تاریخ نمی‌ماند ولی فیلم در تاریخ می‌ماند، کتاب مستند در تاریخ می‌ماند، چیزهایی که قابل استناد و قابل استفاده برای آثار هنری بعد هستند. بسیج هنرمندان بیاید و یک نهضت هنری درباره‏ی این چهار نفر به‏راه بیندازد، نهضت هنری چهار گروگان. مسابقه‏ی فیلم نامه نویسی، داستان نویسی، خاطره نویسی و ... بگذارید، اینها را انجام دهید. تا حالا این کارها صورت نگرفته است.
به بهانه‏ی اینها می‌توان خیلی کارهای هنری انجام داد. درباره‏ی حاج احمد با آن همه عظمت یک صدم کاری که برای حاج همت کرده‏ایم، نکرده‏ایم و این یعنی ظلم!‌ تقی رستگار و کاظم اخوان هم که دیگر هیچی! اصلاً راجع به اینها هیچ کاری نکردیم.
این حصار را بشکنید، چهار تیپ متفاوت در بین اینها داریم: یک فرمانده قدرتمند سپاه، یک دیپلمات، ‌یک بسیجی غیور و یک خبرنگار عکاس هنرمند! ‌در بین این چهار تیپ متفاوت آیا نمی‌توان کار هنری انجام داد؟!
در آستانه‏ی 14 تیر آیا یک سایت و روزنامه‏ی ارزشی پیدا می‌شود که بر بالای لوگوی خود بنویسد که 29سال از ربودن اینها می‌گذرد؟ چندین سال است که من این پیشنهاد را به رسانه‏ای‌ها می‌دهم اما هیچ کس این کار را نکرده است.
29 سال از اسارت کاظم اخوان که یک عکاس دفاع مقدس است می‌گذرد. ‌زیباترین عکس های ما از آزادی خرمشهر را کاظم گرفته بود،. خبرگزاری جمهوری اسلامی که عکس های کاظم را دارند، نمی‌آیند هر سال مجموعه‏ی عکس های کاظم را بگذارد! آیا شده است که در عرض این 29 سال کنگره‏ی بزرگداشت برای این چهار نفر بگذاریم؟!
به‏طور مثال، شما به‏عنوان بسیج هنرمندان بیایید و به بهانه‏ی 17 مرداد که روز خبرنگار است، یادواره‏ی کاظم اخوان را برگزار کنید! کاظم، هنرمند دفاع مقدس بود و متعلق به شماست. ‌این را شما امسال بزرگ کنید.
ده سال است که من می‌شنوم می‌خواهند عکس های کاظم اخوان را به صورت یک آلبوم چاپ کنند، در این مدت صدها آلبوم چاپ شده است، اما آلبوم عکس ها کاظم چاپ نشده است!!
زیباترین عکس های شهید چمران را اخوان گرفته. حداقل به خاطر شهید چمران به کاظم بها بدهیم و در یک مجموعه عکس های کاظم اخوان را منتشر کنیم. این کار بسیار ارزشمند است چون نگاه کاظم اخوان نگاهی هنری به جنگی خشن بود. اتفاقاً‌ همه‏ی کسانی که کار عکس می‌کنند به این معتقدند که نگاه کاظم اخوان نگاهی هنرمندانه به جنگ بود، یعنی خشونت جنگ باعث نمی‌شد که او از هنر دست بردارد و این خودش ارزش بزرگی است.
اصل مصاحبه در سایت بسیج هنرمندان

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 15:49  توسط حمید داودآبادی  |  یک نظر

آن که فهمید:از همان شب چهارم اسفند 1358 تا امروز، با این خاطره‌ی شهید بهشتی خیلی سوختم. مخصوصا که طی 32 سال گذشته کسی – بخصوص نشریات مثلا ارزشی مثل روزنامه‌ی جمهوری اسلامی به ریاست "مسیح مهاجری" از مجروحین حادثه انفجار هفتم تیر و سینه چاک دوستی با شهید بهشتی - حاضر به چاپ آن نمی‌شد.
تلخ تر این بود که می‌گفتند:
- ذکر این خاطره به شخصیت شهید بهشتی لطمه می‌زند!
فقط کاش می‌گفتند:
- تو دروغ می‌گویی ...

ولی این حرف را هم نمی‌زدند.

تصویری از شهید آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی در میان رزمندگان اسلام

شهید بهشتی در جمع باصفای رزمندگان اسلام و عاشقان انقلاب اسلامی

یکی دو روز قبل اعلام شده بود، جلوی دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران هم روی مقواهایی نوشته بودند:
جلسه پرسش و پاسخ پیرامون حوادث و اتفاقات اخیر با حضور آیت الله دکتر بهشتی
زمان: روز شنبه 4/12/1358 از ساعت 17
مکان: سالن آمفی تئاتر دانشکده فنی

خیلی‌ها خودشان را برای چنین برنامه‌ای آماده کرده بودند. بیشتر از همه، ضد انقلاب ها منتظر بودند تا در چنین برنامه‌ای، به اهداف خود که تخریب دکتر بهشتی بود، برسند. به همین خاطر بود که بچه‌های چادر وحدت، از آن چه که امکان داشت در این مراسم پیش بیاید، هراس داشتند.

حدود یکی دو ساعت قبل از شروع مراسم و آمدن دکتر بهشتی، ما که شاید حدود 15 نفر بیشتر نمی‌شدیم، برای پیش گیری از حوادث، در ردیف جلوی صندلی‌های سالن نشستیم.
هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می‌شد. قیافه‌های همه به‌خوبی نشان می‌داد که از گروه‌های چپی یا مجاهدین خلق هستند. غالب دخترها، بی‌حجاب و نهایتا با تیپ ظاهری مجاهدین بودند. اصلا دختر مسلمان چادری بین شان به چشم نمی‌خورد.

صندلی‌ها کاملا پر شده بودند که آیت الله بهشتی از درِ پایین، کنار ردیف اول وارد شد. ما صلوات فرستادیم ولی همهمه‌ای در سالن افتاد که صلوات ما بین آن گم شد.
دکتر بهشتی که پشت میز بالای سِن قرار گرفت، دو محافظش یکی در انتهای سمت راست، و دیگری در انتهای سمت چپ سالن، هر کدام با فاصله‌ای حداقل 10 متر ‌ایستادند.

بسم الله الرحمن الرحیم را که آیت الله بهشتی گفت، دقایقی به‌عنوان مقدمه پیرامون حوادث اخیر صحبت کرد و قرار شد بیشتر به سوالات مخاطبین پاسخ بدهد. کاغذهایی که روی آنها مثلا سوال نوشته شده بود، دسته دسته به ایشان داده می‌شد که یکی یکی برمی‌داشت و می‌خواند.
از هر ده کاغذ، شاید فقط یک سوال درست و حسابی در می‌آمد. اکثرا اهانت و فحاشی بود.

دکتر بهشتی، هر برگ را که برمی‌داشت، اول با خودش آرام را می‌خواند و سپس می‌گفت:
- خب ... اینم به مادرم فحش داده ... این یکی هم باز به خونوادم اهانت کرده  ...
در سالن همهمه‌ی ثابتی وجود داشت. ناگهان با فریادی که از عقب جمعیت بلند برخاست، فضا متشنج شد:
- کثافت ... آمریکایی ... مزدور  ...

ولی ‌آیت الله بهشتی، آرام و ساکت نشسته بود و فقط به هتاکی‌های آنها گوش می‌داد. تبسّمی بر لب داشت که اعصاب ما بچه حزب‌اللهی را خورد می‌کرد. چه معنا دارد که طرف داشت به نوامیست فحاشی می‌کند، ولی تو بخندی؟

کم کم فضای سالن پر شد از داد و فریاد و فحاشی. ناگهان برق سالن قطع شد و سالن در تاریکی محض فرو رفت. چشم چشم را نمی‌دید. با قطع برق، صدای فحاشی بلندتر شد. حرف های بسیار رکیکی خطاب به خانواده‌ی آیت الله بهشتی فریاد شد.

وحشت وجود ما را گرفت که نکند ضد انقلابیون از فرصت پیش آمده سوء استفاده کنند و به ایشان آسیبی برسانند. هیچ کاری هم از دست ما ساخته نبود. با توجه به این که احتمال زیاد می‌دادیم که قطع برق با برنامه‌ی قبلی و حساب شده باشد، مراقب بودیم کسی از ردیف اول جلوتر نرود. به‌خاطر ازدحام افراد که در روی زمین و میان ردیف صندلی‌ها هم نشسته بودند، امکان کنترل جمعیت نبود. با هراس و وحشت نشسته و مضطرب بودیم که چه خواهد شد.

بیشتر از 10 دقیقه برق سالن قطع بود. بغض گلویم را گرفته بود. می‌خواستم در آن تاریکی گریه کنم. اصلا دیگر بحث سیاست و اختلاف عقیده مطرح نبود. فحاشی‌های بسیار رکیکی خطاب به خانواده‌ی آیت الله بهشتی می‌شد. مخالفت با بهشتی، چه ربطی به خانواده‌اش داشت که هر چه از دهان کثیف شان درمی‌آمد، به آنها خطاب می‌کردند. صداها درهم و برهم به‌گوش می‌رسید. ما که چاره و توانی نداشتیم، فقط داد می‌زدیم:
- ببند دهنت رو بی‌شعور ... خفه شو ...

برق که آمد، همه جا خوردند. برخلاف تصور همگان، آیت الله بهشتی، درحالی‌که همچنان تبسم زیبایی بر لب داشت، سر جای خودش پشت میز نشسته و دو محافظ هم سر جاهای خود بودند و اصلا به کنار او نیامده بودند. آرامش و خون سردی بهشتی، هر دو گروه حزب‌اللهی و غیرحزب‌اللهی را عصبانی کرده بود. ضد انقلاب ها از تبسّم و خون سردی او در برابر هتاکی‌ها و اهانت های زشت شان شدیداً عصبانی شده بودند و با شدت بیشتری فحاشی می‌کردند؛ ولی ما، از خون سردی او در برابر پررویی آنها عصبانی می‌شدیم که چرا با آنها برخورد تند نمی‌کند و عکس العملی نشان نمی‌دهد؟

ساعتی که به همین منوال گذشت؛ آیت الله بهشتی گفت:
- اگه دیگه سوالی نیست من برم  ...  
ناگهان از وسط جمعیت، کسی فحش رکیکی داد که دکتر بهشتی با همان خنده‌ی همیشگی گفت:
- خب مثل این که هنوز حرف دارید ... پس من می‌شینم و گوش می‌دم.
که دوباره سر جایش نشست.
با صبر و تحمل عجیب او، فحاشی‌های دشمنانش نیز ته کشید. از بالای سن که خواست بیاید پایین، از پله‌های سمت راست آمد تا از در بیرون برود. ما ده - پانزده نفر، سریع دویدیم و دست های‌مان را دور کمر او حلقه کردیم که مبادا ضدانقلابیون به ایشان آسیبی برسانند.

دست های من درست دور پهلو و جلوی دکتر بهشتی، با یکی دیگر از بچه‌ها حلقه شده بود. نگاهم در چشمان او خیره مانده بود که نشان از صبر و تحمل بسیارش داشت. همین که به در خروجی نزدیک شد، جوانی حدودا 20 ساله، با چهره‌ای شدیداً عصبانی که رگ گردنش بیرون زده بود، خودش را رساند جلوی بهشتی. همین که رو در روی او قرار گرفت، شروع کرد به فحاشی. رکیک‌تر و کثیف‌تر از آن، اهانتی نشنیده بودم. بدترین اهانت های ناموسی را نسبت به خانواده‌ی آیت الله بهشتی، توی رویش فریاد کرد.

من دیگر گریه‌ام گرفت. سعی کردیم او را از بهشتی دور کنیم، ولی او که ول کن نبود، سفت چسبیده بود و همچنان با عصبانیت و بغض، فحش می‌داد. ما هم که می‌خواستیم جوابش را بدهیم، با بودن بهشتی نمی‌توانستیم. مانده بودیم چه کار کنیم.
اما آیت الله بهشتی، تبسّمی سخت بر لب آورد و درحالی که سرش را تکان می‌داد، زبان گشود و با لبخند خطاب به آن جوان عصبی گفت:
- بگو ... باز هم بگو ... بگو ...
این دیگر کی بود؟ طرف داشت بدترین اهانت های ناموسی را جلوی همه‌ی جمعیت نثارش می‌کرد، ولی او همچنان می‌خندید و تازه به او می‌گفت که باز هم بگوید.

به‌سرعت بهشتی را به سالن و طرف در خروجی بردیم. دم در، آیت الله بهشتی از در خارج نشد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- من اگه از این جا برم بیرون، شما این جوون‌ها رو می‌زنید  ...
با تعجب گفتم:
- حاج آقا ما ده پونزده نفریم و اونا صدها نفر  ...
که خندید و گفت:
- فرقی نمی‌کنه ... من پام رو از این جا بذارم بیرون، شما اینا رو کتک می‌زنید ... برای همین هم من همین جا می‌ایستم تا همه‌ی اینا به سلامت از دانشکده خارج بشن، اون وقت من می‌رم  ...

نمی‌پذیرفت که از سالن خارج شود. جمعیت داشت به‌طرف در خروجی می‌آمد؛ ما هراس داشتیم این جا هم اتفاق بدی بیفتد، ولی او نمی‌رفت. سرانجام با کلی قسم و آیه که به هیچ وجه به این جماعت چند صد نفره دست نمی‌زنیم، آیت الله بهشتی از در دانشکده خارج شد و در تاریکی، سوار ماشین شد و رفت.

با رفتن بهشتی، ما که داشتیم از بغض می‌ترکیدیم، سریع در دانشکده را بستیم و دویدیم طرف میزهای داخل محوطه. هر کدام پایه‌ی میز آهنی یا چوبی‌ای به دست گرفتیم و به‌طرف جماعتی که درحال شعار دادن از سالن خارج می‌شدند، هجوم بردیم.
همه‌ی آن جماعت فحاش که چند صد نفر بودند و کاملا فضای سالن را در اختیار گرفته بودند، از ترس ما ده پانزده نفر، به راهروهای دانشکده پناه بردند و ما که از ظلمی ‌که این بی‌شرف ها به آیت الله بهشتی کرده بودند، خون خون مان را می‌خورد، می‌دویدیم وسط شان و هر کس را که دم دست مان می‌آمد، می‌زدیم. بعضی که دیگر خیلی ترسیده بودند، از پنجره‌های دانشکده یک طبقه به بیرون پریدند و فرار کردند.


آن که نفهمید:
توصیه‌ی تاریخی شهید آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی به فرزندش:

"سیدعلی‌رضا بهشتی" در گفت وگو با نشریه‌ی "شاهد یاران" تیرماه 1385 صفحه‌ی 34 عبارتی کوتاه و تاریخی از پدر خطاب به خودش نقل کرده است:
"انتظار نداشته باش به علت این که فرزند من هستی مصالح نظام را به تو ترجیح بدهم، بنابر این مراقب خودت باش ... "

یک شنبه سوم آبان 1388 ساعت 17
مصلای تهران – جشنواره‌ی مطبوعات

همین طور که همراه پسر بزرگم سعید، سرگرم بازدید از غرفه‌های نمایشگاه مطبوعات بودیم، متوجه شدم در قسمتی از سالن ازدحامی عجیب و به دنبال آن سرو صدای متفاوتی ایجاد شد. وقتی جمعیت را روان و دوان بدان سو دیدم، مشتاق شدم تا به آن جا برویم. نزدیک غرفه‌ی روزنامه‌ی "جمهوری" (یا به قول استادی عزیز "سه قطره خون") متوجه شدم فردی میان موافقین اندک و مخالفین کثیر، گرفتار آمده است. در آن میان توانستم چهره‌ی وحشت زده و مضطرب "سیدعلی‌رضا بهشتی" فرزند شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی را بشناسم.
در حالی که چند نفر از هواداران موسوی و کروبی فریاد می‌زدند:
"صل علی محمد، بوی بهشتی آمد"
عده‌ای دیگر که تعدادشان بسیار بیشتر بود، اطراف او را گرفته و خطاب به او که یادگار شهید بهشتی بود، فریاد می‌زدند:
"بهشتی، بهشتی، ننگ بهشتی شده"
"سید آمریکایی نمی‌خواییم نمی‌خواییم"

سیدعلیرضا بهشتی، هراسان و وحشت زده در حال فرار - عکس از رجانیوز

و هر کدام سعی می‌کردند از باب تبرک هم که شده! مشت یا لگدی نثار او کنند. یک آن به‌یاد روزی افتادم که 30 سال پیش از آن، اطراف پدر مظلومش را گرفتیم تا مورد اهانت قرار نگیرد.
دلم سوخت. نه برای خودش، که هر چه بر سرش می‌آمد از بی‌بصیرتی خودش بود. از این که فرزند شهید بهشتی دنیای خویش را به پای بازندگان دنیا و آخرتی چون موسوی و کروبی باخته است!

دست پسرم را ول کردم و سریع رفتم جلو. چهره‌ی هراسانش را که دیدم، واقعا دلم برایش سوخت.
پدرش هنگامی که در برابر جمع عظیم منافقین قرار گرفته بود، چون به راه حق خود ایمان داشت، آن قدر خون سرد و استوار بود که باعث عصبانیت دشمنان می‌شد؛ ولی فرزند، وقتی به راهی خطا پا نهد، این گونه هراسان و مضطرب به دنبال راه فرار می‌گردد.
میان آن پدر و این پسر، تفاوت از زمین تا آسمان است.

دورش را گرفتم و فریاد زدم:
- فقط به احترام پدرش، نزنید ... نزنید ...
چند تایی هم لگد نوش جان کردم و تکه‌هایی که می‌پراندند و فکر می‌کردند من با این هیکل زمختم حتما باید محافظ یا طرفدارش باشم که این گونه مراقبم تا کتک نخورد.
به هر زحمتی که بود او را از سالن نمایشگاه بیرون بردیم. ده – دوازده نفر از سبزهای لجنی دورمان را گرفتند و همچنان حنجره‌ی خود را در حمایت از کروبی و موسوی جر داده و شعار می‌دادند.

دست ها را بالا بردم و در حالی که درست روبه‌روی صورت بهشتی قرار گرفته بودم، با صدای بلند گفتم:
- یه لحظه آروم باشید ... یه لحظه سکوت ...
و جمعیت سکوت کردند. با همان صدای بلند ادامه دادم:
- اینی رو که این جا می‌بینید، پسر پیغمبره ... بله این آقا پسر پیغمبره ...

همه گیج و منگ مانده بودند تا بقیه‌ی حرفم را بشنوند و من گفتم:
- این آقا پسر پیغمبره ... پسر حضرت نوح که با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. این فرزند شهید بهشتی‌یه که فریب موسوی و کروبی رو خورده و منحرف شده ...

تا این را گفتم، موسوی‌چی‌ها که شوکه شده بودند، چند تایی مشت و لگد نثارم کردند که شیرینی‌اش از کتک هایی که 30 سال قبل در دفاع از شهید مظلوم بهشتی خورده بودم، اگر بیشتر نباشد، کم تر هم نبود.

+   |  11 نظر

اگر به من و شما بگویند:
"چند شهید مظلوم و گمنام را نام ببرید"
اسم چه کسانی را می‌آوریم؟
همت، باکری، مصطفی کاظم زاده، سیدمحمد هاتف، سعید طوقانی، بچه محل های خودمان یا ...

اصلا شهید گمنام و شهید مظلوم از نظر ما کیست و چیست؟!
من جوابی برای این سوال ندارم، بجز دو خاطره.
این خاطره‌ی اول را داشته باشید تا اگر حس و حالی دست داد و توانش را یافتم، خاطره‌ی دوم را هم دو سه روز دیگر برای‌تان بنویسم.

شهدای مظلوم بحرینسه‌شنبه سوم خرداد، پنج‌شنبه  پنجم خرداد 1362 سوریه – دمشق
به همراه بقیه‌ی بچه‌ها عازم زینبیه شدیم. پس از زیارت حضرت زینب (س) سری به گورستان کنار حرم زدم. مزار "دکتر علی شریعتی" در آن‌جا بود. آن‌چه نظرم را جلب کرد، نوشته‌ی جلوی در گورستان بود:
"من افتخار می‌کنم که مقلد خمینی کبیر هستم. دکتر علی شریعتی"

در گورستان قدم می‌زدم و با نگاه به سنگ قبرهای سفید و مرمر که روی بیشترشان آیه‌ی "یا ایتها ‌النفس المطمئنه ..." حک شده بود، به عاقبت خودم فکر می‌کردم که چه خواهد شد و چگونه خواهم مرد؟ آیا من هم شهید خواهم شد یا این‌که طوری می‌میرم که از حک آن آیه هم بر قبرم امتناع کنند!؟ 
دو نفر که لباس عربی به تن داشتند، وارد گورستان شدند. با دیدن من،‌ در جا خشک‌شان زد. نگاهی به همدیگر انداختند. ترس در وجودم دوید. هیچ‌کس جز من و آن دو در گورستان نبود. مثل این‌که باید یکی از آن قبرها را برای خودم رزرو می‌کردم!

چشمان‌شان را که گرد شده بود، به من دوختند و به عکس امام خمینی که بر سینه‌ام آویخته بود. خودم را برای درگیری آماده کردم. صلواتی در دل فرستادم و قرص و محکم در چشمان‌شان زل زدم. مشت‌هایم را گره کردم و خودم را کنترل کردم.

یکی از آنها جلو آمد و درحالی که اطراف را می‌پایید تا کسی شاهدمان نباشد، چشمش را به تصویر خندان امام دوخت و گفت:
- انت ایرانی؟ (تو ایرانی هستی؟)
- نعم، انا ایرانی ... لماذا؟ (بله من ایرانی هستم. چه‌طور مگه؟)
ناگهان آن یکی هم جلو آمد. هر دوتایی به‌تندی نزدیکم شدند و شروع کردند به بوسیدن عکس امام و لباس من. از تعجب مات مانده بودم. درحالی که نمی‌توانستند خود را کنترل کنند و اشک‌شان جاری بود، به عربی می‌گفتند:
- ما دوست‌داران امام و پاسدارانش هستیم.

کم مانده بود گریه‌ام بگیرد. با اصرار فراوانی که کردند، فهمیدم می‌خواهند با آنها عکس بگیرم؛ درحالی که رعایت احتیاط را می‌کردند و نمی‌دانم چرا می‌‌ترسیدند کسی آنها را ببیند، چند عکس با هم گرفتیم. چند عکس هم از تصویر امام گرفتند. دقایقی همان‌‌طور به عکس امام زل زده بودند و می‌گریستند.
پرسیدم: "اهل کجا هستید؟"
گفتند: "بحرین."
وقتی علت ترس‌شان را پرسیدم، گفتند:
اگر بفهمند ما زائران بحرینی با شما ایرانی‌ها صحبت می‌کنیم، هنگام برگشتن به کشور اذیت‌مان می‌کنند.
خیلی اصرار کردند که به هتل‌شان بروم، اما آن دلیلی را که خودشان گفتند، عنوان کردم که قبول کردند. پس از این‌که مجددا تصویر امام را غرق بوسه کردند، از هم خداحافظی کردیم.


تابستان 1377 تهران – مرکز اسناد انقلاب اسلامی
یکی از دوستان لبنانی‌ام تلفن زد و گفت که در تهران است. قرار شد بیاید محل کارم در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" نزدیک میدان تجریش. برای ناهار آمد.
چهار نفر دیگر همراهش بودند. چهار جوان که دو نفرشان لباس روحانی به تن داشتند. خوش چهره و خوش برخورد. وقتی آنها را معرفی کرد، برایم جالب تر شد.
هر چهار نفر اهل بحرین بودند و شیفته‌ی انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه‌ای.

تا بعد از ظهر با هم بودیم. مقداری کتاب و جزوه که در دسترس داشتیم همراه با تصاویر و پوستر درباره‌ی انقلاب، امام و آقا بهشان دادیم تا به عنوان سوغات از سفر ایران، برای دوستان شان که می گفتند خیلی هستند و آرزوی‌شان این است که روزی به ایران بیایند، ببرند.
روبوسی کردیم و خندان و شادمان از آشنایی با آنها و یافتن چند دوست جدید، خداحافظی کردیم.
رفتند.

یک ماه نشد که دوست لبنانی‌ام از بیروت زنگ زد و گفت:
- حمید، اون چهار نفر بحرینی که باهاشون اومدیم دفترتون یادته؟
گفتم: "مگه می‌شه اونارو یادم بره؟"
- همشون شهید شدند ...
- چی؟
- هیچی، همشون شهید شدند.
- آخه چه‌طور؟ چی شد؟
- چند روز بعد از این که از شما خداحافظ کردند و رفتند، وقتی داشتند وارد بحرین می‌شدند جلوشون رو گرفتند و توی وسایل شون عکس های امام و آقا رو پیدا کردند.
- خب!
- خب هیچی دیگه! همشون رو اعدام کردند!


امروز ظهر، همین طور که داشتم با رفیق خوبم "رضا مصطفوی" (سردبیر مجله‬‫ی امتداد) چت نوشتاری می‌کردم، زدم توی جاده خاکی و نوشتم و نوشتم تا این که رضا گفت:
- هی ی ی کجا داری می‌ری؟ این که خودش شد یه مقاله!
دیدم راست می‌گه. همین شد که می‌ذارمش این جا؛ چون ازش خوشم اومد.
فقط این رو بگم که گول ظاهرم رو نخورید!
با وجودی که شکمم خیلی گنده است، دلم خیلی تنگ و کوچیکه!

دلم یک همزبون می‌خواد‬
‫یه دوست مهربون می‌خواد‬

دلم بدجوری گرفته‬
‫اون روزا تازه مزه‬‫ی رفاقت رو حس کرده بودم‬.
‫نه از تنهایی، که از شلوغی به رفیق پناه می‌بردم.
‬‫به مصطفی، سعید‬‫، هاتف ... ‬‫یکی یکی من رو جا گذاشتند و رفتند پی عشق و حال خودشون‬‫!
من چون درست و حسابی مزه‬‫ی عشق رو حس نکرده بودم‬‫ و رفاقت و دوستی رو با عشق اشتباه می‌گرفتم، ‬‫فقط با اونا رفیق شدم‬‫.
با خود خدا هم فقط رفیق شدم.
‬‫
اصلا نتونستم و نفهمیدم عاشقی یعنی چی؟! ‬‫هم بهتره‬‫هم سخت تر!
رفیقام با من دوست بودند، ‬‫ولی عاشق و دل بسته‬‫ی خود خدا بودند. ‬‫واسه‬‫ی همین دوستی زمینی یک بی‌ارزشی مثل من رو‬‫به عاشقی ارزشمند خدا فروختند و رفتند پیش خودش.
‬‫گیر کردم. توی دنیا‬‫ به هر چیز و هر کسی به چشم اونی که می‌تونه تنهایی من رو پر کنه نگاه کردم. ‬‫
دریغ و دریغ.
‬‫نهایتش این بود که ‬‫شکمم سیر می‌شد ولی ‬‫این دل لامصب همچنان گرسنه می‌موند. ‬‫دل که شکم نیست که هر چی بریزی توش بشه یک مشت کثافت!
‬‫خوراک دل نه دیدنیه ‬‫نه خوردنی. ‬‫چشیدنیه!
‬‫
ویلون شدم و سرگردونه. هرزه شدم و هیز. ‬‫چشم چرون شدم و فاسد. ‬‫فاسق شدم و اسمش رو گذاشتم رفیق.
‬‫به دنیا چسبیدم و اسمش رو گذاشتم جهاد اکبر!
بعد جهاد اصغر، ‬‫آوارگی پشت آوارگی. ‬‫به هر کسی و چیزی دل بستم‬‫. بیشتر از همه به خودم‬‫. به سابقه‬‫ی جبهه‬‫ام که وبال گردنم شده و داره می‌کشدم پایین‬‫.
هر دفعه فکر می‌کردم دارم عاشق می‌شم! ‬‫نمی‌دونستم اینی که فکر می‌کنم داره غلغلکم می‌ده، ‬‫فقط داره جسمم رو انگولک می‌کنه، ‬‫وگرنه عشق دل آدم رو می‌لرزونه، ‬‫غلغلک نمی‌ده‬‫ که الکی بخندونتت‬‫!
عشق می‌گریونه نه قهقهه‬‫ی الکی ازت بلند کنه. ‬‫

حالا که باید غزل خداحافظی رو بخونم، ‬‫حالا که باید ریق رحمت رو سر بکشم، ‬‫اومدن سراغم‬‫. همه‬‫شون. ‬‫خوب و بدشون‬‫. عاشقای واقعی‬‫، عاشقای شکمی‬، هر دوشون.‬‫هم اونی که برای خودش چیز دنیاپسندانه‬‫ای داره، ‬‫هم اونی که برای خودش کسی هست.
‬‫تازه دارم می‌فهمم عشق عجب مزه‬‫ای داشته و من نفهمیدم‬‫.
تازه دارم می‌فهمم باید تنهایی دلم رو با چی پر می‌کردم‬‫.
الکی دلم رو با پنبه و کاغذ روزنامه چپوندن پر کردم. ‬‫با بتونه کاری دنیایی. ‬‫
تازه دارند برام پرده‬‫ها رو کنار می‌زنند. ‬‫دارند عاشقم می‌کنند.
‬‫تازه دارم نبودن شون رو حس می‌کنم.
‬‫تازه دارم تنهایی رو زیر لبم و توی دلم می‌چشم.
‬‫
خیلی از این نوشته‬‫ خوشم میاد. ‬‫باهاش حال می‌کنم‬‫. اونی که این رو گفته، شاید خیلی عاشق بوده. ‬‫شایدم مثل من نفهمیده چی گفته:
‬‫درد ما جز به حضور تو مداوا نشود ...
‬‫ولش کن بدجور قاط زدم‬‫.

می‌خوام یه نفر رو بگیرم توی بغلم و سفت فشارش بدم‬.
‫می‌خوام سرم رو بذارم روی شانه‬‫ی یکی و زار زار گریه کنم‬.
‫دلم برای شانه‬‫ی جعفرعلی گروسی تنگ شده.
‬‫واسه‬‫ی زانوی مصطفی که سرم رو بذارم روش و موهای خاکیم رو بجوره و سرم رو بخارونه‬‫.
می‌خوام یکی بزنه توی گوشم‬‫. همچین بزنه که از خواب بیست سی ساله بپرم‬‫. عین فیلمها‬‫، یه دفعه چشم باز کنم ببینم همش کابوس بوده‬‫؛ رفیقام هنوز دوروبرم هستند. ‬‫ایمانم هنوز سر جاشه‬‫. دلم هنوز به یاد خودش قرصه. ‬‫چشمام هنوز به نامحرم عادت نکرده.
‬‫هنوز‬‫هنوز‬‫هنوز، ‬‫بسیجی هستم‬‫. مثل همون روزا‬‫...
مثل خود امام‬‫.
مثل آقا‬‫.
مثل شهدا‬

کاش می‌شد همچو آواز خوش یک دوره گرد‬
‫زندگی را بار دیگر دوره کرد‬

+

بسیاری از دوستان که کتاب "از معراج برگشتگان" را خوانده اند، بیشتر از دیگر بخش ها و خاطرات، جذب "شهید بعد از ظهر" که خاطراتی است زیبا از زندگی، دوستی و شهادت شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" شده اند.
به همین منظور عکس های آن عزیز را برای شما بزرگواران در وبلاگ قرار می دهم.

دریا در کنار کودکی های مصطفی

بچه محصل تنبل و درس نخوان!

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

 

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

روز بعد از بمباران شدید سومار

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

خداحافظ برادر جان ... هوای کربلا دارم ...

تشییع پیکر مصطفی در خیابان های تهران نو

آخرین روبوسی من و او ...

آخرین منزل ...

راستی! برخی نیز نشانی مزار آن عزیز را می خواستند که این است:
تهران – بهشت زهرا (س) – مقابل سالن دعای ندبه و موزه شهدا – قطعه 26 ردیف 94 – شماره 9
التماس دعا
راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نیست!

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

 


تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که 2 سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 27 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد یکی دو ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

یکی دو سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند "نوار بهداشتی" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

دروغ های سوم خردادی!!!تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
- وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
- وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
- مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
- وزارت نیرو بعد از 27 سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در بیست و نهمین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!


آبان 1358
تهران: خیابان آیت‌الله طالقانی
مقابل لانه‌ی جاسوسی آمریکا
شیخ "محمد منتظری" پسر آیت‌الله منتظری، برای خودش گروهی سیاسی با عنوان "ساتجا" (سازمان توده‌های جمهوری اسلامی) تشکیل داده بود.

جوانی که چهره‌اش حکایت از سن و سال بالایش داشت و به حدود 25 یا 26 ساله‌ها می‌خورد، هنگام غروب سر و کله‌اش جلوی لانه‌ی جاسوسی پیدا می‌شد. اوایل فکر می‌کردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامی‌که جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع می‌کردند، او بر روی جدول کنار خیابان می‌رفت و کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیه‌های شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت می‌خواند و نظر همگان را به خود جلب می‌کرد. تیتر درشت اعلامیه‌ی محمد منتظری غالبا علیه آیت‌الله بهشتی بود و او نیز با آخرین زور خود فریاد می‌زد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".

اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی می‌پرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و به‌خصوص نسبت به بزرگوارانی چون شهید بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطر همین مسایل بود که کینه‌ی شدیدی از او به دل داشتم. فقط شهید "بیوک میرزاپور" می‌توانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد.

او، بازرگان، مدنی و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبت‌هایش به افشای آنان می‌پرداخت، ولی او در بین حرف‌هایش سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا می‌دانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان می‌ایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، او اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرال‌ها، مزدوران آمریکا" از راه می‌رسید. بیوک با دیدن او، عصبانی می‌شد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی ‌داشت و از همه مهم‌تر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمی‌گفت. وقتی بیوک به داخل چادر می‌آمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام می‌گفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانت‌هایی رو که این به بهشتی می‌کنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی ‌اینه که به اینا چی بگیم؟

منافقین هم که از تضاد بچه‌های چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال می‌شدند و غالبا نیروهای‌شان در اطراف او می‌چرخیدند و وی را تحریک می‌کردند که بیشتر به افشای بهشتی و "حزب جمهوری اسلامی" بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچه‌های ما برمی‌گرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت می‌کرد.

او و گروه ساتجا، بیشتر از این‌که با منافقین و مارکسیست‌هایی مثل حزب توده و چریک‌های فدایی دشمنی کنند، همه‌ی توان‌ خود را بر روی‌ آیت‌الله بهشتی، لیبرال‌ها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرال‌ها، برای ما خوشایند بود ولی‌ این‌که به لج، بدترین اهانت‌ها را به بهشتی روا می‌داشتند، عصبانی‌مان می‌کرد.

بعدها نزدیکی‌های انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم او سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا می‌شناخت و از بچه‌های چادر وحدت می‌دانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: " ... " معروف به " ... ". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست. (در سال‌های بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از او بر دیوارهای شهر می‌دیدم ولی جالب‌تر این بود که گاهی در روزنامه‌ها، عکس او منتشر می‌شد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب ‌الله می‌خواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند.)

روزهای اول که لانه‌ی جاسوسی اشغال شد، روبه‌روی در اصلی لانه، پلاکاردی نصب شد که در آن از جوانانی که مایل به جنگ دوشادوش برادران و چریک‌های فلسطینی علیه اسرائیل هستند، خواسته شده بود تا با مراجعه به دفتر مرکزی گروه ساتجا واقع در خیابان جمهوری اسلامی، ‌ثبت نام کنند تا نسبت به اعزام سریع آنان اقدام شود. با دیدن آن پلاکارد، داغ دلم تازه شد و هوس جنگیدن علیه اسرائیل وسوسه‌ام کرد. همواره نام چریک فلسطینی مرا به خاطرات و داستان‌های پدرم در سال‌های قبل می‌برد.

محمد منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریک‌های فلسطینی، با اسلحه‌هایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.

این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلم‌های وسترن در آن سال‌ها یعنی "رینگو" را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.

روز سه‌شنبه 27شهریور، آیت‌الله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیله‌ی یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچه‌های سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیه‌ای در روزنامه‌ها منتشر کرد.
متن نامه‌ی آیت‌الله منتظری به این شرح بود:

آیت‌الله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی می‌نویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه می‌نویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیت‌الله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربه‌های روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جوّ ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زده‌ام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عده‌ای فرصت طلب که همیشه می‌خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک می‌کنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری

با اعلامیه‌ی آیت‌الله منتظری درباره‌ی وضعیت فرزندش، جلوی اعزام‌های غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آن‌جا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کننده‌ای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش می‌رسید.

این را هم ببینید جالب است:

محمد منتظری و ماجرای تسخیر فرودگاه مهرآباد


اوایل سال 1364 گروهی از فرماندهان و مسئولین جنگ و سپاه، در قم به دیدار آیت الله منتظری (قائم مقام وقت رهبری) رفتند. از جمله افرادی که در آن جمع حضور داشت، "محسن رفیق دوست" وزیر سپاه بود که وظیفه خرید سلاح و تجهیزات جنگی از خارج از کشور، بیشتر توسط او انجام می شد.

بعدها نوار سخنرانی منتظری در آن جلسه به طور محدود منتشر شد.
یکی از نکاتی که منتظری در آن دیدار اشاره کرد، ماجرای خرید "عینک ضدگلوله" از خارج برای رزمندگان اسلام بود.

منتظری (نقل به مضمون) می گفت:
"یک روز همین آقای رفیق دوست آمد پهلوی من و گفت:
- چون چشم عضو حساسیه، برای این که چشم رزمندگان اسلام مورد اصابت ترکش خمپاره قرار نگیره و آسیب نبینه، سفارش دادیم تعداد زیادی عینک ضدگلوله از خارج وارد کنند تا خدایی ناکرده عزیزان ما بر اثر ترکش نابینا نشوند.

خب من هم گفتم:
- خدا پدرتون رو بیامرزه که این قدر به فکر رزمنده ها هستید.
از اون روز به بعد من هی تلویزیون رو نگاه می کردم ولی چیزی ندیدم.

یک روز این آقای دکتر نمازی به من گفت:
- حاج آقا چی شده این قدر تلویزیون نگاه می کنید؟
که گفتم:
- آقای رفیق دوست گفته برای حفظ چشم رزمنده ها عینک ضدگلوله وارد کردند؛ ولی من هیچ رزمنده ای رو ندیدم که عینک ضدگلوله به چشمش باشه!
 
که آقای نمازی گفت:
- حاج آقا سر کارت گذاشته. اصلا توی دنیا عینک ضدگلوله نداریم که بخوان به این تعداد بخرند و به رزمنده ها بدهند."

و شاید منظور همان آخرین مدل اتومبیل های بسیار گران قیمت "آلفا رومئو" و "ب.ام.و 735" ضدگلوله و ضدانفجار بود که برای حفظ جان تعدادی خاص، اختصاصی وارد کشور می شد!!!


آن‏که فهمید:
همه‌ی خواسته‌ی مادر 3 شهید از آقا!
چند سال پیش، تعدادی از پدر و مادرهایی که سن و سالی ازشان گذشته بود و افتخار باغبانی لاله‌هایی سرخ را داشتند، افطار میهمان مقام معظم رهبری در حسینیه‌ی امام خمینی (ره) بودند.
در آن میان، مادر 3 شهید دستواره (سیدمحمدرضا – سیدمحمد – سیدحسین) نیز حضور داشت.
مادر، با قامتی شکسته ولی سربلند، خدمت آقا رسید. آقا سراغ پدر شهیدان را گرفت که ایشان گفت:
- بیماری قلبی داشته که در بیمارستان بستری است وگرنه آرزویش بود تا به زیارت تان بیاید.
مادر، کمی جلوتر رفت و مثلا طوری که دیگران نشنوند، با حجب و حیاء، آرام چیزی به آقا گفت!

فردای آن روز، "مجید جعفرآبادی" - از بچه‌های واحد تخریب و نیروی سردار شهید "علی عاصمی" - تلفن زد و گفت:
- با خونواده‌ی شهیدان دستواره آشنایی؟
که جوابم مثبت بود. با خانه‌شان که تماس گرفتم، متوجه شدم حاج آقا را تازه از بیمارستان آورده‌اند. به جعفرآبادی گفتم که آمد و ساعتی بعد با هم در کوچه‌های تنگ و شلوغ محله‌ی "علی آباد" در جنوبى‏ترین نقطه‌ی تهران، مقابل در خانه‌ای کوچک زنگ را به صدا درآوردیم.
باورم نمى‏شد این‏جا خانه‌ای باشد که بی هیچ چشم داشتی 4 شهید سرافراز تقدیم اسلام کرده باشد!

شهیدان دستواره

مادر که در را گشود، خوش آمد گفت و وارد اتاقی شدیم که پدر پیر، بر تختی دراز کشیده بود. خانمی دیگر هم در خانه بود که متوجه شدیم خواهر شهیدان دستواره است.
پس از حال و احوال، وقتی گفتیم برای پى‏گیری خواسته‌تان از آقا آمده‌ایم، مادر دختری جوان را که در اتاق دیگر بود صدا کرد. دختر کنار مادر نشست.

مادر که خواست او را معرفی کند، گفت:
- این دختر دامادمونه. خدابیامرز "على‏اصغر الله قلى‏زاده".
جا خوردم. دامادشان خدابیامرز؟ وقتی خواستم سوال کنم، خودش گفت:
- بله دامادمون اصغر آقا. شوهر همین دخترم.
و به زنی که کنارش نشسته بود اشاره کرد.

گیج شدم. تازه فهمیدم خانواده‌ی دستواره، جدای از سه مرد غیرتمند خانه‌شان رضا، محمد و حسین، دامادشان را هم برای اسلام به قربانگاه فرستاده‌اند.

جعفرآبادی که متوجه‌ی حال من شده بود، برای این‏که فضا را عوض کند، از مادر پرسید که خواسته‌اش از آقا چه بوده، که ایشان گفت:
- این دختر گل، نوه‌ی منه. هم باباش شهید شده هم سه تا دایى‏هاش. یه سالی مى‏شه که لیسانس گرفته. حدود شیش ماهه که رفته توی گزینش بانک شرکت کرده که استخدام بشه. من هیچی نمى‏خوام. فقط مى‏خواستم بگم یه کاری بکنید که تکلیف این معلوم بشه. شیش ماهه که منتظر جوابه. هم خودش اذیت می‌شه هم ما. مى‏خوام زودتر جوابش رو بدن.

همین؟
- بله همین. دیگه التماس دعا.
همین!
وای!
همه‌ی خواسته‌ی مادر شهیدان از آقا همین؟!
یعنی حتی نخواست تا دختر را بدون نوبت استخدام کنند. فقط گفت بعد شش ماه علافی، تکلیف او را معلوم کنند!

بعدا وقتی از دوستان درباره‌ی بابای دختر سوال کردم، فهمیدم:
همان سال های جنگ، چند ماهی از حاج رضا خبری نمى‏شود. اصغر آقا مى‏رود دنبالش که از او خبری برای خانواده بیاورد. نگو حاج رضا را پیدا مى‏کند ولی دیگر دلش نمى‏آید به خانه برگردد. همان‏جا مى‏ماند و با ماشین، آب و مهمات بین بچه‌ها پخش مى‏کند که یک گلوله‌ی توپ مى‏خورد بغلش و چند وقت بعد پیکرش را برای همسر و دختر کوچک یتیمش مى‏آورند!

امروز از آن پدر و مادر پیر دیگر خبری نیست.
هر دو بر سر سفره‌ی اباعبدالله الحسین (ع) در کنار فرزندان‏شان میهمانند.
من هم دیگر رویم نمى‏شود بروم و پى‏گیر شوم که سرانجام آن دختر توانست استخدام شود یا نه!

 خواندن این خاطره هم خالی از لطف نیست:

داداش من فرمانده‌‌ی لشکره ...

 

آن‏که نفهمید:
کشف حجاب دختر مدیر ایرانی در مقابل دوربین تلویزیون ملی آمریکا
شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
رادیو و تلویزیون ملی آمریکا در برنامه‌ای اقدام به نمایش کشف حجاب تعدادی از دختران مسلمان می‌کند که در میان آنها دختر یکی از مدیران دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن نیز دیده می‌شود.

به گزارش مشرق، رادیو و تلویزیون ملی آمریکا (NPR) طی برنامه‌ای به نمایش ۱۲ دختر مسلمان می‌پردازد که ابتدا حجاب بر سر دارند و سپس در برابر دوربین این شبکه، حجاب خود را برداشته و شروع به لبخند زدن می‌کنند .

در این میان حرکت خانمی ایرانی به نام "صبری" جعفرزاده بسیار جالب است که حتی حاضر نشده تا برای لحظاتی در این برنامه کشف حجاب حتی برای نمایش ظاهری روسری بر سر کند.

بر اساس این گزارش، یکی از دختران حاضر شده در این برنامه‌ی ضد اسلامی، "صبری جعفرزاده" دختر منوچهر جعفرزاده از کارمندان دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن است.

صبری جعفرزاده هم اکنون در مرکز مطالعاتی وزارت امنیت داخلی در دانشگاه مریلند مشغول به کار است اما در کنار شغل اصلی خود پروژه‌هایی را به سفارش دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن انجام می‌دهد.

قابل ذکر است خواهر وی خانم سعاد جعفرزاده قبلا در مرکز آمریکایی صلح USI مشغول بکار بوده که اکنون در مرکز صلح و شبکه توسعه کار می‌کند و در زمان انتخابات ریاست جمهوری علیه نظام، بسیج، شورای نگهبان، احمدی‌نژاد و ... همراه با خانم "باربارا اسلوین" چندین مقاله و گزارش در رسانه‌های آمریکا منتشر کرده است.

منوچهر جعفرزاده پدر سعاد و صبری از جمله دوستان نزدیک سرکرده‌ی گروه انحرافی و محمد خزاعی، سفیر و نماینده‌ی دائم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل است.
منوچهر جعفرزاده علی‌رغم تلاش برخی نهادهای نظارتی مبنی بر پایان ماموریتش در واشنگتن با حمایت‌ محمد خزاعی به کار خود در دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ادامه می‌دهد و تاکنون تلاش‌ها برای برکناری وی بی‌فایده بوده است.

صبری جعفرزاده که اینک ۲۷ سال سن دارد و گفته‌ی خودش از ۹ سالگی آزادانه حجاب بر سر می‌کرده اما در ۲۳ سالگی از داشتن حجاب پشیمان شده دلیل برداشتن حجابش را این گونه در برنامه کشف حجاب رادیو و تلویزیون ملی آمریکا توضیح می‌دهد: در جامعه‌ی ایرانیان آمریکایی، حجاب یک نماد سیاسی، به معنای تائید رژیم اسلامی حاکم بر ایران است.
تحصیلات دانشگاهی جعفرزاده در رشته‌ی حقوق بوده و وی به عنوان تحلیل‌گر سیاسی و قانونی "مرکز سلامت و امنیت داخلی" آمریکا نیز فعالیت می‌کند.
لازم به ذکر است حدود یک میلیون زن مسلمان در آمریکا زندگی می‌کنند که بر اساس گزارش "مرکز تحقیقات پیو" ۴۳ درصد از آنها همواره با حجاب در انظار عمومی ظاهر می‌شوند.

"به علت بى‏حیایی و بى‏شرمی این مثلا ایرانى‏ها! و برای حفظ حرمت وبلاگ، از درج تصاویر آن پدر با دختری این چنینی که بى‏شرمانه همچنان نان انقلاب و جمهوری اسلامی را مى‏خورند، معذورم!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:50  توسط حمید داودآبادی  |  3 نظر

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدیم تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنیم. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود.

به همین لحاظ ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

تن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":

"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."