X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام

 

بابا هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که تو این چند روزه بیام و بگم. راستش این روزا سرم خیلی شلوغه. آخه مجبورم بچه ها رو ببرم مهدکودک و تنش هایی که واسم در طول روز بوجود میاد کلافم میکنه.

 

راستش تابستونا سرم خیلی شلوغتر میشه. چند روز پیش داشتم به یکی از همکارا میگفتم: تابستون که نزدیک میشه جناب همسر میگه برنامه تابستونیمون چیه؟ چه کارایی تو نظرت هست که بهتره انجام بشه؟ و....

تقریباْ میشه گفت جناب همسر کاری به برنامه ریزی نداره حالا تو هر زمینه ای که میخواد باشه ولی خدائیش مجری خییییلی خوبیه.

بهتون گفتم که تصمیم گرفتم بعد از امتحانای فائزه برم مسافرت و بالاخره تونستم از ۱۴ و ۱۵ خرداد کمال استفاده رو ببرم و یه مسافرت بزنم تو رگ.

اگه خدا بخواد تصمیم دارم دو بار تو تابستون برم شمال که واقعاْ عاشقشم. یه بار برم مشهد. یه بار برم شاهرود (آخه فامیلای جناب همسر شاهرودی هستن). تازه دو تا عروسی دبش هم دعوتیم اونم کجا .... خوب معلومه طرفای کرمانشاه دیگه آخه فامیلای خودم کرمانشاهی هستن. اونجایی که عروسی دعوتیم شهر نهاونده. آره همون جایی که سجاد زندگی میکنه یا لااقل اهل اونجاس. اون شهر خیلی قشنگه و من عاشق هواشم. چند سالی بود که اون طرفا پیدام نشده بود ولی عید یه سر رفتم و خیلی بهم خوش گذشت. 

 

بهرحال برنامه تابستونی ما اینا هست که احتمالاْ چند تایی از اونا رو نمیتونم برم. میدونین واسه چی؟ آخه مرخصی میخواد و اداره هم محدودیتایی داره. منم مجبورم بین سفرهام فاصله بندازم تا صدای رئیس و همکارا در نیاد. تازه امروز که تقویم رو نیگا کردم یادم افتاد که:

- کادوی روز مادر (واسه مادرشوهرم) تهیه کنم. نگین پس مامانت چی که مجبورم بگم مادر خدابیامرزم تو اون وقتایی که بیمارستان بود بهم سفارش کرد که مبادا روزی مادرشوهرت رو ناراحت کنی که اگه اینطوری بشه ازت نمیگذرم.  

- کادوی منزل تازه خواهر شوهرم رو تهیه کنم که واقعاْ توش موندم که چی بخرم؟

- دکوراسیون اتاق بچه ها رو عوض کنم که باید با نظر مساعد جناب همسر و خواهر محترمشون تطبیق داشته باشه آخه جناب همسر واسه زحمت تهیه پولش و خواهر شوهر واسه اینکه واقعاْ نظرشو قبول دارم.

- سفره نذری مامان رو باید بندازم

- یه برنامه داشته باشم واسه خونه تکونی قبل از ماه رمضون (۲۰ شهریور)

- کارای مربوط به ماه رمضون رو انجام بدم

- تکلیف مدرسه و ثبت نام فائزه رو مشخص کنم و واسه فائزه یه سرویس مهیا کنم و ....

- کادوی روز پدر رو تهیه کنم ....

---- تازه در آخر هم تصمیم دارم اگه بشه یه سوریه هم با خانواده برم که در آخرین مرحله کاری قرارش دادم...

دیدین سرتون گیج رفت... خوب واسه اینه که دیر به دیر میام و آپ میکنم دیگه....

این بود برنامه تابستونی که اگه خدا بخواد و قسمت باشه باید انجام بدم.

 

 

خوب خیلی سرگیجه گرفتین نه. حالا از محمدجواد بگم. میخوام بگم چه کارهایی بلد شده و چه چیزایی میگه:

کلمات جدید و یا حتی جملات جدید رو میگه. مثلن:

تراکتور: بوو (با فتحه ب)

نرسیدیم: رسیدیم نیس

سردمه: یخمه

گرممه: یخم نیس

دوستت ندارم: دوس نم

دوستت دارم: تو نازی تو عشقی تو جیگری(به همراه یه نوازش و دو تا بوس عاشقونه)

بابا رو چند تا دوس داری: صد تا

آجی رو چند تا دوس داری: 20 تا

مامان رو چند تا دوس داری: هیچی

سی‌دی: قان‌قان (آخه اونو تو دستش میگیره و رانندگی میکنه)

تازگیا خیلی اهمیت میده که به افراد بفهمونه وسیله مال اونه. مثلاً وقتی از وسایلش جداش میکنیم با اصرار به همه میگه: مال منه ها. و امان از زمانی که کسی به اون وسیله دست بزنه.

 

گفته بودم که از اواسط فروردین ماه محمدجواد میره مهدکودک. اسم مربیش مهناز بود و خوب میدونین رسمه تو مهدکودک هر مربی رو با پسوند خاله یا جون صدا میکنن. خلاصه محمدجواد ما این اسم رو خیلی بهتر از کلمه مامان یاد گرفته بود ولی بازم ما شده بودیم مسخره. میدونین چرا؟ آخه از در مهدکودک که وارد می‌شدیم با صدای بلند داد میزد: مناز – منااااز. خوب معلومه که مهناز جون میومد و با خنده اونو تحویل میگرفت و میگفت: بفرما چایی دوم رو هم با هم بخوریم. بابا خیلی زود پسرخاله شدیا. متوجه که شدین محمدجواد حاضر نبود پسوند خاله یا جون رو بگه. واسه همین هم با قدرت تموم میگفت: مناز.

 

حالا مجبور شدم به خاطر اینکه اون مهد تقریباً‌ نیمه وقت بود بچه‌ها (فائزه و محمدجواد) رو به یه مهد دیگه ببرم و خوب معلومه که محمدجواد اون مهد رو نمیپذیره. همش میگه: مناز نازه. مناز عشقه. مناز نیس. تازه وقتی یه رنو میبینه میگه: ماشینه منازه.

بدبختانه هم اسم مربی جدیدش ماندانا هست و اون اصلاً نمیتونه این کلمه رو بگه و حتی حاضر نیس بره بغلش.

 

روز اولی که رفته بود مهد جدید تصمیم گرفتم با ماشین بیارمشون تا راحت‌تر بریم و وقت بیشتری داشته باشم تا پیششون بمونم. برخلاف مهد قبلی این مهد خیلی شادتره. راستش دوس داشتم میتونستم بیشتر اونجا بمونه (درست مثله بچه‌ها) ولی افسوس که باید اونا رو میذاشتم و میرفتم اداره. صبح که آقا بهش خوش گذشت و به بهانه فائزه رفت تو مهدکودک ولی امان از بعدازظهر. اعصابمو بهم ریخته بود. همش بهانه میگرفت و اسم مهناز رو صدا میزد.

 

بهش گفتم: محمدجان برو عقب پیش آجی بشین. اولش گوش کرد ولی از شانس بد تو اتوبان شروع کرد به غر زدن و جیغ کشیدن و دعوا با فائزه و بالاخره تشریف آورد صندلی جلو. یه گوشه‌ای وایسادم و کمربندشو بستم تا خیالم از جانبش راحت باشه. همینکه مقداری راه رفتیم با یه اشاره کمربند رو باز کرد و دیگه خودتون میدونین چه کارا که نکرد. آینه بغل رو از تنظیم خارج کرد – سی‌دی رو هی خاموش و روشن کرد – هی داد و بیداد راه انداخت که قان‌قانمو بده – شیشه رو بالا و پائین برد و .... خلاصه سرتونو درد نیارم. دیگه تو دلم آشوب شده بود نه بزرگراه تموم میشد نه محمدجواد از شیطونی دست بردار بود. یه لحظه احساس کردم قدرت ماشین کم شده!!! طبق معمول به چراغای احتیاط داخل ماشین توجه کردم و یه هویییی اینجوری شدم...... چراغ ترمزدستی روشن شده بود. وحشت کردم. نگو محمدجواد تو یه لحظه از غفلت من استفاده کرده و ترمزدستی رو یه کم بالا کشیده. خدا رحم کرده بود که نتونسته کاملاْ ترمزدستی رو بالا بکشه چون مسلماً چپ میکردیم..... اینقده هول شده بودم که نگو. خلاصه به انتهای بزرگراه که رسیدیم باید دوربرگردون رو دور میزدم که آقا هوس کرد تا کمر از پنجره آویزون بشه و خودشو تو آینه بغل ببینه اونجا بود که دیگه اون رو سگم بالا اومد و جیغی کشیدم که نگو حواس راننده‌های بغلی رو یه آن پرت کردم. اومد محمدجواد رو بنشونم سرجاش که در حال دور زدن یه کامیون جلوم پیچید و خدا خیلی رحم کرد اون متوجه شده بود و واستاد وگرنه.... باور نمیکنین وقتی رسیدم خونه از شدت ترس و سردرد دو تا قرص استامینوفن 500 خوردم ولی سردردم خوب نشد که نشد و تا خود صبح تو یه اطاق تاریک چشمامو بستم بلکه خوابم ببره.

 

این از روز اولی که تصمیم گرفته بودم مهد محمدجواد رو عوض کنم. دقیقاً اون روز همش از صبح تو فکرم بود که اگه یه وقت بچه از شیشه پرت بشه بیرون باید آدم چیکار کنه؟؟؟؟ و چون من اعتقاد به این دارم که هرچی فکر میکنم سرم میاد تمام کارای محمدجواد رو تو اون روز ناشی از اون فکر خرابم میدونستم.

 

فردای اون روز جناب همسر گفت: میخوای با ماشین برو تا راحت‌تر باشی.

من: اینجانب غلط میکنم دیگه با محمدجواد رانندگی کنم..... واسه هفت پشتم بسه ...

همسر: مگه چی شده؟

من: خاطرات دیروز رو که گفتم. دیدم جناب همسر اینجوری شده   

خلاصه تصمیم بر این شد که تحت هیچ شرایطی با محمدجواد رانندگی نکنیم چه من چه جناب همسر.

 

این بود از روزایی که اینجانب در وبلاگم کمتر حضور داشتم. دیگه نگین چرا نمیام ها. فعلاْ تا بعد خداحافظ.

 

 

پیام های دیگران        link        یکشنبه، 10 تیر، 1386 -


اندر احوالات ما

سلام

 

قضیه دور بودن ما از اینترنت و خلاصه کمتر سر زدن به دوستان از این قرار بود که ....

چند روزیش رو مسافرت بودیم. بعدش هم تعطیلی مدارس و مشکلات مربوط به خودش واسه ما کارمندا هم از یک طرف و ..... خلاصه امروز که اومدم و شروع به نوشتن کردم تقریباً میتونم بگم 60 درصد از فشار مغزم کمتر شده.....

 

اول از مسافرت بگم. این که دیدم به تعطیلی نیمه خرداد نزدیک میشیم، هوس مسافرت به سرمون زد و سه خانواده (خودمون – مادر شوهر – خواهر شوهر) رفتیم سفر.

رفتنی قرار بود با هم بریم که نشد و هر کس خودش تنهایی عازم شد.

اصولاْ من تو سفر سعی میکنم راه رو برای خودم و خونواده لذت‌بخش کنم واسه همین معمولن هر یک یا دو ساعت وامیستادیم و یه چایی یا میوه‌ای یا.... میخوردیم و دوباره راه می‌افتادیم پس نتیجه میگیریم راه 5 ساعته رو ۱۰تا ۱۲ ساعت طول دادیم تا به مقصد رسیدیم.

شروعش خیلی خوب بود و تو اون موقع بود که اینجانب از زمان کاملاً سوء استفاده کرده و تصمیم به گرفتن محمدجواد از پنپرز گرفتم و با مشورت جناب همسر زحمت اولیه رو گردن مادر شوهر گرامی انداختیم و تو اون گیرودار بود که محمدجواد 3 قسمت اصلی راهرو – پذیرایی و باز هم پذیرایی رو تحت آب‌پاشی (ببخشین جیش) قرار دادن و ما خوشحال که خوب شد خونه خودمون نبودیم وگرنه کی حال داشت آب و آبکشی راه بندازه!!!

تو این 5 روزه فقط میتونم بگم روز اول بی درد سر بود چون از روز دوم تصمیم گرفتیم (من و جناب همسر) که محمدجواد تو حیاط و باغ بگرده و من به عنوان مسئول اول ازش بپرسم محمد جان عزیزم جیش داری و اون با طنازی بگه نه... ولی کو گوش شنوا چون در یه عملیات انتحاری شلوار از پاش دراومده و دو تا پاهاش بالا و فشار واسه جیش کردن از طرف من بهش وارد میشد بچم حتی شبا تو خواب هم وحشت از جیش گرفتنشو داشت و ما شده بودیم مسخره عام و خاص واسه اینکه تا محمدجواد نیگام میکرد تنها پرسشم این بود: محمد جان جیش داری و یه دورخیز واسه برداشتنش.... دیگه این آخریا اسم هر کسی رو میبردم اولش رو زبونم بود که جیش داری.... و بعد با خجالت زبونمو گاز میگرفتم.

خلاصه تو این پنج روزه از مسافرت کمردرد وحشتناکی نصیبمون شد و خدا رو شکر محمدجواد از جیش گرفته شد.....

رفته بودیم تو یه باغ و نشسته بودیم و بسنی (بستنی) میخوردیم که محمدجواد رفت و بستنی گاز شدشو داد به دایی باباش و ازش خواست بستنی اونو بگیره و اونی رو که هنوز گاز نزده بهش بده... بنده خدا مجبور شد دهنی محمدجواد رو بخوره .... حالا بهش گیر داده که هر گازی که محمدجواد به بستنی میزنه دایی جان بیاد و با دستمال کاغذی دهن اونو پاک کنه حالا حساب کنین یه بچه چند تا گاز میتونه به یه بستنی عروسکی بزنه .... حالا دائی جان هی میگفت محمدجواد خیلی خودتو ناراحت نکن اگه جیش هم داری بگو یه دفعه سرپات بگیرم خلاصه همین که دایی جان خواست به بستنیش گاز بزنه دید به قطره‌های آبکی تبدیل شده و رو شلوارش ریخته.....

بعدشم محمدجواد چون دیگه پنپرز نمیشد نتونست خودشو کنترل کنه و جیش کرد و دایی بیچاره از همه جا بیخبر اونو گذاشت رو شونه‌هاش که من جیغ کشیدم که بابا این بچه نجسه و اون وقتی بود که دیگه کار از کار گذشته بود..... و این بهانه‌ای شد واسه رفتن به استخر و .... که تو اون گرما واقعاً لذت‌بخش بود....

یه بارم رفت تو ماشین مادرشوهرم (مادر وسواسیا) و درست رو صندلی راننده یه جیش کوچولو از نوع حدوداً نیم لیتری کرد و ماشین اونا رو متبرک کرد.....

دیگه رفت رو پای عمه جون که همیشه قربون صدقش میرفت و لباسای اونم نجس کرد.... کم مونده بود بیچاره از غصه اینکه چه جوری خودشو آب بکشه گریه کنه..... آخه وقت وقتش دست به هر چیزی بزنه باید آب بکشه حالا که دیگه تو باغ بودیم و دسترسی به آب حسابی بسیار کم بود..... ولی خدائیش اصلن به روی من و جناب همسر نیاوردن ... میدونین عادتشونه که به خودشون سختی میدن و هرگز کاری نمیکنن که به طرف مقابل بر بخوره... واسه همین من با اونا خیلی راحتم. نه اینکه فکر کنین سوء استفاده میکنم نه... بلکه میدونم اگه کاری غیر اصولی بکنم خیلی رک و راست میان و به خودم میگن این کارت اشتباه بوده..... من این مدل رفتار رو خیلی بیشتر میپسندم تا اینکه پشت سر همدیگه حرف بزنن....

معمولن تو صحبتای خونوادگیشون از ظرفای قشنگ و لباسای قشنگ و تناسب اندام حرف هس تا چشم و همچشمی و غیبت و .... یعنی اگه از کسی ناراحت بشن میرن و بهش میگن حالا میخواد طرف بهش بر بخوره یا بپذیره .... منم عادت کردم که اگه عیبی داشتم بهم بگن و یا اونا رو مجاب به پذیرش تصمیمم میکنم یا همونجا ازشون عذرخواهی میکنم و غائله ختم به خیر میشه....

خلاصه این از خاطرات سفرمون.

حالا میرسیم به تعطیلی تابستون و بچه‌های ما کارمندا که نزدیک به فامیل یا کسی نیستن و مجبورن یا تنها بمونن یا هی خونه این و اون مهمون باشن که از دومیش بیش از حد متنفرم. آخه فکر میکنم وقتی بچه‌ای بدون بزرگترش وارد یه خونه‌ای میشه روش حسابای دیگه میکنن یا واسه میزبان ایجاد مزاحمت میکنه و ...

الحمدلله با جستجویی حدوداً یک ماهه و رایزنی‌های مختلف، بالاخره پیشنهاد یکی از همکارا مورد قبول واقع شد و تصمیم بر آن گرفته شد که ببریمشون مهدکودک. حالا امروز صبح رفتم چیزی حدود یه ساعت مخ مدیر مهدکودکو زدم تا تونستم یه سری اطلاعات ازش بگیرم و بعد از بازرسی اونجا و سرک کشیدن به همه سوراخ و سنبه‌های مهدکودک قرار شده از روز یکشنبه فائزه و محمدجواد با هم برن مهد.

فقط امیدوارم مهدش جای سالمی باشه آخه من اونقدری که به رفاه و آسایش فکری اونا فکر میکنم به رفاه جسمی بچه‌ها زیاد اهمیت نمیدم. خیلی واسم مهمه که جایی که بچه‌ها هستن از تبعیض دور باشه و طرز صحبت و برخورد مربیا با اونا سنجیده باشه. میشه گفت محل کارم تو فرمانیه هست و متاسفانه مهدکودکای این منطقه (البته باتوجه به سابقه درخشان اونا تو این چند ساله که ما مجبور به تحمل این منطقه هستیم و خیلی با مدیرا و مربیای مهدکودکای این منطقه برخورد داشتیم) تبعیض طبقاتی کاملاً مشهوده!!!! خوبه همه ما ایرانی هستیم ولی چون فلان بچه مادرش یا پدرش (دکتر، مهندس، کارمند سفارت و ....) هست خوب معلومه باید اونجا سروری کنه!!! هر کاری دلش خواست بکنه!!!! هر حرفی دلش خواست بزنه!!! و در آخر وقت هم که موقع تحویل‌گیری بچه‌ها از مهد هست مسلمه که اونا با سر و وضع مرتب از مهد خارج میشن و بچه‌های ما ژولیده و نامرتب و ....

اصولاً من واسه بچه لباس گرون قیمت نمیخرم چون معتقدم اونا به خاطر اینکه تو سن رشد هستن نمیتونن ازش زیاد استفاده کنن. شاید نظر مناسبی نباشه ولی همیشه هم سعی میکنم مرتب باشن. اصلاً‌ هم معتقد به مد و استفاده از اون نیستم. شاید بگین چه آدم املی هست! ولی خوب نظرم اینه دیگه... بدم میاد که امروز مثلن صورتی مد هست پس باید همه چیز صورتی باشه و اگه فردا سیاه مد شد باید از اون رنگ استفاده بشه... معتقدم من به عنوان یه موجود مختار، اختیار دارم اون چیزی که لازم دارم طبق سلیقه خودم کنم نه اینکه خودم همرنگ اون سلیقه بشم.... ولی هر کسی هم از مد استفاده کنه نفی نمیکنم خوب اونم نظر خودشو داره و مجبور نیست از نظر من و امثال من تبعیت کنه...

بهرحال طبق نظریه بند بالا من بعضی وقتا مجبور میشدم که محمدجواد رو نامرتب از مهدکودک تحویل بگیرم و راستش خیلی واسم گرون تموم میشد که جلوی دیگرون (اعم از افراد تو خیابون و همکارا و همسایه‌ها و ...) بچه من اینجوری بگرده. مثلاً بعضی وقتا بچه رو که از مهدکودک میگرفتم متوجه میشدم که جوراب پاش نیست! یا اینکه لباسش کثیف شده و اونا به خودشون زحمت عوض کردنشو ندادن!! یا صورت بچه کثیفه!!! حتی یه روز متوجه شدم کفش بچه رو اشتباهی پاش کردن یعنی لنگه‌ها رو جابجا پاش کردن!!!!

چون خیلی فضول هستم بعضی وقتا بدون اینکه بگم یه هو میرفتم مهدکودک و چیزایی رو میدیدم که شاید خیلی از مادرا اصلاً متوجه نشدن!! مثلاً در مورد یه مهدکودکی که قبلاً فائزه تو همین محدوده میرفت با کنجکاوی که به خرج دادم تونستم از خیلی کاراش سر در بیارم و بالاخره منجر به دعوای شدید و در آخر شکایت من از اون مهد شد که چون ایشون خیلی دم کلفت تشریف داشتن اینجانب نتونستم محکومش کنم و به عبارتی به من پیشنهاد شد پامو از کفش اون خانم در بیارم!!!

از مهدکودکایی که من باهاشون در تماس بودم دل خوشی نداشتم جز تعداد انگشت‌شماری که سرآمد اونا مهدکودک خردمند تو خیابون کریمخان خیابون خردمند شمالی هست که واقعاً به نظر من مهدکودک خیلی خوبیه و میتونم بگم یکی از دلایل خوبیش اینه که تقریباً نظارت خانوادگی روی رفتارای مربیا و مستخدم اون مهد هست. یعنی یه خانوم با همسر و خواهر و مادر و ... به طور ثانیه‌ای این کارا رو کنترل میکنن و این باعث میشه افرادی که از این مکانها و ارتباطشون با بچه‌ها به هر دلیلی سوء استفاده میکنن کمتر تو این مراکز رخنه کنن.

خیلی زیاد حرف زدم الانه که ثمانه دوباره واسم از چشماش بگه و اشکمو در بیاره.

راستی بهانه جان تو کلماتت چی هست که وقتی پیامهاتو میخونم درونم غوغایی میشه؟؟!!

دوستای خوبم دوستتون دارم.

پیام های دیگران        link        پنجشنبه، 31 خرداد، 1386 -
بازی آرزوها

سلام به همه دوستای خوبم

چه اونایی که منو به بازی دعوت کردن مثل سمیه جون (ستاره طلایی) چه اونایی که حالا اومدن و دارن آرزوهای منو میخونن.

راستش آرزوهام خیلی زیادن و من موندم کدومشونو بگم؟!

-    خوب معلومه اول از همه مثل تموم مامانا آرزوم موفقیت و سربلندی بچه‌هامه. دوس ندارم به همه آرزوهاشون برسن چون شاید آرزوهای نسنجیده‌ای داشته باشن ولی اونایی که واقعن به صلاحشونه برآورده بشه.

-         دیگه اینکه همیشه سلامت، شاد و سرافراز باشن. به عبارتی سالم و صالح باشن.

-    یکی از آرزوهام اینه که مادر خوبی واسه بچه‌هام باشم. نمونه‌ای از انسانی که بشه اسمشو مامان گذاشت و بار این کلمه رو به تموم معنا رو دوشش گذاشت.

-         دیگه اینکه بتونم الگویی شایسته واسه خونوادم باشم.

-         بتونم تو همه سختیا دوش به دوش همسرم پیش برم و تو زندگی موفق باشم.

-         آرزو میکنم هیچ وقت محتاج نباشم و بتونم با قناعت زندگیمو به سرمنزل مقصود برسونم.

-    دوس دارم خوشبختی و سعادت همه بچه‌ها رو ببینم و روزی رو نبینم که حتی یکی از اونا مشکل سختی داشته باشه (منظورم همه بابا و مامانا و بچه‌های دنیاس)

-    دیگه اینکه مثل هر کسی دوس دارم یه خونه خوشگل و دنج داشته باشم البته من دوس دارم طرفای چلندر (تو شمال) همچین خونه‌ای داشته باشم.

-         یکی از آرزوهای بچگیم این بود که 4 تا بچه داشته باشم ولی فعلن که تو 2تاش موندم چه برسه به....

-    دیگه اینکه از این کار لعنتی خلاص بشم اینی که میگم لعنتی راستش یه روزی آرزوم بود که کارمند باشم ولی حالا که میبینم واسه خاطر اون مجبورم دو تا بچه‌هامو تنها بزارم و بیام ازش متنفر شدم و لحظه شماری میکنم که 8 سال دیگه بشه و راحت و بی‌خیال کنار اونا بشینمو به حرفاشون گوش کنم. ولی فکر کنم اون موقع دیگه خییییییییلی دیر شده؟ نظر شما چیه؟!!! آیا اون موقع گوش شنوایی هس یا باید دنبالش بگردم؟؟؟؟

-    دوس دارم در کارم موفق باشم. موفقیتی که بتونم بهش تکیه کنم نه موفقیتی که هر وقت یادش میفتم دلم بلرزه و به قیمت زیر پا گذاشتن خیلی چیزا باشه.

-    هیچ وقت سعی نکردم از دیدن دعوا و یا مشکل هر کس بخصوص قشر جوون لذت ببرم ولی صد افسوس که کاره‌ای تو این جامعه نبودم تا بتونم حداقل یه سنگ ریز رو به خاطر اونا جابجا کنم شایدم اگه بودم مثل اینایی که حالا هستن یه گوشم در میشد و یه گوشم دروازه!!

-    آرزوم اینه که برگردم به 6 یا 7 سال قبل. اون موقعایی که با خیال راحت میرفتم خونه مامانم اینا و کلی با اونا حرف میزدم و ...

-    دوس دارم وقتی میخوام بمیرم با خیال راحت بمیرم یعنی دغدغه بچه‌هامو نداشته باشم و قبل از مرگم هم واسه کسی دردسر نشده باشم به زبون مامان خدابیامرزم یه شب تب یه شب مرگ.

شاید خیلی آرزوهای دیگه داشته باشم ولی راستش هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.

برای همه شما آرزوی سلامتی و سعادت همراه با شادی میکنم و از دور چهره‌های خندان بچه‌هاتونو میبوسم.

دوستتون دارم یه عالمه.

پیام های دیگران        link        یکشنبه، 20 خرداد، 1386 -

 

 

کی گفته من شیطونم؟!

سلام من دوباره اومدم تا از شیطونیا و شیرین‌کاریهام بگم.

اینو بگم که یواش یواش دارم دو کلمه یا سه کلمه پشت سرهم میگم و با بقیه چیزایی که مامانم بهش اضافه میکنه به اصطلاح خودش یه جمله معنی دار میشه. با این روش مامان خیلی ذوق میکنه و دیگه پیشه همه میگه بچم زبون واز کرده ولی وقتی جلوی دیگرون حرف میزنم قیافش خیلی بامزه میشه البته نمیدونم چرا ولی بعدش میگه خودم فقط میفهمم که چی میگه!!!

دیروز به قول مامان خیلی شیطون شده بودم. آخه از صبح که پاشدم بنای ناسازگاری رو گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن و جیغ کشیدن و اون دید دیگه داره دیرش میشه دوباره منو زد زیر بغلش و از ترسش  که مبادا همسایه‌ها اول صبحی زابراه بشن و اعتراض کنن در آسانسور که باز شد مثله یه گربه پرید تو خیابون تا به سرویسش برسه.

تو سرویس هم برخلاف چشم‌غره‌های مامان از یه آقاهه نون گرفتم و شروع کردم به گاز زدن. تو خیابون هم اینقدر نق زدم و گریه کردم که مامان مجبور شد از خیر راه رفتنم بگذره و بغلم کنه. به مهدکودک که رسیدم دویدم طرف تاب و سوارش شدم طوری که مامان رفت و به مدیر مهد گفت: محمدجواد از تاب پائین نمیاد میشه من که رفتم لطف کنین و بیارینش تو.

بعدازظهر هم کارت حضور و غیاب مامانم رو از تو پرس اون درآوردم و در جوابش که بهم گفت واسه چی اینکارو کردی؟ اینجوری نگاش کردم

همین که رسیدم کفشامو از پام تو آسانسور درآوردم و دراز به دراز تو آسانسور خوابیدم و تا اومدیم پیاده شیم دویدم و کفشامو از طبقه پنجم بین پله‌ها انداختم طبقه همکف.

تو خونه که وارد شدیم آجی فاده داشت سی‌دی نیگا میکرد و همیچین تو نخش رفته بود که نگو منم نامردی نکردم و رفتم سی‌دی رو از دستگاه درآوردم تا اون باشه دیگه زیاد تلویزیون نیگاه نکنه.آخه یه بچه خوب نباید بزاره مامان و باباش راحت باشن دیگه.

مامان خیلی خسته بود همین که رفت بخوابه موهاشو کشیدم و گفتم: مامان باشو (پاشو) و هی نق زدم و گریه کردم تا از خیر خوابیدن گذشت

وقتی هم بابام اومد کاری به سرش آوردم که از هول اینکه مامان منو نندازه گردنش و از دستم فرار کنه بنای حموم رفتنو گذاشت و رفت و تا یه ساعت از اون تو بیرون نیومد

مامان بیچاره مونده بود چیکار کنه که صدام در نیاد. میگفتم آب بده واسم میاورد و منم آب رو با لیوان از روی اپن مینداختم تو ظرفشویی. میگفتم جیشه میسوزه تا میومد عوضم کنم با لگد میزدم به صورتش. غذا میخواستم داغ میکرد بهم میداد یه ذره میخوردم بقیشو بصورت پوره میریختم رو فرش. موهای فائزه رو میکندم. تلفن میدادن تا با مامانیم حرف بزنم تلفن رو از روی میز مینداختم پائین و وقتی میدیدم هیچیش نشده ورش میداشتم و میکوبیدم زمین و ...

خلاصه کاری به سرشون آوردم که مامان و آجی فاده از دستم واقعن گریه میکردن و اون وسطا منم هی جیغ میکشیدم.

دیگه ساعت ۸ شب بود که مامان پیشنهاد داد تموم برقا خاموش و بریم بخوابیم. منم به روی خودم نیاوردم و رفتم برقا رو روشن کردم. مامان دیگه کفری شده بود و هی به خودش بد و بیراه میگفت

مامان واسه تنبیه من رفت و پیش فاده خوابید که وقتی خبردار شدم رفتم رو تختشون و با لگد فائزه بیچاره رو انداختم پائین و اون هم که خوابیده بود حرصش گرفت و منو زد. دیگه اونجا بود که مامان بهم گفت دیگه امروز کفرمو درآوردیا همچین میزنمت که بچسبی به دیوار و ... خلاصه از این حرفا. منم که دیدم قضیه داره جدی میشه چشمامو بستم و مامان بیچاره وقتی فهمید که مثله یه گوله رو تخت خوابش برده بود. آخه رو یه تخت یه نفره من و مامان و فائزه خوابیده بودیم.(خاله شراره بد نیس این مدل خوابیدنو امتحان کنی واسه کیش رفتنتون خوبه)

 

راستی مامان موهای منو کچل کرده و در جواب هر کسی که بهش میگفت چرا موهاشو زدین و کلشو مثله تربچه کردین میگه: میخواستم کمتر چشم بخوره ولی راستش خودمم هنوز نفهمیدم مامان واسه چی موهامو زد؟

 

دیگه چیزی که اتفاق افتاد این بود که یه روز رفتیم خونه عمـــــــــــــه جونم، همونی که اسم دخترش پرستووه. اونجا هم کلی کیف کردم و خونه و زندگیشونو بهم ریختم و شاید هم چشم خوردم. چون وقتی از خونشون اومدم بیرون دویدم طرف خیابون (همونی که همیشه مامان میگفت خطرناکه) و از قضا سپر یه ماشین بهم خورد و من افتادم زمین. یه کم دست و پام و کمرم زخمی شد  البته رانندهه وقتی به من زد چون خیلی منصف بود پا گذاشت به فرار.... و در جواب توبیخهای مامان که سره بابام داد میزد و غر میزد بابام گفت: چرا اینقدر شلوغ میکنی!!!!! خوب شاید رانندهه محمدجواد رو ندیده و در جوابش مامان گفت: حیف که اون موقع خودم نبودم وگرنه پدرشو از تو قبر درمیاوردم میزاشتم جلوی چشمش تا چشاش خوب ببینن. اصلن به تو هم میشه گفت بابا. خوبه یه لحظه به تو سپرده بودمش تا با اونا خداحافظی کنم و از این چیزا...

ولی فرداش مامان بهم گفت خدا رو شکر که ماشین بهت زد تا یه ذره عاقل بشی و هی ندوی طرف خیابون یا ماشین. آخه از اون موقع همینکه ماشین رو از چند متری که ببینم روشنه دیگه میچسبم به مامان یا بابام و یه جا وامیستم و از اینکه طرف اون برم واقعن میترسم. پیش خودم گفتم اگه حالا داری خدا رو شکر میکنی پس چرا دیشب هی بابامو دعوا میکردی؟؟!

چند روز پیش هم وقتی مامان میخواست منو تو حموم بشوره به حرفش گوش نکردم و تو اونجا خوردم زمین و دستم خیلی درد گرفت. و چون من زیاد عادت ندارم گریه کنم و نق بزنم ولی به خاطر دردش تا یه ساعت بعد همش گریه میکردم و میگفتم: افتام (افتادم) زمین - بوو (با فتحه ب).  که با ترجمه مامان میشه: من افتادم زمین و مثله گربه ولو شدم.

 

جمعه هم با مامان و خاله و بچه‌هاش و فائزه رفتیم پارک و من سوار ترن برقی بچه‌ها شدم و مامان که فکر میکرد خیلی بزرگ شدم منو تنها سوار کرد اولش فکر کردم ماشینه تکون نمیخوره ولی همین که فرمونشو تکون دادم ماشینه حرکت کرد و چشای من اینجوری شد و در سرازیری نزدیک بود گریه کنم که مامان چون دلش خیلی سوخته بود و دستش به من نمیرسید به جای من هم و هم گریه کرد. ولی خدائیش یه پیچ خطرناک داشت و با اینکه من کمربند بسته بودم نزدیک بود از ماشینه بیفتم بیرون که مامان داد زد آقا خاموشش کن بچمو ور دارم. من اینقده کیف کرده بودم ولی از ترسم پریدم بغل مامان ولی گریه نکردم که نکردم. بعدش رفتم تو استخر توپ. اولین باری بود که اون همه توپ میدیدم و خیلی ذوقیدم ولی چون با بچه‌های بزرگتر اون تو بودیم همش میرفتم زیر توپا و در آخر هم باز مامان از آقاهه خواست منو بیارن بیرون.

 

راستی مامان میخواد منو از پنپرز بگیره ولی من هم از دستشویی و هم از حمام واسه جیش کردن میترسم. راهی سراغ ندارین؟ یا به نظر شما جایه دیگه هم میشه اینکارو کرد که من مجبور به دستشویی رفتن تو اینجور جاها نباشم.

خیلی حرف زدم. آخه خاله ثمانه (مامان مهدیار) واسه مامان پیغوم داده که فکر چش و چال اونا باشه و اینقده زیاد ننویسه منم به حرفش گوش کردم.

تا بعد خداحافظ.

 

 

پیام های دیگران        link        سه‌شنبه، 8 خرداد، 1386 -
یه روز زندگیم

سلام

خدا رو شکر پست قبلی رو کمتر دوستانی خوندن. همشون یه جورایی ناراحت شدن. از همین جا از همه میخوام منو ببخشن و ضمنن از همه اونایی که اومدن و با راهنماییهای خوبشون سعی کردن ناراحتی رو ازم دور کنن خیلی خیلی ممنون.

 

اول از محمدجواد بگم که الحمدلله بعد از 10 روز یواش یواش داره خوب میشه. امروز داشتم به خودم میگفتم خدا کنه از دیوار راست بالا بری ولی یه لحظه نبینم که چشمات از زور مریضی و تب خمار باشه.

عزیز دل مامان امروز ساعت 6 صبح طبق معمول بیدار شد و بعد از خوردن یه شیشه شیر از رختخواب قشنگش بیدار شد و علائم سلامتیشو بهم نشون داد. بعد از شستن نشانه‌های سلامتیش و عوض کردن پنپرزش فقط موفق شدم با صرف 25 دقیقه از 30 دقیقه باقیمانده تا آماده شدن خودم و رسیدن به سرویس مثله تیری که از کمون در رفته باشه خونه رو ترک کنم. ولی وقتی خواستم از در بیام بیرون دیدم صدای هن و هن محمدجواد میاد اولش فکر کردم دوباره میخواد منو به فیض شستشو برسونه که وقتی رفتم پیشش دیدم ای دل غافل آقا صبح رو با بعدازظهر قاطی کرده چون جوراباشو از پاش درآورده و داشت میرفت که متکا برداره و بگیره بخوابه.

اونجا بود که دیگه داشتم عصبانی میشدم فقط زدمش زیر بغل و با دعوا (آخه یادم نبود تازه از بستر مریضی بلند شده) و عزیزم و جانم و فدات شم و .... (یاده مریضی که افتادم) جوراباشو پاش کردم و ده بدو طرف سرویس.

توی راه داشتم فکر میکردم اگه یه وقت یه مهمون غریبه درست بعد از رفتنم از خونه بیاد تو میفهمه من چقده باسلیقه‌ام.....

راستش صبح ها تنها کاری که برسم انجام بدم شستن ظرفای صبحونه‌اس که معمولاً اینجانب از خوردنش محرومم چون همش باید دنبال فائزه و محمدجواد بدوووووم تازه این وسطا باید واسه جناب تیمسار (آقای همسر) هم تغذیه میان روزشو آماده کنم. این وقتاس که اگه کسی دست از پاش خطا کنه مورد جیغ و داد اینجانب واقع میشه و خیلی راحت دمشو رو کولش میزاره و یا فرار رو بر قرار ترجیح میده یا حاضره یه میلیون بده سوراخ موش و از جلوی چشمام دور شه....

با هزار بدبختی و قربون صدقه رفتن بچه‌ها اول فائزه رو سوار سرویس مدرسه میکنم که الحمدلله با اومدن تابستون از انجام این کار راحتم و بعد بابای بچه‌ها رو از خونه میفرستم بیرون و آخرش محمدجواد رو بغل کرده و با یه ساک و کیف خودم و چادر و چارقد و .... از خونه میام بیرون.

قبل از ساعت هشت که میرسم اداره توجه کنین میییییرسم اداره. اول کارت رو که محمدجواد میزنه و بعدش میریم طرف مهدکودک که تقریباً نیم ساعتی باید زمان صرف کنم. تازه رفت مهدکودک رو که محمدجواد باهامه و خیلی سخته با ماشین میرم ولی برگشتن رو که سه قدم یکی کنم 20 یا 25 دقیقه‌ای میرسم اداره و میام به عنوان یه کارمند کوشا میشینم پشت میزم.

حالا که دارم فکر میکنم کمترین دغدغه‌ای که دارم زمانیه که از خونه بیرونم و بچه‌ها به یه کاری مشغولن. مثلن فائزه مدرسه و محمدجواد مهدکودکه.

بعدازظهرا هم تا ناهاری بخوریم و به اصطلاح نمازی بخونیم میشه ساعت یک بعدازظهر و اضطراب میاد سراغم. آخه فائزه ساعت 1 میرسه خونه و باید بهش بگم: دخترم اول لباساتو درآر بعدش دستاتو بشور بعدم ظرف غذاتو گذاشتم تو یخچال یه چهارم لیوان کوچیکه (حساب کنین چه جوری پشت تلفن باید بهش حالی کنم یه چهارم لیوان کوچیکه چقدر میشه...) آب توی ظرفت بریز و شعله گازو روشن کن حالا تو این وسطا فکرشو بکنین که فائزه از گرسنگی کم مونده گوشی تلفنو گاز بزنه و با عصبانیت تموم سعی میکنه یه بار نه دو بار نه سه بار و ..... فندک گازو بزنه تا شعله روشن بشه و از شانس خییییییلی خوبم هم رئیس یا هر کس دیگه‌ای که پیشم هست میفهمه که اولن غذا چی داریم دومن بچم امروز توی خونه تنهاس سومن چقده حوصله دارم که صبر میکنم تک تک کارایی که میگم رو انجام بده بعد مرحله بعدی کار رو بهش میگم.بماند که زیر نگاههای اونا چی میکشم. همین چند روز پیش بود که رئیسم میگه: خانم ... دوباره بچت اومد خونه و داری واسش دیکته میکنی چیکار کنه؟ البته طوری گفت که ظاهرش عصبانیت درونشو نشون نده ها. خدائیش از رئیس قبلیم خییییلی فهمیده‌تره ولی خوب منم خجالت میکشم دیگه.یکی بگه مامان کارمند باید چه جوری به وظایفش عمل کنه؟

 

نیم ساعت مونده به آخر ساعت کاری دوباره دلهره دارم برم و محمدجواد رو با خودم بیارم اداره و بدو بدو کنم تا به سرویس لعنتیم برسم و اونم لطف کنه تا من و محمدجواد ننشستیم پا بزاره رو گاز و .....  سعی میکنم کمتر بحث کنم چون حوصله ندارم ولی به یکی از بچه ها گفتم: صبر میکنم ولی وای به روزی که تو این گیرودار من یا محمدجواد تو ماشین بخوریم زمین اونجاس که تا پیش مدیرعامل هم واسه پوست موز گذاشتن زیر پاهای کثیف و بوگندوش میرم...... مرتیکه خیلی بی ادب و بی شعوره. ولی خدائیش اگه دستم بهش برسه دودمانشو به باد میدم. فقط شانس آورده فعلن حوصله بحث و نامه نوشتن و .... ندارم وگرنه پدرشو از تو گور درمیاوردم و با بند تومونش (شلوارش) آویزون شده میزاشتم جلوی چشاش تا بدونه با زن جماعت به دیده تحقیر نیگا نکنه. پدرسوخته وقتی میبینه یه زن پشت فرمونه همچین میپیچه جلوش تا زنه بترسه (قابل توجه شمسی راننده) خلاصه سرتونو درد نیارم تا برسیم خونه جیگرم خون میشه. و دوباره روز از نو روزی از نو.

 

دیشب که جناب همسر اومده خونه بهم میگه شامت کی آماده میشه؟!!! حالا ساعت 6 بعدازظهر و داداشم با خانمش اومدن یه سر به محمدجواد بزنن!!! آخه آقا عادت کرده نهایتاً ساعت 8 شام خورده و مسواک زده یا میره تو رختخواب یا میشینه تلویزیون نیگا میکنه.

از کار روزانه که فارغ میشم دلم خوشه که میخوام یه سریالی یا چیزی نیگا کنم که وقتی به خودم میام میبینم ساعت 2 نصفه شبه و من وسط پذیرایی خوابم برده بدون هیچ روانداز یا حتی متکایی....

خدا رو شکر به همین خیلی راضیم ولی شاید یکی از دلایلی که بعضی وقتا به جناب عمر میگم برو کنار من هستم همین فشارایی باشه که روم هس؟ شایدم اخلاقم بده؟ شاید زیادی خودمو واسه زندگی وقف کردم؟ و شایدای دیگه‌ای که به ذهنم نمیرسه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چند روز پیش که محمدجواد مریض بود و فائزه تعطیل مثلن خیره سرم بردمشون خونه مادربزرگشون (مامان بابا) تازه داشتم از روی رضایت لبخند میزدم که فائزه زنگ زد...... مامان ..... سلام (حساب کنین یواشکی داشت باهام حرف میزد) نگران نشو منم فائزه (بچه فکر کرده چون یواش حرف میزنه صداشو نمیشناسم ....) میگم چی شده که اینطوری حرف میزنی؟ میگه میخوام مامانی نشنوه. مامان اینجا یه چیزیه که اگه ببینی وحشت میکنی. ترس تموم وجودمو گرفت. خدایا چی شده. با اصرار من و در عین بی‌خیالی میگه مامانی اینا یه سگ کوچولو تو خونشون دارن اینقده خوشگله!!!! از تعجب چشمام اندازه دره یه قوطی شیرخشک از حدقه در میاد. آخه گفتم که مادرشوهرم خیلی وسواسیه.... ولی به دلایلی که از ذکرش واقعن معذورم یه سگ اونم از نوعی که موهاشون تو صورتشون میریزه رو آوردن و دارن نگهداری میکنن.

به خودم میگم تو رو خدا ببین چه شانسی داره اون سگه. یکی خیلی راحت آورده و ازش پذیرایی میکنه و انوقت ما یکی رو گیر نمیاریم که بچمونو نیگه داره!!!! چه دوره‌ زمونه‌ای شده‌ها!!!!!

بماند تا بعدازظهر چی به سرم اومد که یه وقت نکنه محمدجواد بره بهش دست بزنه. هی زنگ میزنم به جناب همسر که برو بچه‌ها رو زودتر ببر خونه که متاسفانه به دلیل دیر رفتن به سره کار میگه تا ساعت 6 بعدازظهر به هیچ وجه امکانپذیر نیست. ساعت 5 که با بدبختی میرسم خونه اونا با این صحنه مواجه میشم:

در حالی که صاحب سگه (که میشه گفت مهمون همیشگی خونه مادرشوهرمه) حیوون مورد علاقشو تو بغلش گرفته و اونم داره با زبونش چونه صاحبش رو میلیسه...... دیدن این صحنه راستش واسم عجیبه. شایدم نباید بگم عجیبه؟!

ولی پیش خودم میگم من که یه آدمم چرا باید خودمو تا حد یه سگ پائین بیارم و اونو بغل کنم. آخه یکی نیس به اون خانومه بگه: مجبور بودی زندگیتو ترک کردی و بچه‌تو به یکی دیگه سپردی و حالا میخوای ادای آدمای باکلاس رو دربیاری و محبتت رو که باید به بچت و خونوادت ارزونی میکردی به پای یه سگ ریختی!!!! البته اگه منم جایه اون خانومه بودم اون شوهر بی‌همه چیزمو میکشتم ولی فکر نکنم عاقبت محبتمو به یه سگ ابراز میکردم بلکه با تموم قدرت بچه رو از شوهر نامرد و نالایقم میگرفتم و اونو بزرگ میکردم.خیلی خوشحالم که هرجا بهم ظلم شده تو فامیل و خونواده هیچ کس جرات نمیکنه رو حرفم حرفی بزنه. حتی جناب همسر. چون چنان جبهه ای میگیرم که یادش میره یا شایدم بهتر میبینه باهام سروکله نزنه

 

چی میشه گفت؟ شاید من اشتباه میکنم. اصلن به من چه؟

 

ولی چشمتون روز بد نبینه هی محمدجواد دست به این سگه میمالید و هی من میرفتم صد دفعه غسلش میدادم و هنوز ننشسته بودم که دوباره..... تا اینکه صاحبش به حرف اومد و گفت: عیبی نداره همین الان تدی (با کسره ت) رو بردم حموم و پاکه پاکه. منم در جوابش واسه اینکه کم نیارم گفتم: پس موهاشو که حالت گرفته سشوار کشیدی؟ و اون با کمال خونسردی گفت: میدونی چقدر وقت واسش صرف کردم تا موهاش این حالتی شد؟ اینجا بود که تصمیم گرفتم باهاش بحث نکنم. نه اون مجبور به تحمل منه و نه من.

 

تا وقتی اومدیم خونه همش نگام به ساعت بود. میدونین بچه‌های من چه تابستون و چه زمستون وقتی هوا تاریک بشه دیگه حموم نمیتونن برن چون ما ساعت 7 که شام میخوریم با توجه به مشغولیات روزانمون ساعت 8 یا نهایتاً 9 میخوابیم (البته به غیر از من که باید ظرفا رو بشورم و کلی کار دارم که نهایتاً خودم ساعت 10 یا 11 میخوابم) خلاصه اینکه اون شب من نتونستم بچه‌ها رو حموم کنم ولی روز بعدش مستقیم رفتیم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب حموم دیگه.... و تموم لباسا بعد از آب‌کشی رفت تو ماشین‌‌لباسشویی و امروز که اومدم تصمیم گرفتم تا اون مهمونه تو خونه مادرشوهرمه سروکلم اونجاها پیدا نشه. اینو با تموم قدرت به جناب همسر گفتم و با بدبختیایی که سرش آوردم فکر نکنم هوس اونجا رفتن بکنه...............

 

اینم از یه روزی که به خیال خودمون زندگی کردیم......

 

پیام های دیگران        link        چهارشنبه، 2 خرداد، 1386 -
نمیدونم چیم شده؟!!!!!

سلام

امروز که هوا برخلاف دیروز آفتابیه ولی دل من ابری، همراه با طوفان، رعد و برق و در اوایل صبح گردوغباری و بارونیه.

دارم فکر میکنم این روحیه خراب واسه تب و مریضی محمدجواده که هشت روز طول کشیده؟ یا واسه استرس امتحانای خردادماه فائزه‌س؟ یا.....

اینا به ذهنم میرسن گوش کنین:

 

اصلن از مریضی بچه‌ها خود خودمو میخورم. میخوام ظاهر آرومی داشته باشم ولی درونم غوغاس و متاسفانه چهره‌ام کاملاً درد درونمو نشون میده. البته از جهاتی خیلی خوبه چون همکارام میفهمن امروز نباید زیاد باهام حرف بزنن و این واسم بهترین چیزه.

 

به خیلی وبلاگا سر زدم ولی حالم جا نیومد که نیومد.

تلفن شراره جون هم تا لحظاتی تونست آرومم کنه ولی بعدش.... راستی صداش شبیه یکی از دوستامه که بهش خیلی علاقه دارم ولی رودربایستی باعث شده زیاد نتونم بهش نزدیک بشم. از همین جا میگم شراره جان به عنوان اولین دوستی که بدون هیچ اجباری باهام رابطه دوستی برقرار کردی تو رو خیلی دوست دارم. راستش من هیچ وقت نتونستم تو دوستی قدم اول رو بردارم البته برخلاف ظاهرم که همیشه میگن تو خیلی سرزبون داری ولی تو اینکار خییییلی با اطرافیان رودربایستی دارم.

 

دارم فکر میکنم که با چه مناسبتی میتونم سرمو گرم کنم و هیچی گیر نمیارم!!!!! همش چشمای ناراحت و گریون محمدجواد جلوی چشممه. هشت روزه زندگیم فلج شده. بچم تا چیزی بهش میدم از شدت سرفه برمیگردونه و شبا از شدت درد گوش به خودش میپیچه.

 

فائزه درست تو همین سن همینجور گوش درد گرفت و بعد از سه روز تشنج کرد.

یادمه چهاردهم خرداد ماه بود (و الحمدلله که وقتی تعطیلی پیش میاد همه جا حتی بیمارستانا و دکترا هم تعطیلند) یادمه سه بار دکتر بردمش و هر دفعه هی گفت خانم شما چقدر عجولید برید و داروها رو استفاده کنید و مطمئن باشید بچه خوب میشه. البته یادتون نره که قطره استامینوفن رو هر 4 ساعت یکبار بدین. و من بیچاره فقط روز سوم یه بار یادم رفت و گفتم خوب 6 ساعت یه بار بهش میدم مگه دو ساعت چه فرقی داره!!!!!!!!!!! و برای اینکه هوایی بهش بخوره بردمیش پارک ملت. اونجا بود که به زور باباش یه بستنی تو دستم گرفتم و همینجور که سر فائزه رو شونه‌هام بود اولین گاز رو به بستنی نزده بودم که دیدم بچم مثل مرغ پرکنده تو دستام تکون خورد. هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که با بستنی چیکار کردم فقط جیغی زدم که اونایی که اول پارک نشسته بودن صدای منو که وسطای پارک بودم شنیدن و همه دویدن. فقط جیغ میزدم تا نمیدونم کی اومد و بچه رو از دستم گرفت و برد با آب جوبی که کنار درختا بود اونو شست و تونست نفسش رو برگردونه. یعنی اگه اینکار رو نمیکرد دیگه فائزه‌ای در کار نبود. خدایا شکرت که بچمو بهم برگردوندی. 

یادمه اینقدر به صورت خودم زده بودم که تا چند روز صورتم درد میکرد. خدا رو شکر فائزه حالش خوب شد ولی این تب لعنتی هر وقت به جون اون یا محمدجواد میفته دست بردار نیس. باور کنین تبشون شاید به 40 هم برسه و اون وقته که اگر درجه حرارت بدن خودمو بگیرن .....

 

یه چیز دیگه که قلبم رو فشار میده دوری از خواهرمه. دوس دارم کنارش باشم تا بتونم بهش تکیه کنم. تا کی باید تکیه‌گاه واسه دیگرون باشم؟ هان؟ خوب منم خسته میشم دیگه....

 

چند روزیه که احساس میکنم زبون چشمای فائزه میخوان چیزایی رو بهم بگن ولی یا جرات نمیکنن بهم بگن یا اگه هم بگن من نمیفهمم. خیلی دوس دارم باهاش دوست باشم ولی بدبختانه نمیتونم.... با همه کس حرف میزنه ولی به من که میرسه به تته پته میفته. این کارش عذابم میده. میدونم طفلکی خیلی بهش استرس وارد میشه ولی وقت درس که میشه دیگه هیچی نمی‌فهمم.

به نظر شما چرا درس خوندن که باید واسه همه لذت‌بخش باشه واسه اونا و همینطور ما پدرومادرا اینقده با زجر و داد و بیداد و کتک و .... همراهه؟ مرده شور اون سیاست‌گزاریشونو تو نظام آموزشی ببره که همه چیز رو بهم ریختن.

 

راستشو بخواین امروز صبح داشتم با برادرم صحبت میکردم. اون داشت میگفت تو خیابونا دارن با بدحجابا برخورد میکنن یه خانم سارافون پوشیده بهش گیر دادن و .... با اینکه من یه چادری هستم ولی این روش برخورد رو منسوخ میدونم به خدا راست میگم. تو این زمونه که نمیتونی حرفتو به بچه خودت حالی کنی و داریم با چشمای خودمون ناهنجاریهای خانواده‌ها رو تو اجتماع میبینیم چرا اومدیم و داریم با قشر جوون جامعه اینطوری برخورد میکنیم. کجا زور تونسته جواب بده که اینجا بتونه جواب بده؟ از معدود کسانی هستم که سعی میکنم تلویزیون نگاه نکنم وقتی میبینم کسی جلوی دوربین واستاده و به راحتی میگه باید با اینا برخورد بشه ازش متنفر میشم یکی نیس بهش بگه کار فرهنگی زمان بره و مستلزم اینه که رو افکار مردم کار بشه!!!!! خلاصه با برادرم که صحبت کردم چشماش گرد شده بود!!!! وقتی اونطوری دیدمش بهش گفتم: من بچه دارم و خودمو که جای اون میزارم خوب دوس دارم لباسای خوشگل بپوشم ولی با اعتقاداتی که از بچگی دارم خودم نمی‌پوشم ولی کسی که میپوشه خوشم میاد. البته زننده که باشه سعی میکنم بهش نیگا نکنم ولی رنگای شاد و خانومای مرتب رو خیلی دوس دارم.

 

بهش گفتم: یه استادی داشتیم که میگفت یه روز یه بچه با مادرش رفت خرید ولی وقتی خریدشون طول کشید بچه کلافه شد و شروع کرد به گریه کردن. مادر که دیگه عصبانی شده بود دولا شد که بچه رو بغل کنه و جلوی بیقراریشو بگیره که متوجه یه چیز عجیبی شد که تا به اون موقع اصلن به فکرش خطور نکرده بود.... میدونین وقتی اون دولا شد و به اندازه بچه رسید فهمید که طفلکی بچه چون به خاطر قد کوتاهش نمیتونسته ویترین مغازه‌ها رو ببینه و لذت ببره خسته شده و شروع به بیقراری کرده. اونجا بود که فهمید همدلی از همزبونی بهتره.

 

باید خودتو جای اونا بزاری و بعد تصمیم بگیری که خیلی اینکار سخته. البته نمیگم همیشه اینطوری هستم ولی سعی میکنم خودمو جای اون طرف بزارم.

 

یادمه دو تا جوون بودن که پشت سرشون میگفتن اونا با زنهای غریبه رفت و آمد دارن و خونه مجردی دارن و .... تا یه روز که به یکی از اون جوونا رسیدم بحثش رو پیش کشیدم. اول زیر بار نرفت ولی دوستانه بهش گفتم من که نمیخوام بازخواستت کنم ولی به نظرم اگه میخوای تو اجتماعی که داری زندگی میکنی لااقل به چشم بد بهت نیگا نکنن و معتقدی که رابطه نامشروع با زنها نداری و فقط یه زن تو زندگیته لااقل برو تو فامیل معرفیش کن. بزار بدونن که یه زن با تو زندگی میکنه نه زنهای دیگه...... نمیدونم ولی شاید حرفمو قبول کرد و گفت در اسرع وقت اینکارو میکنه. فکر میکنم تونستم خودمو جای اون طرف بزارم و حرف بزنم ولی اگه میخواستم با اعتقادم بهش حالی کنم که اشتباه میکنه یا دعوامون میشد یا اگه خیلی احترامم رو داشت بهم میگفت به تو چه!!!! ولی اینو که نگفت هیچ در جواب من گفت: هیچ کس مجبور نیست با کسی زندگی اجباری کنه. منم بهش گفتم من هم به این اصل معتقدم و حتی به همسرم گفتم اگه یه روز بفهمم که از روی اجبار با تو زندگی میکنم و علاقه‌ای بهت ندارم خیلی راحت‌تر از اونی که فکرشو بکنی ترکت میکنم.

 

اصلن اینا چیه که میگم.

از زندگی خسته شدم. هر جا میرم واسم خاطره بدی داره. چرا خوبیا دیگه جلوی چشمام نمیان؟! چرا دلم واسه بهشت زهرا تنگ شده؟!!!! چرا دوس دارم برم مرده‌شور خونه!!!!! چرا دوس دارم تنهای تنها باشم و از بچه‌ها و همسرم فراری شدم؟!!! چرا محمدجواد که امروز واسه گرفتن آزمایش خون گریه کرد منم گریه کردم؟

چرا بعدش بغلش کردم و بوسش کردم؟ چرا امروز اومدم سره این کار لعنتی؟ مگه نباید پیش بچه خودم باشم و نوازشش کنم تا جای آمپول روی دستش کمتر خودنمایی کنه؟ اصلن کی گفته باید به حرف اداره و رئیس و معاون ... گوش کنم؟ چرا مجبور شدم این کار لعنتی رو انجام بدم؟ چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

واقعیتش اینه که همش به خودم میگم خوش به حال اونایی که مردن.

خوش به حال اونایی که یه جایی دارن برن توش فریاد بزنن که من تنهام یکی بیاد و باهام حرف بزنه. اصلن یکی بیاد و بفهمه دردم چیه.

میدونین خیلی احساس تهی بودن میکنم.

اینو بگم خودمم نمیدونم و نفهمیدم چی گفتم و چی میگم.....

خیلی قاطی‌پاطی بود مگه نه...... ببخشید چون اگه نمیگفتم این اشک لعنتی و شور دست از سر چشام برنمیداشت و دیوونه میشدم.....

 

پیام های دیگران        link        سه‌شنبه، 1 خرداد، 1386 -

 

 

بچه باید باادب باشه. مگه نه!!!

سلام

چه کیفی داره ها؟ چی رو میگم؟ خیلی دوس دارین بدونین؟ از گفتن خاطره‌هام خسته نمیشین؟ از اینکه وقتتونو میزارین و به این اراجیف من گوش میکنین کسل نمیشین؟ اگه نه پس بخونین.

چه کیفی داره!!! صبح ها از خواب بلند شی و یواش یواش کاراتو بکنی و به خودت و شانست لبخند بزنی که خوب موقعی بلند شدم همه خوابن و میتونم با خیال راحت به کارام برسم!!!!!!

به خودت میگی حواست باشه ظرفا رو یواش جابجا کن نکنه این پسره یهو از خواب بیدار بشه و کاسه و کوزتو بهم بریزه. پس راحت میشینی کف آشپزخونه و ظرفا رو جابجا میکنی تا اگه ظرفی از دستت لیز خورد بیفته رو پات و صداش در نیاد. همینطور که تو کارا دقیق شدی احساس سنگینی نگاهی رو میکنی! نگاهه اینقده سنگینه که شرمت میشه سرتو بلند کنی ولی به طرف یه صدای خیلی قشنگ و نازک که تو رو به خودت آورده رو میکنی، برمیگردی و نیگاش میکنی.

مامان، مامان.

آره محمدجواد از خواب بیدار شده و چون طبق معمول و عادتش که همیشه تو رختخواب غلت میزنه تا بری و بوسش کنی و دستشو بگیری تا با اتکا به دستات از رختخواب بلند شه و البته تو نبودی و این کار رو باباش انجام داد و با کمال خونسردی پاسش داد به شما تا بلکه یه کم تو کارا بهت کمک کنه.

از کاری که کردی خندت میگیره و بغلش میکنی و یه بوس آبدار اون از تو و تو از اون، بلاخره صبح با همه گرفتاریای ما زنهای کارمند شروع میشه. وقتی محمدجواد از خواب بیدار شده تعجب میکنه که چرا همه خوابن. یکی نیس بهش بگه تو سحرخیزی به دیگرون چه ربطی داره؟ ولی مگه میتونی آرومش کنی. همش داد میزنه و میگه: مامان آجی لالا. مامان بابا لالا. بعدش با یه یورش رو بدن بابا اونو مثل جن‌زده‌ها از خواب بیدار میکنه ولی با فائزه درست مثله یه عاشق رفتار میکنه. میدونین چه جوری!!!!

آروم میره رو تخت فائزه بعد بوسش میکنه و نازش میکنه و دوباره بوس و بعد که میبینه بیدار شدنی در کار نیس موهاشو تو مشتش میگیره اونوقته که با یه صدای وحشتناک میپری تو اتاق فائزه و موهاشو از دستای محمدجواد بیرون میاری. حالا حساب کنین ساعت شیش صبحه و جیغ و داد اون دو تا. بابا از خواب دست میکشه و میاد از هم جداشون میکنه. فائزه طفلکی با چشمای اشکی میره و آماده میشه بره مدرسه.

این از صبحا که با چه وضعیتی از خواب بیدار میشیم. اینم بگم علاوه بر ما همسایه روبرویی، همسایه طبقه پائین خودمون و با خارج شدنش از در خونه و وارد شدنش به آسانسور بقیه همسایه‌ها میدونن که صبحه و باید روز جدید رو اونم اینطوری و با این تفاسیر شروع کنن.

به خدا روم نمیشه تو روی همسایه‌ها نیگاه کنم.

صبح به محمدجواد میگم مامان جان یواش برو بیرون و کفشاتو بپوش (آخه یاد گرفته کفشاشو اونم درست پاش میکنه و میشینه رو پله تا من از در بیام بیرون) بریم سره کار. همین که میبینم کفشامو درست جفت کرده دم در و آماده هست تا از در بیام بیرون اینجاس که حس مادریم گل قلمبه میشه و تا میام کفشامو بپوشم و بعدش بغلش کنم و یه بوس آبدار ازش بکنم  یکهو شترق، صدای بهم خوردن در آپارتمان به گوشم میرسه. تندی سوار آسانسور میشیم. یعنی انگار نه انگار که محمدجواد بوده که در آپارتمونو محکم بهم زده.

با درد سر سوار آسانسور که میشیم آقا تازه یادش میفته تو آسانسور بپره بالا و بپره پائین. مجبور میشم بغلش کنم که صدای جیغ و دادش آپارتمونو ور میداره. در حیاط رو که باز میکنم دیگه مثل بچه‌هایی که اسیرن از بغلم میدوه تو کوچه، حالا فکر میکنین چه جوری راه میره. تو رو خدا چه فکری میکنین؟؟؟؟؟

خدمتتون عرض کنم که من باید به سمت چپ برم ولی میبینم ای دل غافل محمدجواد از سمت راست رفته و سرکوچه بعدیه. حالا دیرم شده و باید دو چهارراه پیاده برم. با فلاکت تا سر خیابون پا به پاش و با خواهش و تمنایی از ته دل راه میریم ولی اونجاس که کاسه صبرم لبریز میشه و دیگه طاقتم طاق و میزنمش زیر بغل و شروع به دویدن میکنم که مبادا از سرویس جا بمونم. به خدا خیلی خسته شدم از بعد از عید که محمدجواد رو میبرم مهدکودک کمردرد گرفتم. آخه واسه شیطونیاش من حاضر نیستم پیاده بیاد و به خاطر تنبلیاش اون حاضر نیس حتی یه قدم از قدم ورداره و راه بیاد.

ولی خیلی جالبه که تو مهدکودک همه ازش راضین. خیلی وقتا بدون هیچ سروصدایی میرم تو مهد و میبینم رو میز مدیر مهد نشسته و داره از خوراکیای مدیره میخوره یا تو بغل مربی و کمک مربیشه و دارن نازشو میکشن.

دیروز داشتم میرفتم از مهد بیارمش دیدم یه خانومی که یه دختربچه دستشو گرفته بود داشت با موبایل حرف میزد و همش میگفت محمدجواد. دو پا داشتم دو تای دیگه قرض کردم و دویدم وقتی رسیدم تو مهدکودک بدون هیچ حرفی رفتم طرف اتاق محمدجواد. اونا که یکه خورده بودن بهم گفتن چی شده؟ گفتم اون خانومه میگفت محمدجواد. تو رو خدا چیکار کرده؟ بهم بگین چیش شده؟ و خلاصه از این جور حرفا. مدیر مهدکودک که منو با این حال دید بهم خندید و گفت: خانم ..... مگه فقط پسره شما محمدجواده. ما تو این مهد سه تا محمدجواد داریم که الحمدلله اون خانومه بچه شما رو نگفته که شیطونی کرده و منظورش یه بچه دیگه بوده. اونجا بود که دیدم با سروصدای من محمدجواد از لای بقیه آدما سرشو آورده بیرون و داره هاج و واج نیگام میکنه. حالا اونا دارن با من حرف میزنن من جوگیر شدم و بغلش کردم و حالا ده به بوس. نه یکی،‌نه دو تا اونم پنج تا.

وقتی از در مهد بیرون اومدم یادم افتاد ای بابا من چقده حواس پرتم. نگو اونا داشتن با من حرف میزدن من بچه رو بغل کردم و از مهد اومدم بیرون اونم بدون خداحافظی. از خجالت سرمو بالا نکردم و برگشتم و عذرخواهی کردم و بعدش یه خداحافظی و دوباره بوس. بوس واسه محمدجواد.

با اینکه محمدجواد به قول خیلیا کوچیکه و با اینکه خیلی شیطونی میکنه ولی کارایی که مربوط به ادب میشه و یا باعث بی‌احترامی به دیگران میشه رو براش قدغن کردم.

یه همکاری دارم تو سرویس که داشت بهش یاد میداد که وقتی اون آقاهه که جلو میشینه، خوابش برد تو برو موهاشو بکش. اینجا بود که خدا رو شکر محمدجواد به من نیگا کرد و وقتی دید چشمام واقعن از حدقه دراومده و ابروهام مثله دو تا شمشیر تو هم رفته از پیشنهاد اون همکارم صرف نظر کرد.

یا اینکه وقتی همکارا لپاشو میکشن دستشو بلند میکنه و اونا رو میزنه همین چند وقته پیش یکی از همکارامو که داشت اینکار رو میکرد، کتک زد. اینجا بود که دعواش کردم و تا خونه باهاش حتی یه کلمه حرف نزدم. ولی هنوز این اخلاق از سرش نپریده. منتها من اینقده لجبازم که هر وقت اینکار رو بکنه دعواش میکنم و بهش میگم مامان محمدجواد رو دوس نداره. محمد جان خاله نازه. دیگه نزنیا. اگه بزنی میزنم رو دستت و از این حرفا......

یه روز سر سفره نشسته بودیم رفته بود یکی از مهمونا رو میزد، حالا اون بنده خدا یه آدم خیلی محتاط و مودب و خلاصه به دلایلی با ما رودربایستی داشت. اولش متوجه نشدم ولی وقتی یکهو دیدم داره اینکار رو میکنه از اون اخمای حسابی بهش کردم که مثل یه موش رفت رو پای آقاهه نشست و دیگه جیکش در نیومد. بقیه و حتی خود اون آقا میگفت بچه هست و متوجه کارش نشده بود. شما چرا اینقدر سخت میگیرین؟ بهش گفتم بچه جای خودش و تربیت از خودش مهمتر. ولی خدا رو شکر دیگه اینکار رو هرگز تکرار نکرد.

بهرحال امیدوارم بچه‌هام از نظر اجتماعی و اخلاقی مثبت باشن.

خیلی حرف زدم و خستتون کردم. ببخشید. دوستتون دارم بیست تا.

پیام های دیگران        link        یکشنبه، 16 اردیبهشت، 1386 -

 

 

فائزه دخترم، عزیز دل مامان، تولد 10 سالگیت مبارک.

سلام

از شروع زندگی مشترکمون یکسال و  چند ماه گذشته بود ولی خدا خواست که زود متوجه بشیم وگرنه ....

از این موضوع هیچ کس خبر نداشت حتی مادرم!!!! آخه من و همسرم معتقدیم بعضی چیزایی که ممکنه زندگیمونو دچار استرس کنه نباید به کسی حتی نزدیکترینمون بگیم و معمولن بین خودمون حل و فصلش میکنیم.

آخه تو زمانی که دیگه دکتر از معالجاتش ناامید شده بود و میخواست پیشنهاد استفاده از آمپولای هورمونی رو بده دست به دعا شدیم. مطمئن هستم دعای پدرش مستجاب شده که خدا به این زودی به ما یه بچه داد. اون معتقده هر وقت دعای توسل روز سه‌شنبه اداره‌شون رفته و چیزی رو از خدا خواسته رد خور نداشته و حاجتش برآورده شده ولی من معتقدم چون دلش خیلی پاکه خدا بهش حاجتشو داده.

دوران بارداری رو شروع کردم و از ذوقمون به همه گفتیم که داریم مامان و بابا میشیم. واسه همه تعجب داشت که چرا ما اینقده ذوق‌زده شدیم ولی خودمون میدونستیم که خدا رو شکر مشکلاتی که سر راه بچه‌دار شدنمون بود رفع شده. راستش من از بچه‌دار شدن اصلن خوشم نمی‌اومد ولی برعکس همسرم عاشق بچه بود. خدائیش حالا هم با بچه‌ها ارتباطی ناگسستنی داره و حرفش پیش همه خریدار داره. اون معتقده حرفی رو باید زد که بدونی میتونی بهش عمل کنی و تنها یه حرف نباشه و اگه نتونی به اون عمل کنی در اصل خلاف حرفت رو به همه ثابت کردی.

بگذریم،

ششم اردیبهشت ماه 1377:

دوران سختی رو تحمل میکنم. آخه نوزاد درون شکمم دیگه یواش یواش میخواد به دنیا بیاد. میخواد بیاد و جمع دو نفره ما رو سه نفره کنه. میدونم قدمش خیره. چندین بار خوابایی دیدم که برام یه حسی رو داشت.

با این ویاری که نسبتاً بده هنوزم میام سره کار. دکتر برام پیش‌بینی کرده که نوزادم که نمیدونم جنسیتش چیه دهم اردیبهشت با عمل سزارین به دنیا میاد.

شاید تعجب کنین که چرا نمیدونستم دختره یا پسر. راستش دوس داشتم وقتی به دنیا میاد واسم سورپرایز بشه. هیچ کس ندونه بچم چیه؟

دوشنبه روز هفتم اردیبهشت اومدم سره کار. از رئیسم مرخصی خواستم واسه استراحت قبل از زایمان ولی اون بی‌انصاف قبول نکرد و گفت باید تا نهم اردیبهشت بیای سره کار. منم یه بچه ترسوی بزدل به حرفش گوش کردم. بعد از اینکه از سره کار اومدم احساس خستگی شدید میکردم. شبش خونه‌ی عمه نی‌نی دعوت بودیم. به همسرم گفتم خیلی هوس کردم برم یه قدمی بزنم در ضمن عجیب هوس گوجه‌سبز کردم.

آخه من همه میوه‌ای سره نی‌نی خورده بودم به جز گوجه‌سبز. اصلن ویارم فقط میوه بود و سبزی و شیر. یعنی این چیزا رو میخوردم مثل ..... ولی از غذا و بوی اون بخصوص مرغ متنفر بودم. خیار رو که نگو روزی یه کیلو خیار میخریدم و میخوردم ولی وقتی از در مغازه میوه‌فروشی رد میشدم تا خیار میدیدم پاهام سست میشد و آقای همسر مجبور به خرید یه کیلو دیگه خیار میشد.

یادمه دو سه روز قبلش مادرشوهرم رفته بود خیار خریده بود. منم طبق معمول این میوه رو تو یخچال داشتم ولی هوس خرید اونو کرده بودم. حالا هرچی بنده خدا بهم میگه بخور میگم یه دونه خوردم دیگه میل ندارم. خلاصه دیدم ای بابا این هوس منو ول نمیکنه ظرف میوه رو به عنوان کمک بردم که بزارم تو یخچال، تو این وسط مسطا سه یا چهار تا خیار رو برداشتم و زیر لباسم قایم کردم و یه دونه هم برداشتم که گاز بزنم. هنوز گاز اول رو قورت نداده بودم که مادرشوهرم صدام کرد که چرا از آشپزخونه نمیای بیرون. بابا کاری به ظرفا نداشته باش. منم دیدم چه بهونه‌ای از این بهتر گفتم نه بابا این چند تا ظرف چیزی نیس میشورم. خودتون میدونین که دیگه علاوه بر شستن ظرفا چند تا خیار دیگه زدم تو رگ و اومدم از مادرشوهرم خداحافظی کردم و رفتم طبقه پائین که منزل خودمون بود. آقای همسر یه نگاه عاقل‌اندر سفیه بهم انداخت و یه لبخندی زد و گفت بیا بشین دیگه. اومدم بشینم خیارا از زیر لباسم بیرون اومدن. حالا اون با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه اینا چیه؟ منم که دیگه رسوا شده بودم گفتم به خدا چیکار کنم هوس کردم. اونم گفت بابا چقدر بالا خیار خوردی که بوش تا تو پذیرایی مامان اینا میومد!!!!!!!!!

داشتم واستون میگفتم که هوس گوجه‌سبز کرده بودم. ساعت 6 بعدازظهر با آقای همسر رفتیم بیرون و داشتیم قدم میزدیم و چشم من به مغازه‌ها بود که گوجه‌سبز کدوم مغازه درشت‌تره. یکهو پام پیچ خورد و .... اینجا بود که صدای آقای همسر دراومد بابا به خدا واست گوجه‌سبز میخرم تو کمتر به این مغازه‌ها نیگا کن.

گوجه‌سبز خیلی درشتی خریدیم و داشتیم میرفتیم خونه عمه نی‌نی که بارونی گرفت از اون بارونا. خستتون نکنم شدیم مثله موش آب کشیده و رفتیم خونه اونا. قبلش بهتون بگم خیس شدم ولی سرمای خیس شدن بعد از بارون رو اصلن حس نکردم میگین چرا؟ آخه همه هواسم به این بود که چه جوری آبی پیدا کنم و یه گوجه‌سبز بشورم و بکنم تو دهنم و صدای قرچ قروچ گوجه‌سبز تو گوشام بپیچه.

قبل از رفتن هی به آقای همسر میگفتم: بهتر نیس بریم خونه خودمون لباسامو عوض کنم آخه علاوه بر اینکه خیس شدم میدونی که اون بنده خدا خیلی وسواسیه و اگه کسی لباسش خیس باشه وارد خونش بشه خیلی عذاب میکشه.

اونم گفت: نه بابا به اندازه کافی دیر شده. بریم خونه اونا و برگردیم که زودتر بخوابیم. میدونی که فردا باید بریم سره کار.

خلاصه رفتیم خونه اونا و اون بنده خدا دیگه رودربایستی افتاد و یه جفت دمپایی داد به من و یه سری لباس بهم دادن تا عوض کنم و اجازه نشستن به ما دادن.

اونجا که نشستیم آقای همسر بهم گفت میخوای گوجه‌سبزا رو بشور و بخور منم بهش یه چشم غره رفتم و بهش گفتم اون یه ذره (یک کیلو) به کی میرسه که من بیارم و بخورم. نه میبرم خونه و شب میخورم.

همینکه سر سفره شام نشسته بودیم احساس کردم یه دردی تو ستون فقراتم پیچید. به روی خودم نیاوردم ولی نگو چند تا از خانمایی که مهمون عمه خانم بودن متوجه این تغییر حالتم شده بودن. دوباره یه درد دیگه و .... گریه‌ام گرفته بود از اونا اصرار که پاشو بریم بیمارستان و از من انکار که من از شب بیمارستان و اتاق عمل میترسم و هر جوری شده تا صبح تحمل میکنم. (به این میگن دیوانگی محض) خونه که رسیدیم تا صبح خوابم نبرد.

سه‌شنبه 8/2/77 :

صبح کله سحر از جام بلند شدم و اصرار که باید برم سره کار و حالا بهترم و تا دهم اردیبهشت دو روز مونده. بالاخره رفتم سره کار. ولی درد امانمو بریده بود. به خودم میپیچیدم و لب به هیچ غذایی نمیزدم. ظهر شد دیگه طاقتم طاق شد. رفتم از رئیس اجازه بگیرم که قبول نکرد و مرخصی رو امضا نکرد. بنده خدا یه همکار خانم داشتم که خیلی با هم عیاق بودیم رفت و به یه خانم همکار دیگه که داداشش تو دفترمون معاون بود گفت که خانم .... درد داره و آقای رئیس اجازه مرخصی نمیدن. بابا اگه مسئله‌ای واسش پیش بیاد زشته و خطرناکه. اونم به برادرش گفت و با اجازه اون معاون تونستم از اداره بیام بیرون. حالا فکر میکنین ساعت چنده: 2 بعدازظهر.

به همسرم زنگ زدیم و گفتم باید برم بیمارستان. اونم بنده خدا آژانس گرفت و اومد. حالا محل کارم تو خیابون قائم‌مقام هست و بهم میگه سوار شو من میگم پیاده میتونم تا بیمارستان طوس که اولای مطهریه راه برم به آژانس بگو بره. آژانسی رفت و من با اون وضع ولی قبراق و سرحال و با پای پیاده راه افتادم. تا میرزای شیرازی بیشتر نتونستم راه برم و دیگه افتادم به گریه.

بیمارستان که رسیدیم ساعت 3 بود و پزشکم داشت بیمارستان رو ترک میکرد که پیجش کردن. رفتم تو اتاق عمل و تا معاینه کردن دکترم گفت بچه داره به دنیا میاد. میخواستن از کمر بی‌حسم کنن که به دلیل ترس زیادم از آمپول موفق به اینکار نشدن یعنی با لجاجت تمام نگذاشتم اینکار رو بکنن. هرچی میگفتن واسه بچه خطرناکه قبول نکردم تا آخر دکترم اومد و گفت سریع بیهوشش کنین. یادمه ساعت 40/03 بعدازظهر بود و داشتم بیهوش میشدم ولی غصه میخوردم میدونین واسه چی؟ واسه اینکه به خاطر 20 دقیقه یعنی تا ساعت 4 بعدازظهر یه روز مرخصی زایمانم کمتر میشه و اگه فردا بچه به دنیا میومد چقدر خوب بود اصلن چرا امروز که سه‌شنبه هست داره به دنیا میاد میذاشت یکشنبه هفته بعد به دنیا میومد که به تعطیلی جمعه و شنبه اداره برنخوره!!!!!!!!!!!!!

فائزه به دنیا اومد اونم ساعت 45/03 بعدازظهر روز سه‌شنبه 8/2/۷۷ با وزن 2 کیلو و 650 گرم.

اولین خاطره بعد از تولد فائزه این بود که وقتی به هوش اومدم بهم گفتن بچه رو بیاریم که ببینی با کمال عصبانیت گفتم نه خیر!!!!!  

دومیش این بود که وقتی آوردنش و گفتن شیرش بده قبول نکردم. !!!!!!!

سومین خاطره این بود که اون شب مامان خدابیامرزم گفت شب پیشت میمونم گفتم نمیخوام. کاری ندارم که بمونی.

و چهارمین خاطره هم دیگه غرورم رو شکوند این بود که تو تختم دراز کشیده بودم و به دردم فکر میکردم. تخت بچه کنار تختم بود ولی هنوز چهره اونو تا اون ساعت ندیده بودم (ساعت 6 اومدم بخش و حالا ساعت 8 شبه) بچه هم اصلن گریه نمیکرد و ساکت بود. دیدم هر مادری یه بچه بغلشه و داره شیرش میده ولی من انگار نه انگار!!!!!!! خلاصه داشتم به سقف اتاق نیگاه میکردم که یه دفعه چرخیدم و یه درد وحشتناک تو بدنم پیچید هنوز اخمام واز نشده بود که چشمم به تخت بچه افتاد. دیدم دو تا چشم سیاه که تو اون صورت خیلی کوچیک بزرگ نشون میداد داره همینطوری بهم نگاه میکنه. حتی پلک هم نمیزد. اونجا بود که داد زدم بچه منو بهم بدین میخوام شیرش بدم. اونوقت همراه تخت کناریم بچه رو از تو تختش درآورد و داد بهم حالا دیگه ول کن نبودم و نمیزاشتم ازم بگیرنش و ببرن تو اتاق نوزادا. تازه وقتی هم بردن تا صبح نخوابیدم و هی پرستارا رو صدا میزدم و میگفتم  فکر کنم بچه‌ منه که داره گریه میکنه بدین بهم تا شیرش بدم!!!!!!!!!

حالا که به اون وقتا و اون کارا فکر میکنم واسم همشون عجیب و غریبه. چرا؟ چرا؟ چرا؟

و حالا هست که میفهمم خدا به من چه نعمتی عطا کرده. نعمت مادر شدن. خدایا هزاران مرتبه شکرت البته میدونم که بنده ناشکری هستم ولی خودت از تقصیراتم بگذر.

اینم آخرش بگم که داغ اون گوجه سبزا به دلم موند و هنوزم چشمم دنبال یه دونه از اون گوجه‌سبزایی هست که اون شب خریدیم و حتی بعد از به دنیا اومدن فائزه به دلیل زایمان سخت و فشار خیلی پائین تا چهل روز نتونستم حتی یه دونه از اونا رو بخورم. نمیدونم نصیب کی شد ولی زمانی تونستم گوجه بخورم که دیگه گوجه سبز نبود و گوجه زرد شده بود.

نوشته شده ساعت 10:43 روز 6/2/86

 

دخترم میدونم مامان خوبی واست نبوده و نیستم ولی منو به خاطر بزرگی دلت ببخش.

فائزه عزیزم، دختر دردونه من، مهربون و هم زبون من، همدل مادر، تولدت مبارک. مبارک . مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیام های دیگران        link        پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386 -

دلم واسه مامان جونم تنگ شده

سلام

مادر جون هیچ وقت نتونستم واست بچه خوبی باشم. درسته که همیشه واسم دعا میکردی که دخترم هرچی از خدا میخواهی بهت بده. و همیشه بهم میگفتی ازت راضیم و خدا ازت راضی باشه.

مامان به خدا دلم واسه یه صحبت هرچند کوتاه باهات تنگ شده. یادمه هر وقت از در خونت وارد میشدم هرچی دستت بود میذاشتی زمین و دوان دوان میومدی جلوم و استقبالم. اول فائزه رو از دستم میگرفتی یه بوس محکم و بعدش منو مثله یه بچه تو بغلت نگه میداشتی. میدونستی واسه بوی تنت له له میزنم. میدونستی تو چشمات دنبال یه هاله از ناراحتی درونتم. ولی تو چه ماهرانه اونا رو از چشمام دور میکردی!!!!

تو چشمام زل میزدی و با یه خنده سروته همه چیز رو بهم میاوردی. از غصه‌هات واسم نمیگفتی چون معتقد بودی خیلی زودرنجم و از ذهنم دور نمیشه.

جمعه شبی بود که همه بچه‌ها رو دعوت کردی خونتون. دعوت لازم نبود کار هر پنج‌شنبه و جمعه بود که با برادرا و خواهرا میومدیم خونتون و تا شام جمعه‌شب رو نخورده بودیم از خونتون نمی‌رفتیم که نمی‌رفتیم.  بدبختانه اون جمعه مهمون داشتم و هرچی زنگ زدی که حداقل شام بیا گفتم مامان جان نمیتونم و مهمون دارم. یکی نبود بهم بگه گور پدر مهمون، بابا فردا قراره مامانت رو،‌ همه چیز و همه دارائیتو ببرن بیمارستان و تو حالا داری مهمونی میدی؟ واسه چی؟ واسه کی؟ اصلن کی گفته تو اون شب تنهاش بزاری و تنها بچه‌ای باشی که تو اون جمع نیومده باشی. مگه نمیدونی حرفت واسش حرفه و رو کلامت هیچ کدومشون حرف نمیزنن. حالا واسه خودت آدم شدی و مهمونی راه انداختی؟

روز شنبه به همراه بابا اومدی خونمون. آخه قرار بود تو اونو راهی بیمارستان کنی و باهاش بری بیمارستان تا کاراشو انجام بدی واسه پذیرش. میدونی واست چی آورده بود. حلیم اونم حلیمی که با دستای خودش پخته بود و چون روز جمعه پیشش نبودی بهت گفت از گلوم پائین نمی‌رفت اگه واست نمیاوردم. ظرف حلیم رو ازش گرفتی و گذاشتی تو یخچال. وضو گرفتی چون خیلی به وضو معتقد بودی . قرآن اوردی و از زیر قرآن ردش کردی. تو چشماش و تو چشمات اشک بود ولی از هم قایم میکردین. رفتی بیمارستان و از قضا اون روز پذیرش ندادن و افتاد به روز یکشنبه. وقتی نگرانی رو تو چشمات دید بهت گفت: دخترم فردا میام من که اولین بارم نیس. در پاسخ تو که گفتی آخه فردا روز اول کاری منه و نمیتونم مرخصی بگیرم بهت گفت مگه بچه هستم که یکی دنبالم باشه. بابات هست و همین بسه.

با خودت عهد کردی که شبا نزاری تو بیمارستان تنها باشه و اینکار رو کردی. تا سه‌شنبه شد. شبی که فرداش عمل جراحی داشت. وقتی تو بخش دختری رو دیدی که بعد از عمل مادرش که رفته بود تو کما و داشت از مادرش پرستاری میکرد به خودت گفتی چه قدرتی داره این دختر و چه ایمانی داره که مامانشو اینجوری میبینه ولی نمازش اول وقتش ترک نمیشه.

اون شب گفتن باید برین یه دکتری خارج از بیمارستان تا نظر اونو راجع به عمل جراحی بیگیرین و واسمون بیارین. یه آمبولانس گرفتی و بردیش. رفتی واسش آمپولی رو که لازم بود واسه سی‌تی‌اسکن تزریق کنن بازم خارج از بیمارستان واسش گرفتی و موقع زدنش به پرستار سفارش میکردی تو رو خدا یواش بزنین. نیگا کنین دستش کبود شده و رگش خوب گیر نمیاد و اونجا بود که مادر بهت فهموند تو کار این جماعت نباید دخالت کنی وگرنه.....

لب به سکوت بستی و هیچ نگفتی. بعد از سی‌تی‌اسکن وقتی میخواستین وارد بخش بشین مادر بهت گفت: .... تلفن خونه برادرتو بگیر میخوام قبل از عمل باهاش حرف بزنم. حرف زد و چه حرف زدنی. ولی گوش تو نشنید که او با زبون دلش و نگاهش چه میگفت. حتی برادرت هم نفهمید.

وارد بخش شدین و بعد از نماز که همیشه میگفت سروقت باید بخونی، بهش گفتی مامان چیکار کنیم. بهت گفت: دلم میخواد زیارت عاشورا، دعای توسل، ..... بخونم و خوندین. بیدار بودی و به روی خودت نیاوردی که مامان تا صبح چشم بر هم نزاشت و نگران وسواس تو بود که هرگز بیمارستان نمی‌خوابی. صبح واسه نماز بیدار شدین و بعدش دوباره مامان وضو گرفت و سوار بر برانکارد به سوی اتاق عمل.

پشت در اتاق عمل خودت بودی که صدات کردن بیا تو. رفتی و مامان رو دیدی که صدات میکنه و میخواد دستاتو دوباره تو دستش بگیره. بهش دلداری دادی ولی از تو داغون بودی. همینکه از در اتاق عمل بیرون اومدی زار میزدی و جیغ میکشیدی. تنهای تنها. تا اینکه بقیه اومدن.

تو این اثنی صدای گریه و ناله شنیدی. دویدی و دیدی سه بچه واسه ملاقات مادر اومدن و با تخت خالیش روبرو شدن آخه قبل از اومدن اونا مادر مرده بود. به خودت گفتی چه حکایته که هر وقت به عمل مامان فکر میکنم یه مرگ رو جلوی چشمام میبینم. دختر زبونت لال. اونا هر کدوم مشکل دیگه‌ای داشتن.

تا شیش روز تو آی‌سی‌یو بودی و هر روز بهت سر میزدم ولی نمیذاشتن پیشت بمونم.

روز دوشنبه بود که اومدم بیمارستان پیشت. توی بخش آی‌سی‌یو بودی و من تنها مراقبت. به خودم میبالیدم که کنارتم. بهم گفتی دکتر گفته باید شیر و آناناس بخوری. با اینکه رمقی واست نمونده بود رفتی و خریدی و به خوردن مامان نیگاه میکردی. چه لذتی داره که از دسترنج تو شیر بخوره. با رضایت ازش خداحافظی کردی و اومدی خونه. ولی چرا دلت اینقده شور میزنه. تو که به همه دلداری میدی چرا خودت قاطی کردی؟ چرا دیگه خنده‌های فائزه واست جلوه‌ای نداره؟ چرا تا میخوای حرف بزنی اشکت میریزه پائین؟ کسی به خاطر نداره که تو گریه کرده باشی!!!!! از اینکه اشکت جلوی کسی در بیاد از خودت شرم میکنی. بهترین جا زیر پتو، شب وقتی همه خوابن. به اشکت میگی تا دلت میخواد بیا تا کسی ندیده. داغونی و هیچ کس جرات همکلام شدن باهات رو نداره.

سه‌شنبه دوباره بیمارستانی و میگن باید یه سی‌تی‌اسکن دیگه بشی. مامان یادت باشه این دفعه هم فقط خودم باهات بودم نه کس دیگه. سوار برانکارد میشی و خیلی کم کمکت میکنم تا بری زیر دستگاه. ناله میکنه که پام درد گرفت و تو اینجا نمی‌فهمی که پای مادر به کنار تخت گرفته و به اندازه 4 سانت پاره شده. وقتی متوجه میشی که دیگه اون کنار تو نیست.

رو به امامزاده صالح میکنی و از ته دلت میگی یا امامزاده صالح اگه یه بار دیگه میخوان مامان رو عمل کنن از خدا بخواه ببرش پیش خودش آخه اون تحمل عمل رو نداره. خدایا میدونی مامان از زمین‌گیر شدن گریزونه بهش رحم کن. ولی واقعن تحمل پذیرش این خواسته رو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ احمق میدونی از خدا چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه حرفت به گوشش برسه فکر میکنی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماماااااااااااااان پنج سال پیش درست یه همچین روزی یعنی چهارشنبه تو اداره بودم که بابا اومد و بهم گفت مامان رو از آی‌سی‌یو بردن تو بخش. از خوشحالی نفهمیدم چه جور مرخصی رد کردم و سوار ماشین با برادرم شدیم و رهسپار اون بیمارستان خراب شده (شهدای تجریش) شدیم. تو راه داداش خیلی ناراحت بود ولی من از ماجرا بی‌خبر. جای پارک رو به سختی گیر آوردیم و به سمت بیمارستان رفتیم. میدونستم واسه اون سر بیمارت و التیام اون زخمای عملت فقط کمپوت آناناس خوبه.

حالا تو بخش سی‌سی‌یو اومدی. تا به حال به اینجا پا نگذاشته بودی. مادر روی تخت خوابیده. تا چشمش بهت میخوره میگه آب. قاشق قاشق آب به دهنش میریزی و میگه تشنگی امانم رو بریده. میگی تا دلت میخواد بهت آب میدم. به لحظه‌ای میرسین که بهت میگه دیگه تشنم نیست. صدای باد از پنجره‌ها شنیده میشه. دچار ترس میشی. به خودت میگی بین این همه مریض چرا میترسی. انگشتاتو تو انگشتای مادر قلاب کردی. با یه دست دیگه لباساشو چک میکنی که نیاز به عوض کردن نداشته باشه و رطوبتی رو حس میکنی. آخه نفهم میدونی این عرق چیه؟ تا به حال به گوشت نخورده نه؟ این عرق مرگه. ترس وادارت میکنه واسه یه لحظه از بخش بری بیرون ولی همینکه از اتاق بیرون میای کد 99 رو اعلام میکنن. یه عده دکتر میریزن تو بخش. اینجاس که معنای همه چیز رو میفهمی ولی مثل همیشه خودت تنهای تنها.

به دنبال تکیه گاهی هستی. برادر رو میبینی که به دیوار تکیه داده و میگه مامان رفت. دیگه پشت و پناهی نداریم. بعدش یه دفعه تو رو تو بغلش میگیره. انگار گمشده‌ای رو پیدا کرده. آره درست پیدا کرده. آخه تو تنها همدم مامان حتی تو آخرین لحظه‌های عمرش بودی. آخه تو تنها بچه‌ای بودی که روزی چندین دفعه بهش زنگ میزدی. آخه تو تنها فرزندی بودی که هفته‌ای تو خونه مامان پیش اون میموندی و از همه مهمتر تو تنها بچه‌ای هستی که شبیه مامانی. چشمات،‌ ابروهات، نگاهات، حرف‌زدنت، هیکلت، اخمات، خنده‌هات، تصمیماتت و حتی عصبانیت‌هات.

و امروز پنج سال از اون خاطره میگذره. ثانیه‌ ثانیه‌ خاطره‌های با اون بودن رو به خاطر میاری و به یادت میاد که بعدش چی شد و به خونواده چی گذشت. بعدش پدر سکته کرد و ..... اینجوری میشه که یه خونواده هر چند به ظاهر خوش از هم پاشیده میشه.

مادر مادر مادر           شبی دیگر         به کنار من جان‌برلب باش

اما این روزا خیلی دلم گرفته. راستش با کوچکترین تلنگری اشک میریزم. عاشق بارونم ولی این روزا از اومدنش دیگه خوشحال نمیشم. دلم واسه اون روزا گرفته. واسه اون درد دلا گرفته. واسه اون اشک ریختا گرفته. واسه اون نوازشا گرفته. واسه اون روزایی که میرفتم بغلش میخوابیدم، بوسش میکردم ولی با خجالت. تا لب تر میکرد که فلان چیز رو بخر، میخریدم. بهم میگفت خدا خیرش بده هر چی میخوام واسم تهیه میکنه. خودش خیلی گرفتاره ولی حتی به فکر ریکای خونه ماست. نه اینکه فکر کنین میذاشت من حساب کنم ها نه. حتی پول یه دونه نون رو که میگرفتم باهام حساب میکرد ولی میگفت تو روحیه مردونه داری. اصلن تو مثل یه دختر نیستی.

بدبختانه من تو خونواده شبیه دو نفرم که دیگه نیستن. یکی مامان و یکی برادری که 22 ساله گم شده. به نظرتون این بدبختی نیست. هر کدومشون دلشون میگیره میاد منو بغل میکنه و بوسم میکنه. داداشم که وقتی بوسم میکنه حس اینو میکنم که با اینکه بزرگتر از منه ولی این حس رو داره که مامانشو داره میبوسه. خواهرم که بنده خدا رو حرفم به احترام مامان حرف نمیزنه.

 

روز سالگرد فوت مادر خدابیامرزمه. مامان قشنگم،‌ مامان مهربونم، مامان قصه‌دارم، مامان چشم‌به‌راهم، مامان مریضم، مامان صبورم، مامان دل‌نازکم، ماماااااااااااان .............. ممممم    روحت شاد و با امام‌حسین‌(ع) محشور باد.

آنکه ناز ما را می‌کشید مادر بود                     آنکه بهر مراد دل من میدوید مادر بود

نوشته شده ساعت 11:42 مورخ 5/2/86

__________________________________

مادر مادر مادر                                   دو سه روز دگر با زینب باش

مادر بیمارم     

ای همه هست من                           نروی تو از دست من

که دلم توان بی‌مادری ندارد               بی‌تو زینبت یاوری ندارد.                

مادر مادر مادر         شبی دیگر         به کنار من جان‌برلب باش